یک دقیقه سکوت

از خواب پریده ام. رویا یا کابوس را نمی دانم. میز همان میز، نور همان نور و من نیز همان آدم اشتباهی همیشگی بودم. نور صبحگاهی گیرایی همیشگی را نداشت. بهار است با وزش بادهای خواب آور. بار دیگر به خواب میروم. چشمانم گرم می شود و در یک لحظه از خواب بیدار می شوم. میز همان میز، نور همان نور و من نیز همان آدم اشتباهی همیشگی بودم. نور صبحگاهی گیرایی همیشگی را نداشت. زمستان است با سوز و سرمای زجر آور. با وزش بادهای سوزناک زمستانی به خواب میروم.

بیدار می شوم. نور صبحگاهی درخشنده تر از همیشه بود. میزی وجود نداشت، من نیز از طریق انعکاس پنجره خود را می دیدم که در خواب هستم و توان برگشت و دیدن تصویر واقعی خود را نداشتم که در خواب مانده است. اینکه بگویم زمستان است یا پاییز، نمی دانم. هرچه که هست دلنشین است. تصاویر مبهم است و توانی برای بیان وجود ندارد. سکوت و صدای تیک تیک ساعت نزدیک به آن شخص خوابی که من بودم ترس زنگ ساعت را هر لحظه در من زنده می کرد. با اضطراب لبه های پنجره را با دست نگاه می دارم. من از ثانیه ها می ترسم. ساعت صدای زنگ تکرار را به صدا در می آورد و من نیز از خواب بیدار می شوم. رویا یا کابوس را نمی دانم. میز همان میز، نور همان نور و من نیز همان آدم اشتباهی همیشگی بودم.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: