Archive for خاطرات روزانه

چشمام و می بندم حتی تو بیداری

index
چشمام و می بندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی می گیره تموم دنیامُ
کسی نمی فهمه معنی حرفامُ…

نوشتن دیدگاه

زمستان شکست و رفت

نشو تسلیم، هنوزم میشه سر کرد
میون آتیش و خاکستر و باد
هنوز میشه از این روزا گذر کرد، هنوز حتی تو این دیوانه آباد

مدارا کن شب یخ بستگی رو، زمستون پشت دیوار اتاقه
نذار گلای گلدونت بمیرن، اگه این آخرین میراث باغه…

نوشتن دیدگاه

Only Time

چه کسی می تواند بگوید جاده به کجا می رود؟
گردش روزها به کجا می رسد؟
فقط زمان

چه کسی می تواند بگوید زمانی که روز به پایان می رسد
شب نگهدار قلب شما خواهد بود؟
فقط زمان

یک صدای جادویی، موسیقی دلپذیر و ترانه ای پر مغز.
https://www.youtube.com/watch?v=7wfYIMyS_dI

نوشتن دیدگاه

دراکولای غمگین

من هم یواشکی در خواب تو راه میروم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر

نوشتن دیدگاه

خط خطی

در هیاهوی این تکرار، اتفاقاتی نیز رخ می دهد. مگر می شود در چنین اجتماع بی در و پیکری خاطره ای، دل نوشته ای یا شعری برای رفع دلتنگی ها ننوشت. دلتنگی از جنس خود و برای خود. اما هنگامی که چشمه ی زندگیت از دستت دلگیر است دیگر مجالی برای نوشتن هم وجود ندارد. نوشته های گذشته ات را می خوانی و به آرامی از کنارش عبور می کنی. مدتی است از صدای خواندن نیز خسته شده ام. دلم نوازش مستقیم موسیقی را طلب می کند بدون هیچ واسطه ای برای بیان احساسات. اینبار اما موسیقی از جنس هنس زیمر روح من را با خود به پرواز در آورد.

نوشتن دیدگاه

photo_۲۰۱۷-۱۲-۲۲_۱۵-۳۹-۳۶

نوشتن دیدگاه

سخت گذشت

ته قصه خودش و پیدا کرد اونکه بین جمعیت گم شده بود
ته قصه خودش و پیدا کرد اونکه بین جمعیت گم شده بود

نوشتن دیدگاه

Older Posts »