Archive for خاطرات روزانه

و فقط صداست که می ماند

userupload_2013_4868040281377414941.2805وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست، شوق پرواز و نداشت. وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن، عشق آغاز و نداشت… دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت. واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت. اما لحظه ای رسید، لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید، لحظه ای که پنجره بغض دیوار و شکست نقش آسمون صاف میون چشاش نشست…
مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید، تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید، لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت…

نوشتن دیدگاه

گلایه

خب ماجرا از جایی شروع شد که تو ایران به دنیا اومدیم اما همه ی ماجرا خلاصه به این چارچوب جهنمی نمیشه. ماجرا از جایی شروع میشه که طبیعت یا خدا ما رو به چالشی دعوت میکنه که گاهی حتی تحملش واقعا سخت میشه. در هر دو صورت ما طی سال ها قواعدی رو برای ادامه زندگی در این محیط برای خودمون ایجاد کردیم که این قاعده ها امروز ما رو به سمتی هدایت میکنه که بعضا خودمون اصلا نمی فهمیم چی شد! تو یک مسیری قرار داریم و حتی فرصت تنها بودن با خودمون رو نداریم. در افکار و عقده هامون غرق شدیم. این حجم از گلایه چه در لایه فکر و چه در لایه عمل تومون قرار داده شده. اما دلیل اون چی بوده؟ برای جذاب کردن چالش؟ اما چه چالشی. افکار مسمومی که اگه از ورطه ذهن خارج بشن سنگ رو سنگ بند نمیشه. خب آیا میشه از این ماهیت متنفر بود؟ دستور العمل این چالش با مکانیزم ذهن من سازگار نبود. از کسی که مثل بختک تو شبام انداخته سایه، یک سوال ساده کردم، نفرت من شد گلایه…

نوشتن دیدگاه

مادر مداد قرمز من کو

مادر مداد قرمز من کو؟
کو لقمه های نان و پنیرم؟
آخر چگونه بیست بگیرم…
وقتی که دست های فقیرم فردای درس آن همه باید در جستجوی کار بمیرد…

نوشتن دیدگاه

متنفرم

از من، شما، تمام قصه ها، خدا
از بغض عاشقانه ترین شعرها

از سرنوشت گس روبرویمان
از این همه تنفر و متنفرم، متنفرم

نوشتن دیدگاه

دیوار

از کوچه های شهر عبور می کنم، نه زمانی برای تنهایی، نه مجالی برای ماندن. شتاب لحظه ها فرصت شب های روشنم را گرفته و تا لحظه ی غریبگی چیزی نمانده است. از کوچه ی خاطراتم نیز چیزی جز چند ترانه تکراری و مقدار محدودی خاطرات تلخ و شیرین تحت عنوان نوستالژی به جا نمانده است. اکنون نه میلی به سخن دارم و نه توانی برای راه رفتن. خسته ام. تنها در میان هیاهوی لحظه ها سکوت می کنم و می گذارم تا باد تمام آن کوچه ها را در من گم کند. پوستر فرهاد را روی دیوار خانه ای اجاره ای و خود را روی دیوار خانه ای همیشگی جا گذاشته ام.

نوشتن دیدگاه

شکل نجات من شدی

index

چوبینه پای رفتنم، تا مقصد اما دور
شن باده این بیراهه، ذوق تماشا کور

شکل نجات من شدی، آسیمه و تنها…
با این شکسته سایه کن، تن سوزه این صحرا

نوشتن دیدگاه

آه ای باران

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری دلگیر است و سکوت تو، سخت دلگیرتر
خاکستری ست این سکوت
چه داستان تازه ای به پیش رو نهاده ای
که بر گیردم از این شب سیاه
آه ای باران

نوشتن دیدگاه

Older Posts »