بارون نمیاد اینجا

شب تاریک و قحطی ستاره
ماه در نمیاد اینجا، مجتبی
پس هر کویر، یه کویر دوباره
بارون نمیاد اینجا مجتبی…

نوشتن دیدگاه

درود بر استبداد!

مردمی که مهارت ها و مانیفست هاشون خلاصه شده تو بیوی اینستاگرامشون. مردمی که خیابون های شهر براشون محفلی برای شوی ماشین ها و فرهنگ نداشته ی رانندگیشونه. مردمی که اندام هر زنی رو جولانگاه شهوت درونیشون میبینن و تو این امر مفهوم زن یا مرد متاهل براشون هیچ فرقی نمیکنه. مردمی که حق سلب شده اجتماعیشون رو از روابط عاطفی همدیگه و یا از دیگران طلبکار هستند. مردمی که فرهنگشون، تفریحاتشون و آزدی های فردیشون هیچ نمود علمی و واقعی نداره. مردمی که به مفاهیمی اعتقاد دارن که حتی کوچکترین مطالعه و فهمی نسبت به اون ندارن. مردمی که فرهنگ بینشون حتی روابط احساسی و عاطفی رو تحت تاثیر عدد و رقم قرار داده. مردمی که حتی تعریف موفقیت توشون اشتباهه. مردمی که حتی انتخابات و رای دادن براشون سوژه ای بنفش یا سبز رنگه همراه با ژست روشنفکریشون با علامت پیروزی در شبکه های اجتماعی. این مردم هیچ وقت نمی تونن به آزادی برسن و حتی اگه در بستر آزادی هم قرار بگیرن اونو پس میزنن. اینها استبداد زده هستند و خود از مستبدین جهان. پس درود بر استبداد.

نوشتن دیدگاه

فارسجوی من!

Farsjooفارسجو (FARSJOO.COM) را برای ایجاد یک ماهیت طراحی و پیاده سازی کرده ام.کار دشواری بود. ایجاد بستری برای جستجو در اخبار فارسی و صفحات سایت. اواخر اردیبهشت ماه 1397 این مهم به واقعیت پیوست. اکنون این سرویس پس از ماه ها برنامه نویسی و کار بر روی الگوریتم های جستجوی آن آماده ارائه خدمات به عموم کاربران فارسی زبان می باشد. برای فارسجو اهداف گسترده ای را مد نظر دارم و از این پس سرویس های سمت وب خود را تحت این مجموعه ارائه خواهم کرد. حسی که پس از build کردن پایانی این پروژه داشتم همان حسی بود که سالها پیش هنگامی که اولین برنامه خود را تحت عنوان Hello World پیاده سازی کردم داشتم. حس خلق یک ماهیت برای یک کاربرد خاص. آری برنامه نویسی رویای ذهنی من که خلق یک سیستم یا ماهیت هوشمند بود را به واقعیت تبدیل کرد. فارسجو شروع یک فعالیت می باشد.

نوشتن دیدگاه

به وقت شب

در سیاهی مطلق شب در انتظار رسیدن به روشنایی نور هستم و تو ای نوید بخش رویاهای من، دستم را بگیر تا زیر تپش سایه ها جان ندهم. دستم را بگیر و من را به سوی نور هدایت کن. تو را در نزدیکی خود احساس می کنم که با پاهایی لرزان از وحشت شب و سکوت به سمت من حرکت می کنی. دستهایم را بگیر. بی هیچ واهمه ای با من بیا. نه از سکوت شب هراسی است و نه از هیاهوی خوفناک این تاریکی. تنها با من گام بردار و سخنی به لب نیاور. از سرمای دست من وحشت نکن و به تپش قلب من اعتماد کن. گام هایت را آهسته بردار اما با من بیا. گمانی از پشت سر خود راه مده. مسیر زیادی نمانده است. از سایه های اطراف هراسی نداشته باش زیرا که من با تو هستم، با هم از این مسیر غم انگیز عبور خواهیم کرد. سایه های نور را در نزدیکی خود می بینم که به سمت آن حرکت می کنیم. به کلمات فکر نکن آنها از شک خطرناک ترند. اکنون به انتهای مسیر نزدیک می شویم و من دستهایت را رها کرده ام. چشمانت را آهسته باز کن. تو از این دالان تاریک عبور کرده ای و من در انتهای شب به تو نگریسته ام…

نوشتن دیدگاه

باد

در انتظار پایان خیابان جمشیدیه بودیم که به انتها رسید.
در انتظار رسیدن به قله ی کوه بودیم که به انتها رسید.
در حسرت رسیدن به خانه بودیم که به خانه رسیدیم.

هیچکدام از این خیابان ها نقطه ی پایانی نداشت و ما فکر می کردیم که به پایان می رسید. ما هیچ وقت به انتهای خیابان جمشیدیه نرسیدیم. ما هیچ وقت به قله ی کوه نرسیدیم. ما هیچ وقت به خانه نرسیدیم. این مسیر نقطه پایانی نداشت و ما تنها در حال ادامه دادن بودیم. انتهای این خیابان ها، شروع خیابان بعدی بود. لحظه ی رسیدن به خانه شروع یک فکر جدید بود. ما هیچ وقت به خانه نرسیدیم.

نوشتن دیدگاه

مخلوقی سرگردان

ferydoon-foroughi

ای که تو دادی جانم گو به من تا کِی بمانم
آدمی چون آدمک مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه ی تقدیر من کِی رهایم؟

نوشتن دیدگاه

انتظار

6611671026-640x360

انتظار دیدن تو منو آروم نمیذاره
مثل بغضی که گلوم و بسته اما نمی باره
«حسین زمان عزیز»

نوشتن دیدگاه

« Newer Posts · Older Posts »