Archive for خاطرات روزانه

آپارتمان نشینی به سبک ایرانی

وقتی به خانه های این شهر نگاه می کنم، تصویری از کلونی می بینم که به دلیل تعداد زیاد انسان ها، همگی را در لانه هایی کوچک محبوس کرده اند. لانه هایی با نام آپارتمان که نه قاعده ای دارند و نه از شهر سازی خاصی بهره می برند. ساختمان هایی که سخت می توان نام خانه را برای آنها برگزید. زیرا که نه آرامشی در آنها هست و نه حس آزادی. بیشتر شبیه به مسافر خانه هایی هستند برای دوری از بلایای طبیعی و دفع فضولات انسانی. ساختمان هایی که برای کسب سود بیشتر و جا دادن حجم بیشتری از انسان ها در خود ساخته شده باشند شرایطی بهتر از این را نیز رقم نخواهند زد. این مجموعه را در کنار مردمی قرار دهید که قرار است دیوار به دیوار شما زندگی کنند و به اصطلاح همسایه شما شوند. مردمی از جنس توده فرهنگی حاکم بر کشور. فرهنگی که در نوع رانندگی، روابط اجتماعی، شبکه های اجتماعی و… کاملا ملموس است و نیازی به توضیح بیشتری ندارد. از نگاه من چنین ساختمان هایی که روز به روز به تعداد آنها نیز افزوده می شود و ما نیز به ناچار یکی از لانه های آن را برگزیدیم جایی نیست جز محلی برای دفع زباله!

نوشتن دیدگاه

آنشرلی

آنشرلی در اتاق خانه پدری می دود. آنشرلی در هیاهوی زندگی به مدرسه می رود. آنشرلی خاطرات خوب و بدی را در ذهن خود ثبت می کند. آنشرلی با قوای جنسی آشنا می شود. آنشرلی ازدواج می کند. آنشرلی ادامه می دهد. آنشرلی کار می کند. آنشرلی سختی زیادی را تحمل می کند. آنشرلی به آرامش نسبی در زندگی خود رسیده است. آنشرلی با سردردی کوچک به بیمارستان می رود. آنشرلی تومور خوش خیم مغزی دارد. آنشرلی تمام خاطرات خود را در تخت بیمارستان دوره می کند و اشک نزدیکان خود را در نزدیکی خود می بینید. آنشرلی می داند که این اشک ها خود خاطرات و احساساتی در حال ثبت و ذخیره هستند. آنشرلی چشمانش را می بندد. آنشرلی کنترل ادرار خود را از دست می دهد. آنشرلی اتاق خانه پدری را تصور می کند. آنشرلی در حال دویدن است. پدر آنشرلی وارد اتاق می شود. آنشرلی به سمت آغوش پدر حرکت می کند. پدر، آنشرلی را می بوسد. درب اتاق بیمارستان بسته می شود.

نوشتن دیدگاه

چشمام و می بندم حتی تو بیداری

index
چشمام و می بندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی می گیره تموم دنیامُ
کسی نمی فهمه معنی حرفامُ…

نوشتن دیدگاه

زمستان شکست و رفت

نشو تسلیم، هنوزم میشه سر کرد
میون آتیش و خاکستر و باد
هنوز میشه از این روزا گذر کرد، هنوز حتی تو این دیوانه آباد

مدارا کن شب یخ بستگی رو، زمستون پشت دیوار اتاقه
نذار گلای گلدونت بمیرن، اگه این آخرین میراث باغه…

نوشتن دیدگاه

Only Time

چه کسی می تواند بگوید جاده به کجا می رود؟
گردش روزها به کجا می رسد؟
فقط زمان

چه کسی می تواند بگوید زمانی که روز به پایان می رسد
شب نگهدار قلب شما خواهد بود؟
فقط زمان

یک صدای جادویی، موسیقی دلپذیر و ترانه ای پر مغز.
https://www.youtube.com/watch?v=7wfYIMyS_dI

نوشتن دیدگاه

دراکولای غمگین

من هم یواشکی در خواب تو راه میروم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر

نوشتن دیدگاه

خط خطی

در هیاهوی این تکرار، اتفاقاتی نیز رخ می دهد. مگر می شود در چنین اجتماع بی در و پیکری خاطره ای، دل نوشته ای یا شعری برای رفع دلتنگی ها ننوشت. دلتنگی از جنس خود و برای خود. اما هنگامی که چشمه ی زندگیت از دستت دلگیر است دیگر مجالی برای نوشتن هم وجود ندارد. نوشته های گذشته ات را می خوانی و به آرامی از کنارش عبور می کنی. مدتی است از صدای خواندن نیز خسته شده ام. دلم نوازش مستقیم موسیقی را طلب می کند بدون هیچ واسطه ای برای بیان احساسات. اینبار اما موسیقی از جنس هنس زیمر روح من را با خود به پرواز در آورد.

نوشتن دیدگاه

« Newer Posts · Older Posts »