Archive for اوت, 2017

ترین های تابستان 96

موسیقایی ترین: کارهای Ludovico Einaudi منو به دنیای دیگه ای می بره و هم گام با گذشته روزی نیست که high hopes پینک فلوید رو گوش ندم و یا برام تکراری بشه.
زیباترین: مشاهده عکس.
بهترین: خب شاید این انتخاب خیلی عمومی باشه و از هرکی بپرسید Game of Thrones را انتخاب کنه و واقعا هم خوبه و در کنار اون سریال فوق العاده ی Black Mirror این روزها دنیای جدیدی رو برای من به نمایش در آورد. فیلم سینمایی خاصی مد نظر نیست.
پیچیده ترین: ازدواج؛ که متاسفانه مثل خیلی از رویدادهای جاری تو این کشور در اکثر اوقات بسیار پیچیده و بعضا برای من مضحک به نظر میرسه.
احمقانه ترین: انتخابات.
غیر قابل تحمل ترین: تابستان. این روزها تابستان برای من غیر قابل تحمل ترین فصل زندگی شده. گرمای بیابانی هوا، مگس های سفید، بوی عرق، سر و صدای بچه ها تو کوچه ها و…
احمقانه ترین تصمیم: زندگی در ایران مخصوصا برای اشخاصی که با زندگی در این کشور مساله دارن.
غمگین ترین: دیالوگ جان اسنو که به جادوگر مو قرمز بعد از زنده کردنش میگه به نظرم بسیار تاثیرگذار و پر معنی بود. «ممنونم که منو نجات دادی اما من به عنوان فرماندت ازت یه درخواستی دارم، اگه دوباره مردم دیگه منو زنده نکنی.»

نوشتن دیدگاه

پاییز در تهران

پاییز نیز همانند دیگر فصل ها سالهاست که رنگ و بوی خود را در این شهر تاریک از دست داده است. نه بارانی می بارد و نه خیابانی با سنگ فرش خیس در سکوت فرو می رود. برگ های خشک طلایی رنگش نیز خلاصه شده اند به خیابان ولیعصر که آن هم از سر لطف بریده شده اند و جای خود را به آثار نه چندان هنری و مضحک دانشجویان هنر سپرده اند. نه درخت چندانی باقی مانده است و نه ولیعصر خاطره انگیزی. شهری با جمعیت باور نکردنی که مردمش حق از دست رفته ی خود را از یکدیگر طلب می کنند. مردمی که هیچ کدام اصالت خود را در این شهر نمی دانند و هر از گاهی در سال به روستای خود باز می گردند زیرا آنجا را شهر واقعی و وطن خود می دانند و تهران را تنها جایی برای کسب منابع اقتصادی می دانند، جایی که بتوان در آن هر کثافت کاری که می توانند بکنند. جمعیت باور نکردنی این شهر در پاییز عاشقانه همراه می شود با انبوه خودروهایی که به خیابان ها سرازیر می شوند، با طرح و بدون طرح فرقی نمی کند ترافیک در این فصل چیزی شبیه به شوخی است. به تمام این موارد آلودگی هوا را نیز اگر اضافه کنی مخلوطی می شود از دلایل اینکه نه انگیزه ای برای رفتن و قدم زدن داشته باشی و نه مجالی برای نفس کشیدن. پاییز را دوست دارم. پاییز فصل من است حتی در شهر تاریکی به نام تهران.  به راستی شهری که حتی فصلش را نیز از تو دریغ کرده است جای زندگی کردن است؟ جایی که مفهوم زندگی کردن نیز در آن خلاصه می شود به آسایشی در پرتو خودروهای عقب افتاده، گوشی اپل و… آرزوهایی شبیه به هم و خالی از رنگ و بوی باران. مردمی از جنس دود و دروغ.

نوشتن دیدگاه

جوش چرکی

دیوار، شنبه، صورت های غیر واقعی و غم زده ی عابرین، مگس های سفید، مردی برای چسباندن پای خود در تاکسی به یک زن میانسال تلاش می کند. مدافعین حقوق حشر نیز ساپورت پوشان با هر صدای تق تق کفششان ندایی سر می دهند که من نیز یک عاذادی خواه هستم همراه با علامت پیروزی با دستبند بنفش. فوحش راننده تاکسی به مسافر برای پنج هزار ریال. موتور سواری آینه ی بغل یک ماشین را به پرواز در آورد. تمام مردم همانند اسپرم های جهنده مشغول جهیدن هستند. و کارگران نیز. بلوک غربی متری 5 میلیون تومان، بلوک شرقی مشخص نیست. سیخی در صندوق صدقات برای جستجوی حق خود از زندگی. پیر زنی با سکه ی 50 ریالی در جلوی صندوق برای رفع بلاهای احتمالی و اثبات وجود شک به روزهای شاد. دادگاه خانواده بورس معاملات مهریه و عشق ورزی به یکدیگر بر سر تمکین کردن به قوای جنسی یکدیگر. تور ترکیه در یک پیامک تبلیغاتی. سنگ نمک در جلوی یک پراید برای دوری از چشم زخم. طویله مجلس. گرد گیری میز مجاور پنجره. عشق یک مرد نیکوکار به یک کودک سه ساله همراه با پاره کردن پرده بکارت. از واقعیت تا خیال در اندوه یک عکس در شبکه های اجتماعی و کافه ای در بهشت در این شلوغی و اندوه روزانه برای رسیدن به خط پایان و رسیدن به هیج با یک خورشید همیشه تکراری و یک ماه تکرار نشدنی.

نوشتن دیدگاه