آسمان هم زمین می خورد

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد با حرف هایی که در دلم سنگینی می کرد. سنگینی می کرد زیرا هیچ فرصتی برای بیان آن وجود نداشت و در یک لحظه گم کردم آن نظر بند سبز را در هیاهو و شلوغی های شهر. حرف هایی که هیچ وقت شنیده نشد برای مخاطبی که هیچ وقت وجود نداشت. در ایستگاهی که نشسته ام قطاری نخواهد آمد و من نیز گوش به صدای باد سپرده ام و تمام حرف های نا گفته ام را به زوزه های باد می سپارم، نه کسی می شنود و نه کسی قضاوت می کند. اینکه این مسیر اشتباهی بود یا نه را هنوز هم نمی دانم اما این را خوب می دانم که این راه را از اعماق قلبم برگزیدم، اما آسمان این راه با من همراه نبود. من از آسمان این راه می ترسیدم و باران این آسمان بیشتر از اینکه بر من ببارد بی تاب دهان های تشنه ی دیگران بود، دهان هایی جریده از خون که بی پروا همه را از تیغ افکار بیمار خود می گذراندند. اکنون من مانده ام و تشنگی این مسیر پیموده شده که حتی توان بازگشت به همان ایستگاه خالی قطار را ندارد. امروز شکی ندارم من که هیچ، آسمان هم زمین می خورد…

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: