Archive for سپتامبر, 2016

درد

بهنام نام کودکی 7 ساله است. او را به برنامه ی خندوانه دعوت کردند. گوشه ای نشسته بود. دیگران او را با لبخندی احمقانه تشویق می کردند. سردرگم از اینکه اینجا کجاست و چه بلایی به سرش آمده است سرش تکان می خورد. گیج می خورد. بهنام از شدت درد و بیماری چشمان خود را از دست داده است. او اکنون همراه با رنج بیماری قادر به مشاهده هیچ چیزی نیست. برای زندگی او تلاش می کنند. بهنام همچنان سرش تکان می خورد و نمی داند که چه بلایی بر سرش آمده.

مرزی بین خواب یا واقعیت وجود ندارد. از همان روزی که به دنیا آمدیم به خواب رفتیم. در همین لحظه پشت دستگاهی غیر واقعی نشسته ای که زایده ی تفکراتت است. وارد محیطی شده ای که وجود خارجی ندارد و نوشته هایی که در ذهن خود بافته ای را آرام ارام می خوانی. نه تو واقعی هستی و نه من. به لحظه ای فکر کن که در خواب عمیقی فرو رفته ای، اطرافیانت صدایت می کنند و تو در یک لحظه بین دنیای ذهنی خود و جهان پیرامون معلق می مانی و با سردرد مجبور می شوی که یکی از این دو جهان را به ناچار انتخاب کنی. اگر در آن لحظه می دانستی که جهان واقعی وجود ندارد همه چیز رنگ خود را برای تو از دست می داد. آری هیچ جهان واقعی وجود ندارد. در همین لحظه تو در خواب عمیقی هستی و تمام اشیاء و اطرافیانت غیر واقعی هستند. شاید مرگ آخرین سکانس این خواب خسته کننده و ملال آور باشد. شاید پس از آن با شوکی از خواب بیدار شویم و دنیای واقعی را ببینیم. دنیایی که در آن هیچ محدودیتی وجود ندارد و می توانیم در آن بیدار بودن خود را اثبات کنیم. بیداری از جنس واقعیت. اما تا آن روز آرام ساعت را برای 7 صبح زنگ بگذار و سعی کن با روحی خسته نقش احمقانه خود را به درستی ایفا کنی به این امید که در آینده اتفاق خوبی رخ می دهد. در کوچه و خیابان به آدم ها نگاه نکن و سرت را بالا بگیر و بدان هیچ کدام از آدم های اطراف تو واقعی نیستند، همانند تو و ماهیت وجودیت. گربه ای غیر واقعی، فصل هایی غیر واقعی. شب وقتی تمام روح خسته ی خود را به رخت خواب آوردی آرام ساعت را برای 7 صبح زنگ بگذار و اتفاقات روز گذشته را با اندکی تغییر تکرار کن. تمام این شرایط تهوع آور را برای 40 سال ادامه بده و بعد به آرامی بمیر. زندگی تو با بهنام تفاوتی ندارد. بهنام نمی بیند، درد می کشد و می میرد. تو می بینی، درد می کشی و میمیری.

نوشتن دیدگاه

شهر رویایی من

indexشاید روزی که به آنجا بروم از لوس وجودی این امت همیشه در صحنه چیزی از خیابان های سنگ فرش، کافه های همیشه زیبا و یا حتی آرامش همیشگی شهر خبری نباشد. شاید مردم آن شهر من را نیز به دیده ی کله سیاه هایی ببینند که سوغاتی اش فشنگ و نارنجک است و یا حتی شاید تصورات من نسبت به آنجا با واقعیت ها تفاوت داشته باشد. اما همه ی اینها به کنار من فرانسه را دوست دارم نه به دلیل مانیفست های احمقانه ی روشنفکری، من پاریس را مادر فرهنگ اروپا می دانم و برای من نماد ترانه های عاشقانه ی زیبا، لئون، اِملی، خیابان های سنگ فرش و جملات آهنگین مردمش است. مردمانی مهربان و با فرهنگ. چیزی که در این کشور سرد و خشن یافت نمی شود. البته بخشی از تصورات من تحت تاثیر صحبت های شخصی است که تحصیلات خود را در آنجا گذرانده است. در زندگی شخصی من خرید خودرو، مسکن و… اهداف اصلی تلقی نمی شوند و من اینها را می خواهم برای رسیدن به آرامش و آماده شدن برای رسیدن به اهداف اصلی تر، دیدن جهان پیرامون با تمام زیبایی ها و نا ملایماتش. چه خوب و چه بد، من نیز برای خود کیسی هستم! من در آینده ای نه چندان دور اگر این کشور لعنتی مجالم دهد و اگر تا آن روز چیزی از آن شهر باقی بماند با کوله باری از انگیزیه و شوق به دیدن تو می آیم.

