باد ما را خواهد برد…

wp_201vcv70228_08_24_33_pro

هر روز صبح از کنارش عبور می کردم و در دل آهی بلند می کشیدم. چه معتاد و چه در اثر یک اشتباه به این وضعیت افتاده بود برایم مهم نبود. من نمی توانستم انسانی را این چنین در کنار یک کوچه ببینم. یک روز که مثل همیشه از کنارش عبور می کردم صحنه ای را دیدم که مرا ساعت ها به خود خیره کرد. سکانسی کوچک از درخت زیتونی که هر چند اندک اما هنوز هم شکوفه می داد. آری من شکوفه دادن درخت زیتونی را در شیر و کیکی دیدم که شخصی به آرامی در کنارش قرار داده بود. خیلی آرام، خیلی ساده. او حتی کیک صبحانه برایش خریده بود و چه نگاه ریز بینانه ای. آن شخص که از جنس شکوفه های زیتون بود خوب می دانست که روزی باد ما را خواهد برد. من روزها از کنارش عبور می کردم و تاسف می خوردم اما هیچ وقت تلاشی برای بهبود حال این مرد نکردم. بی شک جرم کسی که می بیند و می داند، سنگین تر از از کسی است که نمی بیند و نمی داند. انتهای خیابان هشتم برای من کوچه ای در همین حوالی بود که مردی به همراه یک شکوفه زیتون در کنار خود به آرامی آرام گرفته بود تا جان ندهد. باد ما را خواهد برد..

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: