90 درصد صداقت

صبح، گویی همه چیز رنگ دیگری داشت. موسیقی دلنشین و آسمان آبی بود. مادر مهربان و پدر آهسته. سکوت بود و سکوت. گویی همه چیز رنگ دیگری داشت. هوا روشن تر از همیشه بود و من بی باکانه چشم بر آسمان دوخته بودم. نور خورشید چه نوازشگر بود. نه مراحمی، نه مزاحمی. نان سنگک داغ را مهمان شده بودم با موریانه های اطراف. بر دوشم شاپرکی در حال زمزمه ی رودخانه ی بی پایان، و چه گوش نواز زمزمه می کرد. ذهن خالی بود همچون پرده ای سفید بدون ترس از دست دادن پرده اش! خیال اما پرواز می کرد و من لبخند می زدم. یک لبخند ساده. بدون هیچ آرزویی، بدون هیچ رویایی. خبری از شکنجه گرهای همیشگی نبود، گویی هیچ وقت وجود نداشتند. باران شروع به باریدن کرد اما آسمان آفتابی بود. از پشت پنجره به باران بهاری خیره شده بودم که چگونه آرام آرام با صدایش به من پیام آرامش می دهد. می خندیدم و از قطرات باران روی صورتم لذت می بردم… چهره ام را روی انعکاس پنجره دیدم؛ مردی در حال گریستن بود…

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: