Archive for خاطرات روزانه

سخت گذشت

ته قصه خودش و پیدا کرد اونکه بین جمعیت گم شده بود
ته قصه خودش و پیدا کرد اونکه بین جمعیت گم شده بود

نوشتن دیدگاه

شروع من یه پایانه

photo_۲۰۱۷-۱۰-۲۲_۰۷-۵۱-۲۶

اینجا کسی تنهاتر از من نیست
معنی تنهایی رو فهمیدم
هر کی واسه دلداری بام حرف زد
یه جمله از حرفاش و نشنیدم
اونقد حواسم به خودم نیست که نزدیک ترینام و نمی شناسم
دنیا با من غریبه تر میشه، من دیگه دنیام و نمی شناسم…

نوشتن دیدگاه

جاده

دقیقا یادم میاد شروع وبلاگ نویسی من به صورت جدی از سال 87 و ورودم به دانشگاه بود با عنوان «خاطرات دوران دانشجویی مجتبی» تو سیستم بلاگفا. البته سالهای قبلش هم وبلاگ هایی جسته گریخته داشتم که بیشتر محیطی برای ورود من به دنیای وب و اینترنت بودن و همون سالها بود که بی اختیار بجای محتوا به قالب وبلاگ جلب شدم و آلوده شدنم به این محیط و علاقه ای که درونم می دیدم البته از تاثیر گذاری وبلاگ آقای علیرضا شیرازی به عنوان یک مهندس کامپیوتر هم نمیشه گذشت. یه جورایی الگوی من بود و خودم و تو نوشته هاش می فهمیدم! اون سالها گرما گرم وبلاگ نویسی مخصوصا بین دهه شصتی ها بود. باور کردنی نبود میشه یه صفحه شخصی تو اینترنت داشت که برای خودته و آدرس مختص به خودت رو داره. تو اون سالها حوصله خوندن و خونده شدن خیلی بیشتر از امروز بود. یادم میاد جمعی ایجاد شده بود بین منو چهار پنجتا وبلاگ دیگه که واقعا نوشته های همدیگرو می خوندیم و نظرات درست حسابی برای همدیگه می نوشتیم. اما خب، بنا به دلایلی اون جمع تو مرور زمان از هم پاشید. وبلاگ من خواسته یا ناخواسته حذف شد و شروع مهاجرت من به وردپرس. اوایل که wordpress دات کام فیلتر نشده بود مخاطب های خاص خودم و هر از گاهی داشتم اما از اون جمع های صمیمی وبلاگ نویسی خبری نبود. طی سالها اینجا برام شد جایی که میشه توش نوشت و ادامه دادش، میشه توش خاطرات سالها رو مرور کرد، ابراز عقیده کرد و شاید در آینده به یادگار بمونه و فرزندم بگه بابام تو مغزش این چیزا بود! بعد از این  همه سال و این همه نوشته می تونم بگم اینجا خودم بودم و هستم، خواسته ای که زندگی ازم گرفت.

با عبور هر ستاره، روح سبز تو رو دیدم
زیر قطره های بارون، صدای پات و شنیدم

نوشتن دیدگاه

همیشه آخر حرفا، پر از حرفای ناگفته ست
همیشه حال ما اینه، همیشه دنیا آشفته ست…

نوشتن دیدگاه

خطوط نقش زندگی

photo_۲۰۱۷-۰۷-۲۷_۲۳-۳۱-۳۴

انگار جایی برای من و آدم هایی شبیه به من در این شهر وجود ندارد. نه مراسم هایش برایم قابل فهم است، نه نوع تفکراتشان. انگار از یک سیاره ی دیگر آمده ام. انگار هیچ وقت به اینجا تعلق خاطری نداشتم. تو گرما گرم این مراسمات محرم به خانه ی یک دوست رفتم، در حال خوردن نسکافه و شیرین عسل بودم که کامم تلخ شد. یکی دیگر از دوستانم نیز می خواهد مرا در این برزخ تنها بگذارد و برای همیشه از این جهنم فرار کند. ساعت ها با هم گپ زدیم، قهوه و نسکافه نوشیدیم. ساعت ها من را ملامت کرد که ماندنت در این کشور اشتباه است. ساعت ها و ساعت ها. میزان خستگی این روزهایم برای کسی قابل درک نیست. خستگی که شاید در ساعت 24 مقابل درب بسته یک فست فودی با چیز برگرهای خوشمزه اش در قالب یک عکس تصادفی غوطه ور باشد. فست فودی که دست کم به من یادآور شود که این مردم بیشتر از فرهنگ و حقیقت به دنبال خوردن چیزبرگر هستند.

نوشتن دیدگاه

WMAP چیست؟

Untitled-1

هفته یا ماهی بگذره و من وقت این رو نداشته باشم که در مورد مفاهیم مرتبط  با برنامه نویسی، جهان هستی، ادیان و… تحقیق یا مطالعه کنم، عملا احساس بیهودگی عجیبی بهم دست میده، با اینکه می دونم شاید فهم من از چیزایی که روشون تحقیق می کنم چندان کاربردی نیست اما در صورت نبودش کاملا احساس بی مصرف بودن می کنم. تو چند روز تعطیلات اخیر اتفاقی با مفهومی به نام WMAP (Wilkinson Microwave Anisotropy Probe) روبرو شدم و واقعا منو جذب کرد. خارج از مفاهیم مرتبط با فیزیک، اتم و… تو این عکس چگونگی ایجاد (خلق) جهان هستی را می بینید. محیط تاریک رنگ خلاء نام دارد و شروع یک انفجار و پراکنده شدن ذرات طی میلیاردها سال. باور نکردنیه که دیدگاه علمی چقدر با دیدگاه دینی و مذهبی متفاوته! و خدایی که من می پرستم خالق چنین پدیده ای است، بسیار فراتر از  حد کلمات و تصورات.

لینک پیوست: https://map.gsfc.nasa.gov/

نوشتن دیدگاه

باران نخواهد بارید

ای کاش می دانستی تمام کوچه ها به انتهای خیابان هشتم وصل می شود. ای کاش می دانستی تمام حس هایی که تجربه می کنی نشات گرفته از یک برنامه نوشته شده هستند. ای کاش می دانستی هیچ چیز پایدار نیست و دل بستن به یک جهان نا پایدار همانند دل بستن به یک بستنی، زیر نور آفتاب در ساعت 5 عصر مرداد ماه است. ای کاش می دانستی که خطرناک ترین موجود زنده، بشر و خطرناک ترین شخص برای تو، خودت هستی. ای کاش می دانستی تمایل به بچه دار شدن، سکس، غذا و… چیزی جز یک برنامه شبیه سازی شده برای تحمل پذیر کردن این محیط نیست. ای کاش می دانستی که بلندترین فریاد سکوت است. ای کاش می توانستی فکر کنی و بی جهت به پدیده ها لبخند نزنی. ای کاش می توانستی درک کنی که ارزش آدم ها به نوع اندیشه ی آنها است.

ای کاش می دانستی که آسمانی که سالها به آن خیره شده ای و هر لحظه در انتظار بارش آن هستی هیچ وقت قصد باریدن نداشت. باران نخواهد بارید…

 

نوشتن دیدگاه

Older Posts »