رفیقم رفت. لوتی رفت. تموم شد.

در طول دوره دانشگاه وقت و بی وقت در خانه اش درس می خواندیم. مادر بزرگ مهربان و گرمی بود. سیگار می کشید و سبکش همانند آن مادر بزرگ های قدیمی مشتی بود. برایمان غذاهای خوشمزه درست می کرد و مدام به من می گفت «بخور، مرد باید بیشتر بخوره». سال ها گذشت که مدتی پیش دوست دوران دانشگاهم پیشنهاد سر زدن به وی را مطرح کرد و من نیز با سر پذیرفتم. چند روز بعد در حالی که در فودکورت بودم با این پیغام در تلگرام مواجه شدم؛ رفیقم رفت. لوتی رفت. تموم شد.

درسته عصر اون روز زمستونی هیچ وقت کوفته ی با مغز گردوت رو نخوردم؛
اما بدون مزش همیشه تو دهنمه…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: