و فقط صداست که می ماند

userupload_2013_4868040281377414941.2805وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتار و شکست، شوق پرواز و نداشت. وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار و میدادن، عشق آغاز و نداشت… دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت. واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت. اما لحظه ای رسید، لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید، لحظه ای که پنجره بغض دیوار و شکست نقش آسمون صاف میون چشاش نشست…
مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید، تو هوای تازه ی دشت به ستاره ها رسید، لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت…

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s