Archive for مطالب و عقاید شخصی

نقدی بر جاوانان و نوجوانان ایرانی

شاید تصور این امر سخت باشد که روزی عبارتی عامه در این شهر جریان داشت به اسم «مردی و مردانگی» که خود واژه ای انتزاعی بود اما در ماهیت خود یک فرهنگ اجتماعی را برای کمک به هم نوع یدک می کشید. یک نوع منش لوتی گری که با اینکه همراه با ژست هایی نیز همراه بود اما فی نفسه در جامعه ای همانند ایران که مدنیت در آن شکل نگرفته بود زیبا بود. حال پس از گذشت سال ها به اطراف خود نگاه کنید. چه می بینید؟ کسانی که تازه پا به سن جوانی گذاشته اند و به اصطلاح پشت لبشان سبز شده است یک نوع دریدگی و ایجاد این تفکر که باید حق خود را از جامعه بگیرند در آنها شکل گرفته است. بی احترامی به دیگران، تمسخر گرفتن قوانین اجتماعی و برخورد زننده برای رفع نیازهای نسبی خود در فعالیت های روزمره. در این حالت بدن ها و ماهیچه ها بزرگ تر و مغزها کوچک تر شده است. خب بدیهی است که این توده ی عظیمی که از مدارس خارج شده اند دید صحیحی نسبت به آزادی، سکس، انسان و اجتماع ندارند و تنها به حقوق اشتباهی خود آگاه هستند. این توده که بخش عمده ای از جمعیت جوان شهر نشین کشور را شامل می شود بسیار افسرده است زیرا می داند با توجه به شرایط کشور به بخش عمده ای از اهداف اقتصادی خود نمی تواند برسد و همچنین می توان گفت چیزی برای از دست دادن ندارد که این امر بسیار خطرناک است. حال تصور کنید که این توده که اندک آگاهی نسبت به علوم ابتدایی و انسانی ندارد با جامعه ای مواجه می شود که در درون خود شامل یک نظام سرمایه داری من درآوردی می شود که هیچ تعریفی از خود ندارد. جوان تازه فارغ التحصیلی که حتی هیچ درکی نسبت به رشته دانشگاهی خود نیز ندارد حاصل پرورش سیستمی است که بزرگترین خیانت را به جامعه ی مدنی ایران کرده است و حتی در صورت حذف، سال ها پس از آن بوی تعفن نگرش فکری آن در نسل های آینده ادامه دارد. تا آنجایی که من به یاد دارم همه چیز در این کشور اشتباهی بود، هست و…

نوشتن دیدگاه

پرنده ی غمگین

نگو بهار چی شده پرنده ی غمگین
برای هیشکی نخون، به پای هیشکی نشین

نوشتن دیدگاه

حال همه ی ما بد است اما…

اکنون ما از مرگ می ترسیم، زیرا هزینه های درمان و خدمات پزشکی حتی نزدیک به طبقه اجتماعی عموم مردم نیست. از هزینه های خدمات دندانپزشکی نیز حرفی نزنم بهتر است. شهر چهره اش بیش از پیش تغییر کرده است به گونه ای که تا به حال چنین روزهایی را به یاد نمی آورم. مردم را در مراکز خرید می بینم که با نگاهی به قیمت اجناس آهی می کشند و همچون سایه ای از پس خواسته های کوچک خود می گذرند. بحث دیگر در مورد آزادی های اجتماعی، اهداف و خواسته های به باد رفته نیست. بحث بحث نان است و تلاش برای زنده ماندن. دیگر حتی صحبت از مرام و ایدئولوژی نیست. صحبت در مورد مردی و مردانگی است. چگونه می توانید حرف از ماهیت خدا بزنید و زنی را ببینید که برای خرید آشغال گوشت های فاسد به قصابی محل آماده است. ننگ بر شما و مردانگی شما. ننگ بر لبخندهای شما. محصول جامعه ای که در آن متخصص های آن نقش پالان خر را برای طبقه ثروتمند بازی می کنند و افراد فرو مایه ی آن در جایگاه های خاص اجتماعی فعالیت می کنند چیزی جز شرایط این روزها و حتی روزهای پیشین نیست. خارج از گفته ها که گفتنش در فرای این سکوت خفه کننده دردی را دوا نمی کند می خواهم بگویم هم زمان با این شرایط هولناک اجتماعی مردمی را در اطراف خود می بینم که همچون موریانه هایی بار کش، اجناس فروشگاه ها را خالی می کنند و در دالان پست خود انبار می کنند تا مبادا شکمشان از پرتوی این نعمات الهی خالی شود! این مردم که بسیاری از جامعه ی ما  را در بر می گیرند حاضر هستند که برای حفظ خود، دیگران را زیر پای خود له کنند. از این مردم دو رنگ که فریادشان فقط برای یکدیگر بلند است جامعه ای فراتر از این را نمی توان انتظار داشت. این روزها حال همه ی ما بد است اما حال من بدتر…

