Archive for مه, 2018

به وقت شب

در سیاهی مطلق شب در انتظار رسیدن به روشنایی نور هستم و تو ای نوید بخش رویاهای من، دستم را بگیر تا زیر تپش سایه ها جان ندهم. دستم را بگیر و من را به سوی نور هدایت کن. تو را در نزدیکی خود احساس می کنم که با پاهایی لرزان از وحشت شب و سکوت به سمت من حرکت می کنی. دستهایم را بگیر. بی هیچ واهمه ای با من بیا. نه از سکوت شب هراسی است و نه از هیاهوی خوفناک این تاریکی. تنها با من گام بردار و سخنی به لب نیاور. از سرمای دست من وحشت نکن و به تپش قلب من اعتماد کن. گام هایت را آهسته بردار اما با من بیا. گمانی از پشت سر خود راه مده. مسیر زیادی نمانده است. از سایه های اطراف هراسی نداشته باش زیرا که من با تو هستم، با هم از این مسیر غم انگیز عبور خواهیم کرد. سایه های نور را در نزدیکی خود می بینم که به سمت آن حرکت می کنیم. به کلمات فکر نکن آنها از شک خطرناک ترند. اکنون به انتهای مسیر نزدیک می شویم و من دستهایت را رها کرده ام. چشمانت را آهسته باز کن. تو از این دالان تاریک عبور کرده ای و من در انتهای شب به تو نگریسته ام…

نوشتن دیدگاه