Archive for خاطرات روزانه

به وقت شب

در سیاهی مطلق شب در انتظار رسیدن به روشنایی نور هستم و تو ای نوید بخش رویاهای من، دستم را بگیر تا زیر تپش سایه ها جان ندهم. دستم را بگیر و من را به سوی نور هدایت کن. تو را در نزدیکی خود احساس می کنم که با پاهایی لرزان از وحشت شب و سکوت به سمت من حرکت می کنی. دستهایم را بگیر. بی هیچ واهمه ای با من بیا. نه از سکوت شب هراسی است و نه از هیاهوی خوفناک این تاریکی. تنها با من گام بردار و سخنی به لب نیاور. از سرمای دست من وحشت نکن و به تپش قلب من اعتماد کن. گام هایت را آهسته بردار اما با من بیا. گمانی از پشت سر خود راه مده. مسیر زیادی نمانده است. از سایه های اطراف هراسی نداشته باش زیرا که من با تو هستم، با هم از این مسیر غم انگیز عبور خواهیم کرد. سایه های نور را در نزدیکی خود می بینم که به سمت آن حرکت می کنیم. به کلمات فکر نکن آنها از شک خطرناک ترند. اکنون به انتهای مسیر نزدیک می شویم و من دستهایت را رها کرده ام. چشمانت را آهسته باز کن. تو از این دالان تاریک عبور کرده ای و من در انتهای شب به تو نگریسته ام…

نوشتن دیدگاه

باد

در انتظار پایان خیابان جمشیدیه بودیم که به انتها رسید.
در انتظار رسیدن به قله ی کوه بودیم که به انتها رسید.
در حسرت رسیدن به خانه بودیم که به خانه رسیدیم.

هیچکدام از این خیابان ها نقطه ی پایانی نداشت و ما فکر می کردیم که به پایان می رسید. ما هیچ وقت به انتهای خیابان جمشیدیه نرسیدیم. ما هیچ وقت به قله ی کوه نرسیدیم. ما هیچ وقت به خانه نرسیدیم. این مسیر نقطه پایانی نداشت و ما تنها در حال ادامه دادن بودیم. انتهای این خیابان ها، شروع خیابان بعدی بود. لحظه ی رسیدن به خانه شروع یک فکر جدید بود. ما هیچ وقت به خانه نرسیدیم.

نوشتن دیدگاه

مخلوقی سرگردان

ferydoon-foroughi

ای که تو دادی جانم گو به من تا کِی بمانم
آدمی چون آدمک مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه ی تقدیر من کِی رهایم؟

نوشتن دیدگاه

انتظار

6611671026-640x360

انتظار دیدن تو منو آروم نمیذاره
مثل بغضی که گلوم و بسته اما نمی باره
«حسین زمان عزیز»

نوشتن دیدگاه

جمع بچه های پژوهشکده

photo_۲۰۱۸-۰۳-۱۴_۱۹-۰۱-۳۸

نوشتن دیدگاه

پاییز از اینجا نرفت

abrestan
خیلی روزا گذشت
خاطره های تو کم نشد
هیچی اونی که خواستم نشد
اونی که خواستم نشد…

خیلی روزا گذشت
ولی غم از دل ما نرفت
بی تو پاییز از اینجا نرفت
پاییز از اینجا نرفت…

نوشتن دیدگاه

آپارتمان نشینی به سبک ایرانی

وقتی به خانه های این شهر نگاه می کنم، تصویری از کلونی می بینم که به دلیل تعداد زیاد انسان ها، همگی را در لانه هایی کوچک محبوس کرده اند. لانه هایی با نام آپارتمان که نه قاعده ای دارند و نه از شهر سازی خاصی بهره می برند. ساختمان هایی که سخت می توان نام خانه را برای آنها برگزید. زیرا که نه آرامشی در آنها هست و نه حس آزادی. بیشتر شبیه به مسافر خانه هایی هستند برای دوری از بلایای طبیعی و دفع فضولات انسانی. ساختمان هایی که برای کسب سود بیشتر و جا دادن حجم بیشتری از انسان ها در خود ساخته شده باشند شرایطی بهتر از این را نیز رقم نخواهند زد. این مجموعه را در کنار مردمی قرار دهید که قرار است دیوار به دیوار شما زندگی کنند و به اصطلاح همسایه شما شوند. مردمی از جنس توده فرهنگی حاکم بر کشور. فرهنگی که در نوع رانندگی، روابط اجتماعی، شبکه های اجتماعی و… کاملا ملموس است و نیازی به توضیح بیشتری ندارد. از نگاه من چنین ساختمان هایی که روز به روز به تعداد آنها نیز افزوده می شود و ما نیز به ناچار یکی از لانه های آن را برگزیدیم جایی نیست جز محلی برای دفع زباله!

نوشتن دیدگاه

Older Posts »