Archive for خاطرات روزانه

متنفرم

از من، شما، تمام قصه ها، خدا
از بغض عاشقانه ترین شعرها

از سرنوشت گس روبرویمان
از این همه تنفر و متنفرم، متنفرم

نوشتن دیدگاه

دیوار

از کوچه های شهر عبور می کنم، نه زمانی برای تنهایی، نه مجالی برای ماندن. شتاب لحظه ها فرصت شب های روشنم را گرفته و تا لحظه ی غریبگی چیزی نمانده است. از کوچه ی خاطراتم نیز چیزی جز چند ترانه تکراری و مقدار محدودی خاطرات تلخ و شیرین تحت عنوان نوستالژی به جا نمانده است. اکنون نه میلی به سخن دارم و نه توانی برای راه رفتن. خسته ام. تنها در میان هیاهوی لحظه ها سکوت می کنم و می گذارم تا باد تمام آن کوچه ها را در من گم کند. پوستر فرهاد را روی دیوار خانه ای اجاره ای و خود را روی دیوار خانه ای همیشگی جا گذاشته ام.

نوشتن دیدگاه

شکل نجات من شدی

index

چوبینه پای رفتنم، تا مقصد اما دور
شن باده این بیراهه، ذوق تماشا کور

شکل نجات من شدی، آسیمه و تنها…
با این شکسته سایه کن، تن سوزه این صحرا

نوشتن دیدگاه

آه ای باران

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری دلگیر است و سکوت تو، سخت دلگیرتر
خاکستری ست این سکوت
چه داستان تازه ای به پیش رو نهاده ای
که بر گیردم از این شب سیاه
آه ای باران

نوشتن دیدگاه

پلک میزنم

Untitled

در حال گذر از خیابانی بودم که در آن طرف پنجره اش چیزی جز بوی غذایی که از سر بریدن موجودی زنده نشات گرفته بود، نبود. کودکان سرگرم بازی و نگاه پیرمردی با چشمانی آکنده از اشک به آنها. صدای خش خشه برگ های خشک زیر پا، که تا همین چند روز قبل فرزندان درختان مجاور بودند. مرگ تدریجی یک رویا در اعماق خیال وقتی که کلاغ های سیاه زنده زنده در حال تکه پاره کردن آن هستند. من همه ی این تصاویر را همچون پرده ی یک سکانس واقعی در چشمانم می بینم و پلک میزنم. آنقدر پلک میزنم که دیگر چیزی نبینم تا از این خیابان هولناک به گوشه ی تاریک خیال خود پناه ببرم. پناه ببرم از شر خدای رانده شده به روح خسته ی خود در دود یک سیگار. شب است. در حوالی همین فصل. از سیطره ی شتاب لحظه ها به هیاهوی دیگران می روم و ناچار به خیابان وارد می شوم. وارد می شوم تا بگویم من هم هستم، من هم می توانم از تنهایی خویش خارج شوم. اندکی جلوتر می روم و به رویای از دست رفته نگاه میکنم. پلک میزنم و نگاه می کنم. آنقدر پلک میزنم تا به واهی بودن تصویر مقابل آگاه شوم. آری آن رویا، خود من بودم. پلک میزنم…

نوشتن دیدگاه

خسته شدم…

من از این درد خسته شدم
از جنگیدن با قلب خودم
من با این زخم ها چه کنم
خسته شدم از حال خودم…

نوشتن دیدگاه

دنیای این روزهای من…

Untitled

Comments (1)

Older Posts »