پلک میزنم

Untitled

در حال گذر از خیابانی بودم که در آن طرف پنجره اش چیزی جز بوی غذایی که از سر بریدن موجودی زنده نشات گرفته بود، نبود. کودکان سرگرم بازی و نگاه پیرمردی با چشمانی آکنده از اشک به آنها. صدای خش خشه برگ های خشک زیر پا، که تا همین چند روز قبل فرزندان درختان مجاور بودند. مرگ تدریجی یک رویا در اعماق خیال وقتی که کلاغ های سیاه زنده زنده در حال تکه پاره کردن آن هستند. من همه ی این تصاویر را همچون پرده ی یک سکانس واقعی در چشمانم می بینم و پلک میزنم. آنقدر پلک میزنم که دیگر چیزی نبینم تا از این خیابان هولناک به گوشه ی تاریک خیال خود پناه ببرم. پناه ببرم از شر خدای رانده شده به روح خسته ی خود در دود یک سیگار. شب است. در حوالی همین فصل. از سیطره ی شتاب لحظه ها به هیاهوی دیگران می روم و ناچار به خیابان وارد می شوم. وارد می شوم تا بگویم من هم هستم، من هم می توانم از تنهایی خویش خارج شوم. اندکی جلوتر می روم و به رویای از دست رفته نگاه میکنم. پلک میزنم و نگاه می کنم. آنقدر پلک میزنم تا به واهی بودن تصویر مقابل آگاه شوم. آری آن رویا، خود من بودم. پلک میزنم…

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: