2:07

دقیقا یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد، فقط می دونم از یه جایی به بعد گمش کردم. نمی دونم دقیقا کی یا کجا بود، کدوم خیابون، کدوم عابر، فقط می دونم گمش کردم. از فصلش از من نپرس، من چیزی رو به جز پاییز به یاد ندارم. عین چشم بر هم زدنی بود. فقط یادم میاد که خسته بودم از تموم چیزهایی که به فکرت میرسه و نمیرسه. یادمه وقتی رودخانه بی پایان و در ساعت 2 صبح آروم گوش می کردم بهم نزدیک شده بود. یادمه وقتی تو تاکسی با نگاهی سرد به مردم این شهر تاریک نگاه می کردم ازم دور می شد. یادم میاد وقتی حقیقت زندگی رو پیدا کردم، خودم رو گم کردم، تو یه کوچه ی خلوت اطراف کوچه پس کوچه های پارک ساعی. علاقه ای هم به پیدا کردنش ندارم. فقط دوست دارم چشمام و ببندم و پرواز کنم.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: