Archive for خاطرات روزانه

محيط بى اصالت

‎بعضى چيزا تو زندگى هيچ وقت رنگ و بوى خودشون رو از دست نميدن و اين موضوع شايد براى آدم ها مصداق نداشته باشه زندگى تو اين كشور همه چيز رو از آدم هاى آبى گرفت حتى نوستالژى هاى متوهمى كه براشون عزيز بودن. موسيقى زيباى خاطره انگيز هست اما تو هياهوى صداى خراب كردن سقف آرزوها گم شده. خيابون هاى بارون گرفته هست اما تو حجم دود و آهن گم شدن. هيچ چيز اونطور كه بايد باشه نيست چون دايره ى هستى اينجا روى منطق حركت نميكنه. دلمون به اندك مرداب درب حياط خوش بود كه آن هم لگد مال شد. جايى كه توش اصالت وجود نداشته باشه در حقيقت وجود نداره و فقط يه سايه ست. همه چيز و همه كس اصالت خودش رو از دست داده و هيچ چيز بدتر از زندگى در يك محيط بى اصالت نيست. اى كاش توان توقف همه چيز از جمله خود آدم وجود داشت. 

نوشتن دیدگاه

نوشتن دیدگاه

شاد باش سال جدید میلادی

نوشتن دیدگاه

به زور از خوشی مُردم

images

 

چنین چنین من هستم خراسانی
که باشم خر ثانی
نشد خویم انسانی
به زور از خوشی مُردم…

نوشتن دیدگاه

و فقط صداست که می ماند

userupload_2013_4868040281377414941.2805وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست، شوق پرواز و نداشت. وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن، عشق آغاز و نداشت… دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت. واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت. اما لحظه ای رسید، لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید، لحظه ای که پنجره بغض دیوار و شکست نقش آسمون صاف میون چشاش نشست…
مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید، تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید، لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت…

نوشتن دیدگاه

گلایه

خب ماجرا از جایی شروع شد که تو ایران به دنیا اومدیم اما همه ی ماجرا خلاصه به این چارچوب جهنمی نمیشه. ماجرا از جایی شروع میشه که طبیعت یا خدا ما رو به چالشی دعوت میکنه که گاهی حتی تحملش واقعا سخت میشه. در هر دو صورت ما طی سال ها قواعدی رو برای ادامه زندگی در این محیط برای خودمون ایجاد کردیم که این قاعده ها امروز ما رو به سمتی هدایت میکنه که بعضا خودمون اصلا نمی فهمیم چی شد! تو یک مسیری قرار داریم و حتی فرصت تنها بودن با خودمون رو نداریم. در افکار و عقده هامون غرق شدیم. این حجم از گلایه چه در لایه فکر و چه در لایه عمل تومون قرار داده شده. اما دلیل اون چی بوده؟ برای جذاب کردن چالش؟ اما چه چالشی. افکار مسمومی که اگه از ورطه ذهن خارج بشن سنگ رو سنگ بند نمیشه. خب آیا میشه از این ماهیت متنفر بود؟ دستور العمل این چالش با مکانیزم ذهن من سازگار نبود. از کسی که مثل بختک تو شبام انداخته سایه، یک سوال ساده کردم، نفرت من شد گلایه…

نوشتن دیدگاه

مادر مداد قرمز من کو

مادر مداد قرمز من کو؟
کو لقمه های نان و پنیرم؟
آخر چگونه بیست بگیرم…
وقتی که دست های فقیرم فردای درس آن همه باید در جستجوی کار بمیرد…

نوشتن دیدگاه

Older Posts »