نوشتن دیدگاه

مشکلات ساختاری انسان از چیست یا کیست؟

عده ای واحد سنجش پول را مسبب مشکلات انسان می دانند و آن را عاملی برای ایجاد مشکلات بشری می دانند. می گویند پول ملاک سنجش مناسبی برای کسب امکانات بیشتر نیست. اما خب سوالی که برای من پییش می آید این است که اگر الزامی به نام پول به این شکل است آیا در گذشته های دور که کالای کشاورزان با یکدیگر تبادل می شد پس چرا در آن جامعه ی اجتماعی هم مشکلات ساختاری مانند سرقت، قتل، غارت و موارد این چنینی حال کم یا بیشتر وجود داشت؟ آیا عاملی فرای ملاک های سنجش وجود دارد؟ راستش را بخواهید از دیدگاه من بله عامل دیگری در کار است. پول (به عنوان یک ارزش انتزاعی)، مبادله کالا به کالا و دیگر موارد به خودی خود مشکل آفرین نیستند. اصلا مشکل از عوامل خارجی نیست. مشکل دقیقا خود ما هستیم. انسان خود به دلیل غرایز درونی خود (ترس، قدرت طلبی) همیشه و در هر شرایطی ساختارها را به نفع خویش تغییر می دهد. انسان در عین پیچیدگی موجودی حریص و مفلوک است که با وجود اینکه به پایان خود آگاه است اما در جهت ارضای حس های درونی خود دست به هر کاری می زند و اگر هم بنا به دلایل گوناگون چنین اعمالی را انجام ندهد اما دست کم در ذهن خود پرورش دهنده مجموعه ای عظیم از باکتری های تعفن آور است که در صورت باز کردن درب آن تمام اطرافیان خود را از دست می دهد. همواره می کوشیم که اتاق های تاریک ذهنی خود را پنهان کنیم و عموما در این کار نیز موفق هستیم. دریچه ای رو به روشنایی نیست و همه ی ما در حال دویدن در پیست مسابقه ای هستیم که حتی در صورت جلو زدن از دیگران به پایانی تلخ گرفتار هستیم. آری ریشه ی تمام مشکلات دقیقا خود ما هستیم.

مهر ماه 1397 / مجتبی گل نوری

نوشتن دیدگاه

درود بر استبداد!

مردمی که مهارت ها و مانیفست هاشون خلاصه شده تو بیوی اینستاگرامشون. مردمی که خیابون های شهر براشون محفلی برای شوی ماشین ها و فرهنگ نداشته ی رانندگیشونه. مردمی که اندام هر زنی رو جولانگاه شهوت درونیشون میبینن و تو این امر مفهوم زن یا مرد متاهل براشون هیچ فرقی نمیکنه. مردمی که حق سلب شده اجتماعیشون رو از روابط عاطفی همدیگه و یا از دیگران طلبکار هستند. مردمی که فرهنگشون، تفریحاتشون و آزدی های فردیشون هیچ نمود علمی و واقعی نداره. مردمی که به مفاهیمی اعتقاد دارن که حتی کوچکترین مطالعه و فهمی نسبت به اون ندارن. مردمی که فرهنگ بینشون حتی روابط احساسی و عاطفی رو تحت تاثیر عدد و رقم قرار داده. مردمی که حتی تعریف موفقیت توشون اشتباهه. مردمی که حتی انتخابات و رای دادن براشون سوژه ای بنفش یا سبز رنگه همراه با ژست روشنفکریشون با علامت پیروزی در شبکه های اجتماعی. این مردم هیچ وقت نمی تونن به آزادی برسن و حتی اگه در بستر آزادی هم قرار بگیرن اونو پس میزنن. اینها استبداد زده هستند و خود از مستبدین جهان. پس درود بر استبداد.

