Now You Are Free

Untitled-1

Advertisements

نوشتن دیدگاه

صندلی سفید من در غمگین ترین کافه

parchak-cheese-house

گاهی اوقات باید تو غمگین ترین ساعت روز از غمگین ترین ساعت کاری مرخصی بگیری و به سمت جایی بری که بارها و بارها ازش خاطره ساختی. از اون خاطرات مدتها می گذره اما حتی جای اون صندلی سفید تغییری نکرده. صندلی سفیدی که نشیمن گاهش با کوچکترین تکونی از جاش در میاد، جای هر کسی نیست. مگه هر کسی می تونه اندوه و عمق یه دریای آبی رو توی برق چشم آدم ببینه؟ اون صندلی باید جایی برای یه مخاطب خاص باشه. وگرنه غریبه ها که به حس و حال این صندلی آگاه نیستن با هر تکونی زمین می خورن و چیزی ازشون جز یه سایه باقی نمی مونه. این صندلی ساده ی سفید خاص نیست اما برای یه مخاطب خاصه. صندلی سفید من…

نوشتن دیدگاه

مثل صبح

maxresdefault

من بهارم تو زمین، من زمینم تو درخت، من درختم، تو بهار
من بهارم تو زمین، من زمینم تو درخت، من درختم، تو بهار
من درختم تو بهار…

نوشتن دیدگاه

سایه ی تنهایی

شب بود. نور ماه مرا وادار کرد که چشمانم بسته نشود. بسته نشود تا ببینم هر آنچه بر من گذشته است. از پس نور ماه در اتاق آبی خیالم به کوچه ی دور دست خیابان نگاهی کردم. سایه ای در حال عبور بود و من بی من از من بودنم سایه به سایه به دنبالش رفتم. شب بود و هوا سرد تر از تابستان سال قبل. صدای آوای موسیقایی Ludovico Einaudi در گوشم زمزمه می کرد و من بی هیچ هراسی به رفتن ادامه می دادم. با عبور از هر کوچه و خیابانی، اندکی سکوت می کردم و به آن خیره می شدم. خیابان ها، کوچه ها و حتی مغازه ها تنها بودن، چراغ ها خاموش و راه بی پایان. از خود هیچ اختیاری نداشتم، فقط سعی می کردم که به دنبال او بروم. نه زمان برایم مفهومی داشت و نه بانگ آوای صبح که در همین نزدیکی ها بود. در مسیر با او پیدا کردم تمام لحظه هایی را که در خود گم کرده بودم. انتهای خیابان هشتم بود، نور ماه با طنینی دل انگیز سنگ فرش این خیابان افسرده را نقاشی کرده بود. سایه ایستاد، من نیز ایستادم. ترس تمام وجود من را احاطه کرده بود. من به دنبال سایه ای به راه افتاده بودم که توان مواجه شدن با آن را نداشتم. هیچ حرکتی از آن سایه نمی دیدم و در یک گوشه بدون تحرک در سنگ فرش خیابان نقش بسته بود. از این همه سکوت و وهم خسته بودم. تا قدمی به جلو برداشتم سایه قدمی از من دور شد. تا دستم را به سمتش بردم، دستش را کشید. گویی هر کاری که می کردم تکرار می کرد. آن سایه خود من بودم… بی جرکت ساعت ها به آن خیر شده بودم. با طلوع آرام آرام صبح، سایه آرام آرام در حال محو شدن بود. انگار که تمام وجودم از درونم اندک اندک خالی می شد. نور آفتاب که در دور دست نمایان شد، سایه ای در انتهای خیابان هشتم وجود نداشت.

نوشتن دیدگاه

Winter, Sadness, End

Untitled

نوشتن دیدگاه

نوشتن دیدگاه

Fade to silence

moonlight_1

نوشتن دیدگاه

« Newer Posts · Older Posts »