Archive for خاطرات روزانه

آه ای باران

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری دلگیر است و سکوت تو، سخت دلگیرتر
خاکستری ست این سکوت
چه داستان تازه ای به پیش رو نهاده ای
که بر گیردم از این شب سیاه
آه ای باران

نوشتن دیدگاه

پلک میزنم

Untitled

در حال گذر از خیابانی بودم که در آن طرف پنجره اش چیزی جز بوی غذایی که از سر بریدن موجودی زنده نشات گرفته بود، نبود. کودکان سرگرم بازی و نگاه پیرمردی با چشمانی آکنده از اشک به آنها. صدای خش خشه برگ های خشک زیر پا، که تا همین چند روز قبل فرزندان درختان مجاور بودند. مرگ تدریجی یک رویا در اعماق خیال وقتی که کلاغ های سیاه زنده زنده در حال تکه پاره کردن آن هستند. من همه ی این تصاویر را همچون پرده ی یک سکانس واقعی در چشمانم می بینم و پلک میزنم. آنقدر پلک میزنم که دیگر چیزی نبینم تا از این خیابان هولناک به گوشه ی تاریک خیال خود پناه ببرم. پناه ببرم از شر خدای رانده شده به روح خسته ی خود در دود یک سیگار. شب است. در حوالی همین فصل. از سیطره ی شتاب لحظه ها به هیاهوی دیگران می روم و ناچار به خیابان وارد می شوم. وارد می شوم تا بگویم من هم هستم، من هم می توانم از تنهایی خویش خارج شوم. اندکی جلوتر می روم و به رویای از دست رفته نگاه میکنم. پلک میزنم و نگاه می کنم. آنقدر پلک میزنم تا به واهی بودن تصویر مقابل آگاه شوم. آری آن رویا، خود من بودم. پلک میزنم…

نوشتن دیدگاه

خسته شدم…

من از این درد خسته شدم
از جنگیدن با قلب خودم
من با این زخم ها چه کنم
خسته شدم از حال خودم…

نوشتن دیدگاه

دنیای این روزهای من…

Untitled

Comments (1)

ما چیستیم بر در کوزه…

مادر مداد قرمز من کو؟
کو لقمه های نان و پنیرم؟
آخر چگونه بیست بگیرم…
وقتی که دست های فقیرم
فردای درس آن همه باید
در جستجوی کار بمیرد…

نوشتن دیدگاه

زیر نور ماه

20181025_213432

نوشتن دیدگاه

دیگه می خواست خراب شه

یه دیوار آجری، ته این کوچه بن بست
کم شده دیگه طاقتش آخه فرسوده و خستس

 پُره تنش از خاطره، خط خطی های قدیمی
یه دنیا حرف از خوشی، از دوری و اسیری

تو نمیدونی، چی گذشت به دیوار
وقتی کوبید سرش رو به سینش، عاشق بیمار

از پی و بن، دیگه میخواست خراب شه
وقتی میسوخت صورتش، با مرگ هر ته سیگار

نوشتن دیدگاه

Older Posts »