نوشتن دیدگاه

آزادی

وقتی در اعماق وجود خودم به ماهیت زندگی فکر می کردم، وقتی خودم رو پشت کلمات پنهان می کردم، وقتی از روزمرگی های زندگی خسته بودم، وقتی نگاهم به سیاست، جان و زندگی با عموم مردم متفاوت بود، همیشه به دنبال یک مفهوم واقعی برای تعریف دلتنگی های درونیم بودم. چیزی که بتونم دلیل این احساسات ناخواسته رو با اون مشخص کنم. سالها گذشت تا بفهمم واژه ی گم شده ی من، حس درونی من، دلتنگی قلبی من، تنها و تنها به مفهوم آزادی خلاصه میشه. مفهومی برای جنگیدن. مفهومی برای زندگی کردن و مفهومی برای مُردن. انسان در بند و زنجیر به جهان دعوت می شود. با زجر و درد ادامه می دهد و با زجر و درد از بین می رود. در این میان عده ی محدودی در راه آزادی قدم بر می دارند. آزادی از تعلقات شخصی، آزادی از هم رنگ جماعت شدن. مفهوم آزادی با توجه به عالم هستی و شرایط وجودی شاید بی معنا باشد. همه ی ما در زندان طبیعت هستیم. همه چیز به این شکل برنامه ریزی شده است اما بین زندانی که در حال چوب خط کشیدن است و زندانی که برای آزادی جان خود را از دست می دهد من قطعا دومی را انتخاب می کنم و اگر این چنین نشد من نیز با وجود سلامت جسمانی یک روح متحرک هستم. به شکل مداوم کار کردن برای رسیدن به چیزهای بی ارزش، خوردن و عمل دفع را انجام دادن به شکل روزانه. آهسته آهسته حرکت کردن برای مرگی با درد کمتر و ادامه دادن در مسیری که انتهایش به نا کجا آباد ختم می شود چیزی جز بوی تکرار و خریت را برایم تداعی نمی کند.

نوشتن دیدگاه

آزادی

سال ها گذشت تا فهمیدم چرا تصویر عقاب در قفس غم انگیزه. سال ها گذشت تا فهمیدم مفهوم جمله ی «شما جون ما رو شاید اما آزادی ما رو هرگز نمی تونید بگیرید» یعنی چی. سال ها گذشت تا بفهمم که عموم مردم بیشتر از هرچیزی به دنبال همبرگر هستند. سال ها گذشت تا مفهوم فیلم هایی شبیه به پاپیون رو درک کنم. سال ها گذشت تا بفهمم چرا دلای دریایی تو زندون جا نمی گیرن. سال ها گذشت تا معنی واقعی Now we are Free رو بفهمم. آزادی از زندان؟ زندان استعاره از چیه؟ بعضی از آدم ها در پس تمام اهداف زندگیشون فقط راه نجاتی می خوان برای آزاد شدن از زنجیرهای اطرافشون و در نهایت فرار از این زندان. بعضی از آدم ها به مفهوم واقعی آزادی پی  بردن و دیگه هیچ چیزی براشون اون لذت واقعی رو نداره چون در نگاه اونها هیچ پدیده ای واقعی نیست. سال ها گذشت تا بفهمم در پس تمام اندوه درونی ام چیزی جز یک دیدگاه آزادی خواهانه نبود. سال ها گذشت تا بفهمم من یک آزادی خواه هستم.

نوشتن دیدگاه

Older Posts »