راز

این روزها که از هر طرف خبر مرگ می شنوم و از سرنوشت زیستی خود نیز حتی برای چند روز نا آگاهم، بیش از پیش به ماهیت وجودی انسان پی می برم. چقدر غم انگیز است خواستن برای خواستن دوباره، چقدر غم انگیز است خندیدن برای گریه ای دوباره، چقدر غم انگیز است جنگیدن برای جنگی دوباره و همه ی آنها برای هیچ. مگر می شود این میزان از اخبار مرگ و میر را شنید و به سادگی از آن گذشت؟ اشخاصی خود برای خود هزاران صنم و یاسمن بودند، اکنون زیر خاکند. می دانی دلم می خواهد صوفی شوم و بروم با اینکه همین فکر نیز جزء افکار درون ریزی شده برنامه نویس اصلی است. می گویند تا فرصت هست می بایست استفاده کنیم. استفاده کنیم و از زیبایی های جهان هستی لذت ببریم. بی شک این حرف صحیح است و جهان هستی با زیبایی هایی نیز همراه است، همچون خوردن همبرگری زیر دندان با اینکه می دانی حاصل بریده شدن سر و سلاخی شدن یک گاو شاید با نقش یک مادر است اما خب، خوشمزه است. می دانی رفیق با تمام نقش ها و خرده اتفاقات پیرامون باید برویم و این رفتن از اختیار ما خارج است. این مفهوم ساده اما درک حقیقی آن مشکل است. این خانه، ماشین، خودرو، اندکی دلار زیر فرش و تعدادی سکه پشت کمد، هیچکدام برای ما نیست، حتی لباس تنمان رفیق. ما صاحب هیچ چیز و هیچکس نیستیم. ما صاحب خویش نیز نیستیم اما شاید صاحبی داشته باشیم که اگر نداشته باشیم به عمق این تراژدی افزوده خواهد شد. دست کم با وجود صاحب ملعبه ی برنامه های یک ماهیت هستیم که اگر چنین نباشد چه تمسخر آمیز شمشیر کشیدیم و جنگیدیم.

دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمی بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم
مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز، چون محرم نمی بینم

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s