Archive for خاطرات روزانه

ترین های تابستان 97

  • زیباترین فیلمی که تو این روزها دیدم سریال VIKINGS بود و فیلم سینمایی خاصی مد نظر نیست.
  • همیشه خوشایندترین خواسته زندگیم از خودم این بوده که از لحاظ تخصصی به سطحی که در تصوراتم داشتم برسم. حالا این خواسته برآورده شده.
  • زیباترین تصویر این روزهای من: مشاهده تصویر.
  • کثیف ترین جمله: قیمت سکه در سراشیبی سقوط قرار گرفت.
  • عجیب ترین اتفاق: دیدن اسم شخص دیگه ای تو شناسنامم.
  • دلنشین ترین موسیقی این روزهای من: برای گوش دادن به این آدرس بروید.
  • غیر مفهوم ترین شاخص: زندگی.

نوشتن دیدگاه

بارون نمیاد اینجا

شب تاریک و قحطی ستاره
ماه در نمیاد اینجا، مجتبی
پس هر کویر، یه کویر دوباره
بارون نمیاد اینجا مجتبی…

نوشتن دیدگاه

به وقت شب

در سیاهی مطلق شب در انتظار رسیدن به روشنایی نور هستم و تو ای نوید بخش رویاهای من، دستم را بگیر تا زیر تپش سایه ها جان ندهم. دستم را بگیر و من را به سوی نور هدایت کن. تو را در نزدیکی خود احساس می کنم که با پاهایی لرزان از وحشت شب و سکوت به سمت من حرکت می کنی. دستهایم را بگیر. بی هیچ واهمه ای با من بیا. نه از سکوت شب هراسی است و نه از هیاهوی خوفناک این تاریکی. تنها با من گام بردار و سخنی به لب نیاور. از سرمای دست من وحشت نکن و به تپش قلب من اعتماد کن. گام هایت را آهسته بردار اما با من بیا. گمانی از پشت سر خود راه مده. مسیر زیادی نمانده است. از سایه های اطراف هراسی نداشته باش زیرا که من با تو هستم، با هم از این مسیر غم انگیز عبور خواهیم کرد. سایه های نور را در نزدیکی خود می بینم که به سمت آن حرکت می کنیم. به کلمات فکر نکن آنها از شک خطرناک ترند. اکنون به انتهای مسیر نزدیک می شویم و من دستهایت را رها کرده ام. چشمانت را آهسته باز کن. تو از این دالان تاریک عبور کرده ای و من در انتهای شب به تو نگریسته ام…

نوشتن دیدگاه

باد

در انتظار پایان خیابان جمشیدیه بودیم که به انتها رسید.
در انتظار رسیدن به قله ی کوه بودیم که به انتها رسید.
در حسرت رسیدن به خانه بودیم که به خانه رسیدیم.

هیچکدام از این خیابان ها نقطه ی پایانی نداشت و ما فکر می کردیم که به پایان می رسید. ما هیچ وقت به انتهای خیابان جمشیدیه نرسیدیم. ما هیچ وقت به قله ی کوه نرسیدیم. ما هیچ وقت به خانه نرسیدیم. این مسیر نقطه پایانی نداشت و ما تنها در حال ادامه دادن بودیم. انتهای این خیابان ها، شروع خیابان بعدی بود. لحظه ی رسیدن به خانه شروع یک فکر جدید بود. ما هیچ وقت به خانه نرسیدیم.

نوشتن دیدگاه

مخلوقی سرگردان

ferydoon-foroughi

ای که تو دادی جانم گو به من تا کِی بمانم
آدمی چون آدمک مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر بر دست و پایم از پنجه ی تقدیر من کِی رهایم؟

نوشتن دیدگاه

انتظار

6611671026-640x360

انتظار دیدن تو منو آروم نمیذاره
مثل بغضی که گلوم و بسته اما نمی باره
«حسین زمان عزیز»

نوشتن دیدگاه

جمع بچه های پژوهشکده

photo_۲۰۱۸-۰۳-۱۴_۱۹-۰۱-۳۸

نوشتن دیدگاه

Older Posts »