Archive for نوامبر, 2015

صبر می کنم دیگه، نکنم چیکار کنم…

12239989_1040794522639060_9207073329192750801_n - Copyزندگی یک داستان دراماتیک تو خودش داره، داستانی که در هیاهوی خنده ها و تماس ها تو یک نقطه تاریک وجود داره و آدم ها سعی می کنن به اون توجه نکنن تا بتونن صبر کنن! آدم ها صبر می کنن تا بزرگ بشن. صبر می کنن تا قطار مترویی که وجود نداره بین این همه شلوغی جایی رو هم برای اونها داشته باشه. آدم ها صبر می کنن تا به هدف هاشون برسن تا از دریچه آرامش خیالی ذهنشون به محیط اطراف نگاه کنن کمی با احتیاط مثل موشی که تو لونه ی خودش آروم گرفته از ترس جغد همیشگی بالای سرش. آدم ها صبر می کنن و قدم میزنن خیابونی رو که هیچ انتهایی نداره، نه مبدایی و نه مقصدی. آدم ها صبر می کنن چراغ قرمز و برای رسیدن به چراغ سبز، چراغ سبزی که هیچ وقت قصد روشن شدن نداره. آدم ها صبر می کنن تمام ابرهای سیاه و برای یک قطره بارون، بارونی که هیچ وقت قصد باریدن نداره. آدم ها صبر می کنن تمام آدم های بد و بخاطر اندک آدم های خوب، آدم های خوبی که وجود ندارن. آدم ها صبر می کنن تمام روزهای بد و برای روز خوبی که وجود نداره. آدم ها صبر می کنن تمام زندگی رو برای زندگی که وجود نداره. صبر می کنم…

Advertisements

نوشتن دیدگاه