نوشتن دیدگاه

روشن می شود، روشن می شوم.

در حالی که تهران روزی یک میلی متر نشست می کند با پیپی بر لب با توتونی که مدتهاست خشک شده است در حال تماشای زندگی هستم، تماشای اینکه چطور همه ی مردم این شهر را با خود همراه می کند. همانند کودکی گریان که درخواست خرید یک ماشین اسباب بازی دارد و مادرش در حالی که او را می کشد او را دعوت به آرامش می کند و البته گاهی حتی دعوتی نیز در کار نیست و پاسخ اشک ها و گریه ها چیزی جز یک سیلی محکم نیست. هنگامی که سیلی را روی پوست خود حس می کنی در شبی که مگس های سفید شهر در حال تولید مثل هستند و موجی از یک زلزله کوچک از زیر این شهر خسته به آرامی قدم می زند به دلیل پاره ای از مشکلات با خدا جلسه ای را در outlook تنظیم می کنم که البته هیچ وقت به موقع سر ملاقات شبانه ی من حاضر نشد. به گمانم او نیز از این همه بیهودگی، حوصله اش سر رفته است همانند دختر و پسری که قرار ملاقاتی را در کوچه پس کوچه های دمشق ترتیب داده اند که سخت ترتیب هم را بدهند؛ در میان جمع کثیری از دوستان داعشی و برادران اسدی که در حال پر کردن خشاب های تفنگ کلاشینکف خود هستند، کلاشینکفی که در کوچه پس کوچه های برلین با دقت فراوان ساخته می شوند که خطا نروند تا صنعت آن کشور بر دیگران بچربد. برلینی که شب هایش مو بر تن هر انسانی راست می کند. برلینی که مردمان خاورمیانه از ترس کلاشینکفهایش برای پناهنده شدنش در دریاهای مواج جان نا چیز خود را از دست می دهند. البته باید دانست که چرخه طبیعت باید یک طوری بچرخد. آنها به شکل گروهی در دریا غرق می شوند و غذای کوسه ماهی های زیبایی را فراهم می کنند که دندان های تیزی دارند. چه چرخه ی عاشقانه و پر احساسی. خب رفته رفته پیپم در حال خاموش شدن است پیپی که تمام حرفهایش را در رقص دودهایش خلاصه می کند، رقصی که تنها با پینک فلوید و یا آهنگ های رمانتیکی از «انریکو ماسیاس» صورت می گیرد. اسمی از لئونارد کوهن نبردم و می ترسم از من دلگیر شود، به جمع آن آهنگ ها لئونارد عزیز را نیز اضافه کنید. همراه با آماده کردن خود برای مسواک زدن این دندان های آهکی و هم زمان با درباره الی دست به هیچ کاری نمی زنم و فقط می خوابم.
خاموش می شود. خاموش می شوم.

نوشتن دیدگاه

زمان فراموشی

خسته تر از آنم که تاریخ روزها و دقایق را از من بپرسی؛
اندکی با من قدم بزن، بی هیچ حرف و اراده ای، در صدای قدم هایم ساعت ها سخن دارم برای تو…
رابطه ی من با ماه و نور آرامش بخشش آمیزشی درونی بود در سکوت شب؛
جمله ای نگو، حرفی نزن، مرا از گوشه ی در، یواشکی بنگر، آنگونه که در خواب هایم یواشکی وجود داری…
دریچه چشم ها و نوشته هایت برای من مستقیم جاده ای یک طرفه است بسوی قلب آشنایت؛
با من از شلوغی شهر و مردمان غریبه اش چیزی نگو، حتی یک جمله. من را به شنیدن تپش قلبت دعوت کن…
من، جهان، خربزه، عسل؛
من را به زندگی دعوت نکن، من از زندگی کردن سخت بیزارم…

در زمان شناور بودم، بی هیچ اراده ای، مدام به عقربه های ساعت نگاه می کردم؛
همیشه دیر شده بود…

نوشتن دیدگاه

Now We Are Free

نوشتن دیدگاه

رودخانه بی پایان

badamMikone

من بهارم، تو زمین، من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار، من درختم تو بهار…

نوشتن دیدگاه