Archive for فوریه, 2018

آنشرلی

آنشرلی در اتاق خانه پدری می دود. آنشرلی در هیاهوی زندگی به مدرسه می رود. آنشرلی خاطرات خوب و بدی را در ذهن خود ثبت می کند. آنشرلی با قوای جنسی آشنا می شود. آنشرلی ازدواج می کند. آنشرلی ادامه می دهد. آنشرلی کار می کند. آنشرلی سختی زیادی را تحمل می کند. آنشرلی به آرامش نسبی در زندگی خود رسیده است. آنشرلی با سردردی کوچک به بیمارستان می رود. آنشرلی تومور خوش خیم مغزی دارد. آنشرلی تمام خاطرات خود را در تخت بیمارستان دوره می کند و اشک نزدیکان خود را در نزدیکی خود می بینید. آنشرلی می داند که این اشک ها خود خاطرات و احساساتی در حال ثبت و ذخیره هستند. آنشرلی چشمانش را می بندد. آنشرلی کنترل ادرار خود را از دست می دهد. آنشرلی اتاق خانه پدری را تصور می کند. آنشرلی در حال دویدن است. پدر آنشرلی وارد اتاق می شود. آنشرلی به سمت آغوش پدر حرکت می کند. پدر، آنشرلی را می بوسد. درب اتاق بیمارستان بسته می شود.

نوشتن دیدگاه

چشمام و می بندم حتی تو بیداری

index
چشمام و می بندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی می گیره تموم دنیامُ
کسی نمی فهمه معنی حرفامُ…

نوشتن دیدگاه

زمستان شکست و رفت

نشو تسلیم، هنوزم میشه سر کرد
میون آتیش و خاکستر و باد
هنوز میشه از این روزا گذر کرد، هنوز حتی تو این دیوانه آباد

مدارا کن شب یخ بستگی رو، زمستون پشت دیوار اتاقه
نذار گلای گلدونت بمیرن، اگه این آخرین میراث باغه…

نوشتن دیدگاه