Archive for وقایع و اتفاقات مهم

یک قدم نزدیک تر به مرگ

سال ها پیش حتی فکر به اینکه من روزی به 30 سالگی نزدیک میشم برام خیلی دور به نظر می رسید. حالا که 5 روز دیگه وارد 29 سالگی میشم حس و حال عجیبی ندارم. حتی شاید دوست داشتم شمع 30 سالگیم رو فوت کنم. سال سختی بود اما باز هم همراه بود با پیشرفت کاری، تخصصی و آروم کردن زندگی شخصی. همیشه برای آینده طرح و برنامه دقیقی داشتم اما با بیشتر شدن سن و شرایط زندگیم فهمیدم که فقط باید در مسیر درست حرکت کرد چون این مسیر سبز به هیچ عنوان قابل پیشبینی نیست. با سال 96 خداحافظی می کنم و وارد سال جدیدی میشم. سالی که میخوام در اون به اهداف قبل از مرگم وارد بشم. چه کسی می داند که در این مسیر چه اتفاقی رخ می دهد جز زمان. صحبت از رسیدن به آرامش در این جهان حرفی بیهوده ست اما پیدا کردن راهی برای در آرامش مردن، قابل دست یافتنه. باد ما را خواهد برد…

نوشتن دیدگاه

سال نوی میلادی

18517969میون این شهر دود آلود، ترافیک، بی آبی، زلزله، شرایط اقتصادی و ریخته شدن خون مردم تو کف خیابون ها، شروع سال 2018 رو به همه و به خودم تبریک میگم. البته به نظرم همونجور که فرهنگ های دیگه می تونن جشن نوروز رو داشته باشن ما هم می تونیم عید سال نوی میلادی رو جشن بگیریم و این داستان مختص یک دین یا یک فرهنگ نیست. با وجود اینکه آینده تاریک و سخت این سرزمین با وجود همه زیبایی هایی که داره برام مثل روز روشن هست اما به سمت اهدافم با چشمهای بسته حرکت می کنم. توی کشور دود و تاریکی حرف از چشم های باز فقط یک مانیفست روشنفکریه. من روشنفکر نیستم.

نوشتن دیدگاه

رفیقم رفت. لوتی رفت. تموم شد.

در طول دوره دانشگاه وقت و بی وقت در خانه اش درس می خواندیم. مادر بزرگ مهربان و گرمی بود. سیگار می کشید و سبکش همانند آن مادر بزرگ های قدیمی مشتی بود. برایمان غذاهای خوشمزه درست می کرد و مدام به من می گفت «بخور، مرد باید بیشتر بخوره». سال ها گذشت که مدتی پیش دوست دوران دانشگاهم پیشنهاد سر زدن به وی را مطرح کرد و من نیز با سر پذیرفتم. چند روز بعد در حالی که در فودکورت بودم با این پیغام در تلگرام مواجه شدم؛ رفیقم رفت. لوتی رفت. تموم شد.

درسته عصر اون روز زمستونی هیچ وقت کوفته ی با مغز گردوت رو نخوردم؛
اما بدون مزش همیشه تو دهنمه…

نوشتن دیدگاه

نازلی سخن نگفت

bavar

زمستان شکست و رفت
زمستان شکست و رفت

نوشتن دیدگاه

آسمانم زمین می خورد…

صدایم را به یاد آر، اگر آواز غمگینی به پا شد
من این شعر گرانم، که از ارزان و ارزانی جدا شد

من هرچه ام با تو زیباترم
بر عاشقت آفرینی بگو

آسمانم زمین می خورد…

نوشتن دیدگاه

آخرین بوسه

untitled-2

و گاهی که شب؛ شبی آرام و غمناک که تو را در غم فرو می برد
ما قلبهایمان را به یکدیگر پیوند می دهیم، پیوندی به ژرفای هزاران بوسه…
به زندگیت ادامه می دهی، گویا که واقعی است، به ژرفای هزاران بوسه…

خداحافظ مرد خاطره انگیز من.

نوشتن دیدگاه

هفتمین سال!

هفتمین سال فعالیت این وبلاگ؛ حرف های زیادی برای نوشتن وجود داره، حرف هایی از جنس دلتنگی، سکوت و همه ی ناگفته ها. حرف هایی از جنس کوچه و خاطرات همیشگی.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

Comments (2)

Older Posts »