Archive for مطالب و عقاید شخصی

درود بر استبداد!

مردمی که مهارت ها و مانیفست هاشون خلاصه شده تو بیوی اینستاگرامشون. مردمی که خیابون های شهر براشون محفلی برای شوی ماشین ها و فرهنگ نداشته ی رانندگیشونه. مردمی که اندام هر زنی رو جولانگاه شهوت درونیشون میبینن و تو این امر مفهوم زن یا مرد متاهل براشون هیچ فرقی نمیکنه. مردمی که حق سلب شده اجتماعیشون رو از روابط عاطفی همدیگه و یا از دیگران طلبکار هستند. مردمی که فرهنگشون، تفریحاتشون و آزدی های فردیشون هیچ نمود علمی و واقعی نداره. مردمی که به مفاهیمی اعتقاد دارن که حتی کوچکترین مطالعه و فهمی نسبت به اون ندارن. مردمی که فرهنگ بینشون حتی روابط احساسی و عاطفی رو تحت تاثیر عدد و رقم قرار داده. مردمی که حتی تعریف موفقیت توشون اشتباهه. مردمی که حتی انتخابات و رای دادن براشون سوژه ای بنفش یا سبز رنگه همراه با ژست روشنفکریشون با علامت پیروزی در شبکه های اجتماعی. این مردم هیچ وقت نمی تونن به آزادی برسن و حتی اگه در بستر آزادی هم قرار بگیرن اونو پس میزنن. اینها استبداد زده هستند و خود از مستبدین جهان. پس درود بر استبداد.

نوشتن دیدگاه

آزادی

وقتی در اعماق وجود خودم به ماهیت زندگی فکر می کردم، وقتی خودم رو پشت کلمات پنهان می کردم، وقتی از روزمرگی های زندگی خسته بودم، وقتی نگاهم به سیاست، جان و زندگی با عموم مردم متفاوت بود، همیشه به دنبال یک مفهوم واقعی برای تعریف دلتنگی های درونیم بودم. چیزی که بتونم دلیل این احساسات ناخواسته رو با اون مشخص کنم. سالها گذشت تا بفهمم واژه ی گم شده ی من، حس درونی من، دلتنگی قلبی من، تنها و تنها به مفهوم آزادی خلاصه میشه. مفهومی برای جنگیدن. مفهومی برای زندگی کردن و مفهومی برای مُردن. انسان در بند و زنجیر به جهان دعوت می شود. با زجر و درد ادامه می دهد و با زجر و درد از بین می رود. در این میان عده ی محدودی در راه آزادی قدم بر می دارند. آزادی از تعلقات شخصی، آزادی از هم رنگ جماعت شدن. مفهوم آزادی با توجه به عالم هستی و شرایط وجودی شاید بی معنا باشد. همه ی ما در زندان طبیعت هستیم. همه چیز به این شکل برنامه ریزی شده است اما بین زندانی که در حال چوب خط کشیدن است و زندانی که برای آزادی جان خود را از دست می دهد من قطعا دومی را انتخاب می کنم و اگر این چنین نشد من نیز با وجود سلامت جسمانی یک روح متحرک هستم. به شکل مداوم کار کردن برای رسیدن به چیزهای بی ارزش، خوردن و عمل دفع را انجام دادن به شکل روزانه. آهسته آهسته حرکت کردن برای مرگی با درد کمتر و ادامه دادن در مسیری که انتهایش به نا کجا آباد ختم می شود چیزی جز بوی تکرار و خریت را برایم تداعی نمی کند.

نوشتن دیدگاه

آزادی

سال ها گذشت تا فهمیدم چرا تصویر عقاب در قفس غم انگیزه. سال ها گذشت تا فهمیدم مفهوم جمله ی «شما جون ما رو شاید اما آزادی ما رو هرگز نمی تونید بگیرید» یعنی چی. سال ها گذشت تا بفهمم که عموم مردم بیشتر از هرچیزی به دنبال همبرگر هستند. سال ها گذشت تا مفهوم فیلم هایی شبیه به پاپیون رو درک کنم. سال ها گذشت تا بفهمم چرا دلای دریایی تو زندون جا نمی گیرن. سال ها گذشت تا معنی واقعی Now we are Free رو بفهمم. آزادی از زندان؟ زندان استعاره از چیه؟ بعضی از آدم ها در پس تمام اهداف زندگیشون فقط راه نجاتی می خوان برای آزاد شدن از زنجیرهای اطرافشون و در نهایت فرار از این زندان. بعضی از آدم ها به مفهوم واقعی آزادی پی  بردن و دیگه هیچ چیزی براشون اون لذت واقعی رو نداره چون در نگاه اونها هیچ پدیده ای واقعی نیست. سال ها گذشت تا بفهمم در پس تمام اندوه درونی ام چیزی جز یک دیدگاه آزادی خواهانه نبود. سال ها گذشت تا بفهمم من یک آزادی خواه هستم.

نوشتن دیدگاه

جوکر پیروز شد!

تئوری جوکر در این کشور به پیروزی رسید. یک هرج و مرج افسار گسیخته که هیچ کس خودشم نمی  دونه داره چیکار میکنه. همه با هدف رسیدن به یک آرامش ذاتی که در تصوراتشون وجود داره روزانه دست به هر کاری میزنن، آرامشی که هیچ وقت نمود عینی پیدا نمیکنه، در وضعیتی که قوانین بازیچه دست ته ریش و پول های زیر میزی قرار می گیرند و تقریبا هیچ قانونی نیست که دور زدنش امکان نداشته باشه. چیزی شبیه به بزرگراه همت در ساعت 5 عصر. آره من تو این کشور متولد شدم و در کودکی خودم فکر می کردم اگه آدم بخواد میتونه تو هر جایی موفق بشه و به رشد، سعادت و این چرندیات برسه. اما با تجربه و سن فعلی ام به این نتیجه رسیدم موفقیت شاید دست یافتنی باشه اما آرامش در این سیستم و کشور امکان پذیر نیست. به نیاوران یا دروازه غار هم ربطی نداره. سیستمی که چرخه حیاتش مشکل داشته باشه همه چیز رو به اشتباه return میکنه. آره مدتهاست که تو این کشور هرج و مرج خواسته ی جوکر عملیاتی شده اما تو این وسط دلم برای الیت وا مونده ای می سوزه که نه به درد اینجا می خورن و نه دل رفتن رو دارن. الیتی که شاید در یک کافی شاپ خیره به گوشه ای خیره شدن و سعی میکنن با دود سیگارشون احساس آرامش کنن. الیتی که پشت صف زنجیر زن ها ساعت ها وقتشون از بین میره و تنها با بالا کشیدن پنجره ماشینشون اعتراضشون و اعلام میکنن. الیتی که موقع پیروزی تیم پیروزی به پیروزی جوکر فکر میکنن و چیزی غم انگیز تر از این هم حتی…

نوشتن دیدگاه

WMAP چیست؟

Untitled-1

هفته یا ماهی بگذره و من وقت این رو نداشته باشم که در مورد مفاهیم مرتبط  با برنامه نویسی، جهان هستی، ادیان و… تحقیق یا مطالعه کنم، عملا احساس بیهودگی عجیبی بهم دست میده، با اینکه می دونم شاید فهم من از چیزایی که روشون تحقیق می کنم چندان کاربردی نیست اما در صورت نبودش کاملا احساس بی مصرف بودن می کنم. تو چند روز تعطیلات اخیر اتفاقی با مفهومی به نام WMAP (Wilkinson Microwave Anisotropy Probe) روبرو شدم و واقعا منو جذب کرد. خارج از مفاهیم مرتبط با فیزیک، اتم و… تو این عکس چگونگی ایجاد (خلق) جهان هستی را می بینید. محیط تاریک رنگ خلاء نام دارد و شروع یک انفجار و پراکنده شدن ذرات طی میلیاردها سال. باور نکردنیه که دیدگاه علمی چقدر با دیدگاه دینی و مذهبی متفاوته! و خدایی که من می پرستم خالق چنین پدیده ای است، بسیار فراتر از  حد کلمات و تصورات.

لینک پیوست: https://map.gsfc.nasa.gov/

نوشتن دیدگاه

پاییز در تهران

پاییز نیز همانند دیگر فصل ها سالهاست که رنگ و بوی خود را در این شهر تاریک از دست داده است. نه بارانی می بارد و نه خیابانی با سنگ فرش خیس در سکوت فرو می رود. برگ های خشک طلایی رنگش نیز خلاصه شده اند به خیابان ولیعصر که آن هم از سر لطف بریده شده اند و جای خود را به آثار نه چندان هنری و مضحک دانشجویان هنر سپرده اند. نه درخت چندانی باقی مانده است و نه ولیعصر خاطره انگیزی. شهری با جمعیت باور نکردنی که مردمش حق از دست رفته ی خود را از یکدیگر طلب می کنند. مردمی که هیچ کدام اصالت خود را در این شهر نمی دانند و هر از گاهی در سال به روستای خود باز می گردند زیرا آنجا را شهر واقعی و وطن خود می دانند و تهران را تنها جایی برای کسب منابع اقتصادی می دانند، جایی که بتوان در آن هر کثافت کاری که می توانند بکنند. جمعیت باور نکردنی این شهر در پاییز عاشقانه همراه می شود با انبوه خودروهایی که به خیابان ها سرازیر می شوند، با طرح و بدون طرح فرقی نمی کند ترافیک در این فصل چیزی شبیه به شوخی است. به تمام این موارد آلودگی هوا را نیز اگر اضافه کنی مخلوطی می شود از دلایل اینکه نه انگیزه ای برای رفتن و قدم زدن داشته باشی و نه مجالی برای نفس کشیدن. پاییز را دوست دارم. پاییز فصل من است حتی در شهر تاریکی به نام تهران.  به راستی شهری که حتی فصلش را نیز از تو دریغ کرده است جای زندگی کردن است؟ جایی که مفهوم زندگی کردن نیز در آن خلاصه می شود به آسایشی در پرتو خودروهای عقب افتاده، گوشی اپل و… آرزوهایی شبیه به هم و خالی از رنگ و بوی باران. مردمی از جنس دود و دروغ.

نوشتن دیدگاه

کامران ولش کن!

صحبت از مشکلات فرهنگی که تو این کشور جریان داره خیلی تکراری و بیهوده ست. چون به نظرم خیلی از ما تو طول روز به اجبار هم شده مجبوریم این شرایط و تحمل کنیم. به سطح تحصیلات و طبقه اجتماعی هم در حال حاضر مربوط نمیشه. مشکل ریشه ای تر از تمام این موضوعات هستش. اما آیا مردم این سرزمین همیشه همینطور بودن؟ یعنی در دهه های گذشته هم به این شکل انفجار فرهنگی وجود داشت؟ آیا این موضوع ربطی به افزایش جمعیت دارد؟ همه و همه هر چی که هست من فکر می کنم سیاست های کلان سیستم طی سالیان اخیر شرایط زندگی در این کشور را به گونه ای پیچیده و سخت کرده که مردم برای نجات خودشون از این شرایط از روی همدیگر عبور می کنند. به عبارتی من ماهیت هر مشکل فرهنگی که در این کشور طلسم شده می بینم خارج از خورده فرهنگ های درونی اجتماع، از چشم همان سیاست های کلان می بینم.

من در پژوهشکده ای مشغول به کار هستم که جمعی از نخبه های فناوری اطلاعات در آنجا مشغول به کار هستند و متاسفانه باید بگویم ماهی نیست که در تایم نهار و یا… شاهد رفتن یک به یک این افراد نباشم. کامران های این سرزمین مدتهاست که از این کشور رفته اند و کامران های نو پا نیز در حال رفتن هستند. اینجا باشد برای همان دلال ها و بازاری های عزیز که البته در کار خیر دستی طولا دارند! اینجا باشد برای آقا زاده ها و مسئولین گرامی و سیاست های آکادمیکشان. البته این وسط عده ای از همان کامران ها وجود دارند که در دل هیچ وابستگی را به این کشور احساس نمی کنند اما هیچگاه جرات عبور از نوستالژی های کشک گونه خود نداشتند.

Comments (1)

Older Posts »