دیوار

از کوچه های شهر عبور می کنم، نه زمانی برای تنهایی، نه مجالی برای ماندن. شتاب لحظه ها فرصت شب های روشنم را گرفته و تا لحظه ی غریبگی چیزی نمانده است. از کوچه ی خاطراتم نیز چیزی جز چند ترانه تکراری و مقدار محدودی خاطرات تلخ و شیرین تحت عنوان نوستالژی به جا نمانده است. اکنون نه میلی به سخن دارم و نه توانی برای راه رفتن. خسته ام. تنها در میان هیاهوی لحظه ها سکوت می کنم و می گذارم تا باد تمام آن کوچه ها را در من گم کند. پوستر فرهاد را روی دیوار خانه ای اجاره ای و خود را روی دیوار خانه ای همیشگی جا گذاشته ام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s