Archive for مارس, 2017

بی سرزمین تر از باد

IMAGbbb0224

نوشتن دیدگاه

کامران ولش کن!

صحبت از مشکلات فرهنگی که تو این کشور جریان داره خیلی تکراری و بیهوده ست. چون به نظرم خیلی از ما تو طول روز به اجبار هم شده مجبوریم این شرایط و تحمل کنیم. به سطح تحصیلات و طبقه اجتماعی هم در حال حاضر مربوط نمیشه. مشکل ریشه ای تر از تمام این موضوعات هستش. اما آیا مردم این سرزمین همیشه همینطور بودن؟ یعنی در دهه های گذشته هم به این شکل انفجار فرهنگی وجود داشت؟ آیا این موضوع ربطی به افزایش جمعیت دارد؟ همه و همه هر چی که هست من فکر می کنم سیاست های کلان سیستم طی سالیان اخیر شرایط زندگی در این کشور را به گونه ای پیچیده و سخت کرده که مردم برای نجات خودشون از این شرایط از روی همدیگر عبور می کنند. به عبارتی من ماهیت هر مشکل فرهنگی که در این کشور طلسم شده می بینم خارج از خورده فرهنگ های درونی اجتماع، از چشم همان سیاست های کلان می بینم.

من در پژوهشکده ای مشغول به کار هستم که جمعی از نخبه های فناوری اطلاعات در آنجا مشغول به کار هستند و متاسفانه باید بگویم ماهی نیست که در تایم نهار و یا… شاهد رفتن یک به یک این افراد نباشم. کامران های این سرزمین مدتهاست که از این کشور رفته اند و کامران های نو پا نیز در حال رفتن هستند. اینجا باشد برای همان دلال ها و بازاری های عزیز که البته در کار خیر دستی طولا دارند! اینجا باشد برای آقا زاده ها و مسئولین گرامی و سیاست های آکادمیکشان. البته این وسط عده ای از همان کامران ها وجود دارند که در دل هیچ وابستگی را به این کشور احساس نمی کنند اما هیچگاه جرات عبور از نوستالژی های کشک گونه خود نداشتند.

Comments (1)

ایستگاه 95

زوزه های گرگ های درون
در ایستگاهی که باران می بارید عابری وجود نداشت، نور درخشنده ای اندکی دورتر سنگ فرش خیابان را که با قطرات باران خیس شده بود در تاریکی شب نورانی می کرد. صدای جیر جیر شیشه پاک کن خودرویی آن طرف تر با چراغی روشن که با وحشت، رفتن را یادآوری می کرد. می توانم در اطراف خود زوزه ی گرگ هایی را  بشنوم که همانند گربه های خانگی به پایم می پیچند و با دندان هایی تیز اشوه گری می کنند.

موریانه های جونده در حال جویدن هستند
با نگاهی به بیرون به درون خود باز می گردم. انگار که کلمات توان بیان مقصود را ندارند. نه حسی در دست خود دارم و نه توانی برای بیان سرمای اطراف. از روی اجبار نه، همنشینی با جوندگان همیشه مقصر که دورترین نگاه برای ایشان ذرات چوب است وقتی تو به پروتئین درونی آن ها آگاه هستی سخت است. در درون خود حرکات جوندگان را حس می کنم و خود نیز با آنها در حال جویدن پس مانده کثافت های زندگی هستم.

سایه ی کرکس ها
در صحرایی داغ و کشنده از پس هر گیاهی به دنبال آب هستم تا خود و دیگران را زنده نگاه دارم. چشمانم سیاهی می رود و به دنبال آب هستم. تا زنده بمانم و زنده نگاه دارم. سایه ی کرکس ها را در شن های داغ صحرا می بینم که به من نزدیک می شوند. با هر قدم به دنبالم می آیند و وزش بادهای همیشگی من را به خنده دعوت می کنند. اکنون توانی برای ادامه گام هایم ندارم. اکنون من با شما هستم. صدای من را می شنوید؟ قبل از اینکه توان بی جان من ارزانی شما شود. با چشمانی باز آخرین گام خود را برداشته و به زمین می نشینم و به سایه ی کرکس ها نگاه می کنم. سایه ها از آنچه فکر می کردم به من نزدیک تر بودند.

نوشتن دیدگاه

باد ما را خواهد برد…

wp_201vcv70228_08_24_33_pro

هر روز صبح از کنارش عبور می کردم و در دل آهی بلند می کشیدم. چه معتاد و چه در اثر یک اشتباه به این وضعیت افتاده بود برایم مهم نبود. من نمی توانستم انسانی را این چنین در کنار یک کوچه ببینم. یک روز که مثل همیشه از کنارش عبور می کردم صحنه ای را دیدم که مرا ساعت ها به خود خیره کرد. سکانسی کوچک از درخت زیتونی که هر چند اندک اما هنوز هم شکوفه می داد. آری من شکوفه دادن درخت زیتونی را در شیر و کیکی دیدم که شخصی به آرامی در کنارش قرار داده بود. خیلی آرام، خیلی ساده. او حتی کیک صبحانه برایش خریده بود و چه نگاه ریز بینانه ای. آن شخص که از جنس شکوفه های زیتون بود خوب می دانست که روزی باد ما را خواهد برد. من روزها از کنارش عبور می کردم و تاسف می خوردم اما هیچ وقت تلاشی برای بهبود حال این مرد نکردم. بی شک جرم کسی که می بیند و می داند، سنگین تر از از کسی است که نمی بیند و نمی داند. انتهای خیابان هشتم برای من کوچه ای در همین حوالی بود که مردی به همراه یک شکوفه زیتون در کنار خود به آرامی آرام گرفته بود تا جان ندهد. باد ما را خواهد برد..

نوشتن دیدگاه