Archive for خاطرات روزانه

WMAP چیست؟

Untitled-1

هفته یا ماهی بگذره و من وقت این رو نداشته باشم که در مورد مفاهیم مرتبط  با برنامه نویسی، جهان هستی، ادیان و… تحقیق یا مطالعه کنم، عملا احساس بیهودگی عجیبی بهم دست میده، با اینکه می دونم شاید فهم من از چیزایی که روشون تحقیق می کنم چندان کاربردی نیست اما در صورت نبودش کاملا احساس بی مصرف بودن می کنم. تو چند روز تعطیلات اخیر اتفاقی با مفهومی به نام WMAP (Wilkinson Microwave Anisotropy Probe) روبرو شدم و واقعا منو جذب کرد. خارج از مفاهیم مرتبط با فیزیک، اتم و… تو این عکس چگونگی ایجاد (خلق) جهان هستی را می بینید. محیط تاریک رنگ خلاء نام دارد و شروع یک انفجار و پراکنده شدن ذرات طی میلیاردها سال. باور نکردنیه که دیدگاه علمی چقدر با دیدگاه دینی و مذهبی متفاوته! و خدایی که من می پرستم خالق چنین پدیده ای است، بسیار فراتر از  حد کلمات و تصورات.

لینک پیوست: https://map.gsfc.nasa.gov/

Advertisements

نوشتن دیدگاه

باران نخواهد بارید

ای کاش می دانستی تمام کوچه ها به انتهای خیابان هشتم وصل می شود. ای کاش می دانستی تمام حس هایی که تجربه می کنی نشات گرفته از یک برنامه نوشته شده هستند. ای کاش می دانستی هیچ چیز پایدار نیست و دل بستن به یک جهان نا پایدار همانند دل بستن به یک بستنی، زیر نور آفتاب در ساعت 5 عصر مرداد ماه است. ای کاش می دانستی که خطرناک ترین موجود زنده، بشر و خطرناک ترین شخص برای تو، خودت هستی. ای کاش می دانستی تمایل به بچه دار شدن، سکس، غذا و… چیزی جز یک برنامه شبیه سازی شده برای تحمل پذیر کردن این محیط نیست. ای کاش می دانستی که بلندترین فریاد سکوت است. ای کاش می توانستی فکر کنی و بی جهت به پدیده ها لبخند نزنی. ای کاش می توانستی درک کنی که ارزش آدم ها به نوع اندیشه ی آنها است.

ای کاش می دانستی که آسمانی که سالها به آن خیره شده ای و هر لحظه در انتظار بارش آن هستی هیچ وقت قصد باریدن نداشت. باران نخواهد بارید…

 

نوشتن دیدگاه

Alone, Waiting for the autumn

photo_۲۰۱۷-۰۹-۰۱_۱۷-۲۱-۳۷

نوشتن دیدگاه

ترین های تابستان 96

موسیقایی ترین: کارهای Ludovico Einaudi منو به دنیای دیگه ای می بره و هم گام با گذشته روزی نیست که high hopes پینک فلوید رو گوش ندم و یا برام تکراری بشه.
زیباترین: مشاهده عکس.
بهترین: خب شاید این انتخاب خیلی عمومی باشه و از هرکی بپرسید Game of Thrones را انتخاب کنه و واقعا هم خوبه و در کنار اون سریال فوق العاده ی Black Mirror این روزها دنیای جدیدی رو برای من به نمایش در آورد. فیلم سینمایی خاصی مد نظر نیست.
پیچیده ترین: ازدواج؛ که متاسفانه مثل خیلی از رویدادهای جاری تو این کشور در اکثر اوقات بسیار پیچیده و بعضا برای من مضحک به نظر میرسه.
احمقانه ترین: انتخابات.
غیر قابل تحمل ترین: تابستان. این روزها تابستان برای من غیر قابل تحمل ترین فصل زندگی شده. گرمای بیابانی هوا، مگس های سفید، بوی عرق، سر و صدای بچه ها تو کوچه ها و…
احمقانه ترین تصمیم: زندگی در ایران مخصوصا برای اشخاصی که با زندگی در این کشور مساله دارن.
غمگین ترین: دیالوگ جان اسنو که به جادوگر مو قرمز بعد از زنده کردنش میگه به نظرم بسیار تاثیرگذار و پر معنی بود. «ممنونم که منو نجات دادی اما من به عنوان فرماندت ازت یه درخواستی دارم، اگه دوباره مردم دیگه منو زنده نکنی.»

نوشتن دیدگاه

جوش چرکی

دیوار، شنبه، صورت های غیر واقعی و غم زده ی عابرین، مگس های سفید، مردی برای چسباندن پای خود در تاکسی به یک زن میانسال تلاش می کند. مدافعین حقوق حشر نیز ساپورت پوشان با هر صدای تق تق کفششان ندایی سر می دهند که من نیز یک عاذادی خواه هستم همراه با علامت پیروزی با دستبند بنفش. فوحش راننده تاکسی به مسافر برای پنج هزار ریال. موتور سواری آینه ی بغل یک ماشین را به پرواز در آورد. تمام مردم همانند اسپرم های جهنده مشغول جهیدن هستند. و کارگران نیز. بلوک غربی متری 5 میلیون تومان، بلوک شرقی مشخص نیست. سیخی در صندوق صدقات برای جستجوی حق خود از زندگی. پیر زنی با سکه ی 50 ریالی در جلوی صندوق برای رفع بلاهای احتمالی و اثبات وجود شک به روزهای شاد. دادگاه خانواده بورس معاملات مهریه و عشق ورزی به یکدیگر بر سر تمکین کردن به قوای جنسی یکدیگر. تور ترکیه در یک پیامک تبلیغاتی. سنگ نمک در جلوی یک پراید برای دوری از چشم زخم. طویله مجلس. گرد گیری میز مجاور پنجره. عشق یک مرد نیکوکار به یک کودک سه ساله همراه با پاره کردن پرده بکارت. از واقعیت تا خیال در اندوه یک عکس در شبکه های اجتماعی و کافه ای در بهشت در این شلوغی و اندوه روزانه برای رسیدن به خط پایان و رسیدن به هیج با یک خورشید همیشه تکراری و یک ماه تکرار نشدنی.

نوشتن دیدگاه

Now You Are Free

Untitled-1

نوشتن دیدگاه

صندلی سفید من در غمگین ترین کافه

parchak-cheese-house

گاهی اوقات باید تو غمگین ترین ساعت روز از غمگین ترین ساعت کاری مرخصی بگیری و به سمت جایی بری که بارها و بارها ازش خاطره ساختی. از اون خاطرات مدتها می گذره اما حتی جای اون صندلی سفید تغییری نکرده. صندلی سفیدی که نشیمن گاهش با کوچکترین تکونی از جاش در میاد، جای هر کسی نیست. مگه هر کسی می تونه اندوه و عمق یه دریای آبی رو توی برق چشم آدم ببینه؟ اون صندلی باید جایی برای یه مخاطب خاص باشه. وگرنه غریبه ها که به حس و حال این صندلی آگاه نیستن با هر تکونی زمین می خورن و چیزی ازشون جز یه سایه باقی نمی مونه. این صندلی ساده ی سفید خاص نیست اما برای یه مخاطب خاصه. صندلی سفید من…

نوشتن دیدگاه

Older Posts »