ایستگاه 95

زوزه های گرگ های درون
در ایستگاهی که باران می بارید عابری وجود نداشت، نور درخشنده ای اندکی دورتر سنگ فرش خیابان را که با قطرات باران خیس شده بود در تاریکی شب نورانی می کرد. صدای جیر جیر شیشه پاک کن خودرویی آن طرف تر با چراغی روشن که با وحشت، رفتن را یادآوری می کرد. می توانم در اطراف خود زوزه ی گرگ هایی را  بشنوم که همانند گربه های خانگی به پایم می پیچند و با دندان هایی تیز اشوه گری می کنند.

موریانه های جونده در حال جویدن هستند
با نگاهی به بیرون به درون خود باز می گردم. انگار که کلمات توان بیان مقصود را ندارند. نه حسی در دست خود دارم و نه توانی برای بیان سرمای اطراف. از روی اجبار نه، همنشینی با جوندگان همیشه مقصر که دورترین نگاه برای ایشان ذرات چوب است وقتی تو به پروتئین درونی آن ها آگاه هستی سخت است. در درون خود حرکات جوندگان را حس می کنم و خود نیز با آنها در حال جویدن پس مانده کثافت های زندگی هستم.

سایه ی کرکس ها
در صحرایی داغ و کشنده از پس هر گیاهی به دنبال آب هستم تا خود و دیگران را زنده نگاه دارم. چشمانم سیاهی می رود و به دنبال آب هستم. تا زنده بمانم و زنده نگاه دارم. سایه ی کرکس ها را در شن های داغ صحرا می بینم که به من نزدیک می شوند. با هر قدم به دنبالم می آیند و وزش بادهای همیشگی من را به خنده دعوت می کنند. اکنون توانی برای ادامه گام هایم ندارم. اکنون من با شما هستم. صدای من را می شنوید؟ قبل از اینکه توان بی جان من ارزانی شما شود. با چشمانی باز آخرین گام خود را برداشته و به زمین می نشینم و به سایه ی کرکس ها نگاه می کنم. سایه ها از آنچه فکر می کردم به من نزدیک تر بودند.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: