شکوفه های گیلاس

باران پاییزی آرام آرام در سکوت شب شروع به باریدن می کند. در معجزه ی سکوت، آهنگ قطراتش کمی نزدیک تر از آنچه هست به گوشت تلنگری می زند که هی فلانی من از راه دوری آمده ام، در مسیر شهرها، کوه ها و رودها را گذرانده ام اما آمده ام تا اندوه تمام این روزها را برایت ببارم. لحظاتی بعد چک چک بر روی کانال کولر و برگ هایی که به آرامی با او هم صدا می شوند و شروع یک معجزه ی خاموش.

آقای راننده من همین جا پیاده می شوم. این راه پیش رو را بارها طی کرده ام اما در آنجا مقصدی را نیافتم. من پیاده می شوم. شب است و خیابان ها خلوت. آن طرف خیابان مردی سر در گریبان خود دارد و و با سیگاری در دست نفس های خسته ی خود را در پهنای خیابان آزاد می سازد. به اطراف خود خیره می شوم. نسیم شبانه تبدیل به زوزه ای سهمگین می شود و باران بی مقدمه شروع به باریدن می کند. باران بهاری، نه دردی، نه آرامشی و نه تعریفی. دیر آمده است که زود برود و شروع یک نوستالژی وحشتناک.

سپاه دشمن به دروازه های شهر رسیده است. درب قلعه لحظاتی را بیشتر دوام نمی آورد. با یاران خود به سمت آنها حمله ور می شوم و برق شمشیرم را به آنها نشان می دهم. اما آنها حرکتی نمی کنند. گویی حرکت من برایشان احمقانه است. می ایستم. به پشت سر می نگرم، تنها هستم. شروع یک زمستان سرد.

 

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: