Archive for مه, 2017

شب بود.

آقای پیترسون مشغول زندگی خود است. آقای پیترسون غذا می خورد و به سر کار می رود. آقای پیترسون هر شب برنامه The Life is Funny را تماشا می کند، به همراه یک لیوان آب زرشک و یک کیک پای سیب. آقای پیترسون ناگهان در شب احساس درد می کند. آقای پیترسون به بیمارستان می رود. در تخت دراز کشیده بود با فکر به این موضوع که ممکن است بخاطر مرخصی بی اجازه اش، کارش را از دست دهد. دکتر؛ آقای پیترسون هر دو کلیه ی شما از کار افتاده است.

سقف بالایی خانه ی اِملی، کف پایینی خانه ی سارا بود. سارا که هر شب به حمام می رفت سقف اتاق آبی اِملی را نم بر می داشت. اِملی روی تخت دراز می کشید و چراغ ها را خاموش می کرد. اِملی در یک سکوت بی پایان به سقف نم کشیدی خود نگاه می کرد. او بارها و بارها سقف اتاق خود را به رنگ آسمان در آورده بود اما خب مشکل از سقف اتاق اِملی نبود؛ مشکل از کف پایینی خانه ی سارا بود. اکنون آسمان آبی اِملی را آب برداشته بود و اِملی تنها به آن نگاه می کرد. ابرهای خیالی سقف اتاق اِملی تبدیل به باران واقعی کف پایینی خانه ی سارا شده بودند. بارانی به گونه های اِملی نمی رسید اما اِملی گونه هایش خیس بود. آسمان این اتاق آبی هیچ وقت از باریدن دست بر نداشت.

جَک کارمند عادی بانک مجاور خیابان 22 غربی بود. جَک هر روز ساعت 7 صبح به محل کار می رفت و هر روز ساعت 4 بعداظهر به خانه باز می گشت. جَک این مسیر را برای سال ها تکرار کرده بود. در هوای بارانی، در زمستان، جَک هر روز ساعت 7 صبح به محل کار خود می رفت و هر روز ساعت 4 بعداظهر به خانه باز می گشت. جَک با همسایگان خود مهربان بود، جَک جشن تولد پیر زن واحد پایینی را با یک شاخه گل رُز تبریک گفت. جَک لباس همیشگی خود را پوشید و از چروک نبودن آن مثل همیشه اطمینان حاصل کرد. همان عطر همیشگی و همان کفش واکس زده ی براق. اما اینبار گویی یا دچار اضافه وزن شده بود و یا اینکه چیزی در زیر لباس هایش پوشیده بود. چیزی در زیر گل قرمز آویزان کرده در جیب کت خود. شب بود، انفجار مهیبی خیابان 22 غربی را لرزاند. اخبار شبانگاهی می گفت عامل انفجار خود را به تنهایی در بانک مجاور خیابان 22 غربی منفجر کرده بود.

نوشتن دیدگاه

زمستان نزدیک است

می دونی دل بریدن از این همه عشق، درست مثل مرگمه
خیابونای خلوت و پرسه زدن، بدون تو حقمه
رفتی و هرچی بین منو تو گذشت، رسیده به گوش همه

نمی تونم بدیت و به روت بیارم، غرورت و بشکنم
دلم می خواد صدات و یه بار دیگه با دلهره بشنوم

همه گوشم پر می کنن که دیگه گریه واسه تو بسه
دستایی که جدا بوده این همه ماه، محاله به هم برسه
اونی که همه چیزت و دادی براش، واسه یکی دیگه دلواپسه…

نوشتن دیدگاه

شکوفه های گیلاس

باران پاییزی آرام آرام در سکوت شب شروع به باریدن می کند. در معجزه ی سکوت، آهنگ قطراتش کمی نزدیک تر از آنچه هست به گوشت تلنگری می زند که هی فلانی من از راه دوری آمده ام، در مسیر شهرها، کوه ها و رودها را گذرانده ام اما آمده ام تا اندوه تمام این روزها را برایت ببارم. لحظاتی بعد چک چک بر روی کانال کولر و برگ هایی که به آرامی با او هم صدا می شوند و شروع یک معجزه ی خاموش.

آقای راننده من همین جا پیاده می شوم. این راه پیش رو را بارها طی کرده ام اما در آنجا مقصدی را نیافتم. من پیاده می شوم. شب است و خیابان ها خلوت. آن طرف خیابان مردی سر در گریبان خود دارد و و با سیگاری در دست نفس های خسته ی خود را در پهنای خیابان آزاد می سازد. به اطراف خود خیره می شوم. نسیم شبانه تبدیل به زوزه ای سهمگین می شود و باران بی مقدمه شروع به باریدن می کند. باران بهاری، نه دردی، نه آرامشی و نه تعریفی. دیر آمده است که زود برود و شروع یک نوستالژی وحشتناک.

سپاه دشمن به دروازه های شهر رسیده است. درب قلعه لحظاتی را بیشتر دوام نمی آورد. با یاران خود به سمت آنها حمله ور می شوم و برق شمشیرم را به آنها نشان می دهم. اما آنها حرکتی نمی کنند. گویی حرکت من برایشان احمقانه است. می ایستم. به پشت سر می نگرم، تنها هستم. شروع یک زمستان سرد.

 

نوشتن دیدگاه

Endless

planets

نوشتن دیدگاه

بدون حرکت

این روزها کمتر حرف میزنم و بیشتر گوش می کنم. درست یا غلط فرقی نمیکنه، فقط گوش میدم. این روزها بیشتر قدم میزنم. خیابون ها، کوچه ها، پیاده روها رو قدم میزنم و سکوت می کنم. به صدای قدم هام گوش می کنم. این خانه زیباست اما خانه ی من نیست. یک موسیقی رو بارها و بارها گوش میدم تو سکوت شب و فکر می کنم. چیزی شبیه به مرگ تدریجی یک رویا. این موسیقی من رو برای ساعت ها با خودش برد، به کجا نمی دونم اما منی وجود نداشت.

نوشتن دیدگاه