سایه ی تنهایی

شب بود. نور ماه مرا وادار کرد که چشمانم بسته نشود. بسته نشود تا ببینم هر آنچه بر من گذشته است. از پس نور ماه در اتاق آبی خیالم به کوچه ی دور دست خیابان نگاهی کردم. سایه ای در حال عبور بود و من بی من از من بودنم سایه به سایه به دنبالش رفتم. شب بود و هوا سرد تر از تابستان سال قبل. صدای آوای موسیقایی Ludovico Einaudi در گوشم زمزمه می کرد و من بی هیچ هراسی به رفتن ادامه می دادم. با عبور از هر کوچه و خیابانی، اندکی سکوت می کردم و به آن خیره می شدم. خیابان ها، کوچه ها و حتی مغازه ها تنها بودن، چراغ ها خاموش و راه بی پایان. از خود هیچ اختیاری نداشتم، فقط سعی می کردم که به دنبال او بروم. نه زمان برایم مفهومی داشت و نه بانگ آوای صبح که در همین نزدیکی ها بود. در مسیر با او پیدا کردم تمام لحظه هایی را که در خود گم کرده بودم. انتهای خیابان هشتم بود، نور ماه با طنینی دل انگیز سنگ فرش این خیابان افسرده را نقاشی کرده بود. سایه ایستاد، من نیز ایستادم. ترس تمام وجود من را احاطه کرده بود. من به دنبال سایه ای به راه افتاده بودم که توان مواجه شدن با آن را نداشتم. هیچ حرکتی از آن سایه نمی دیدم و در یک گوشه بدون تحرک در سنگ فرش خیابان نقش بسته بود. از این همه سکوت و وهم خسته بودم. تا قدمی به جلو برداشتم سایه قدمی از من دور شد. تا دستم را به سمتش بردم، دستش را کشید. گویی هر کاری که می کردم تکرار می کرد. آن سایه خود من بودم… بی جرکت ساعت ها به آن خیر شده بودم. با طلوع آرام آرام صبح، سایه آرام آرام در حال محو شدن بود. انگار که تمام وجودم از درونم اندک اندک خالی می شد. نور آفتاب که در دور دست نمایان شد، سایه ای در انتهای خیابان هشتم وجود نداشت.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: