The endless river

زمان مفهوم خودش را از دست داده بود، شب بود اما شب تر نه، سرد بود اما سرد تر نه. مه صبحگاهی عجب گیرایی داشت! از روی پل می گذشتم و به خاکستر گرم پشت سرم نگاه می کردم. به جا نمی آوردم چه بر سرم آمده بود. قدم های خودم را آهسته بر می داشتم. همه چیز واژگونه بود. آسمان در زمین و من در آسمان. غیر واقعی تر از حد واژه ها. خسته بودم اما خسته تر نه. من زیر و رو شده ام. نوری نیست. صدایی نیست. می ایستم. کمی به خود مجال می دهم تا به هوش بیایم. حس دنبال کردن نگاهی در نزدیکی. در حالی که ترس توان قدم هایم را محدود کرده است از افکارم می گریزم و هرگز به آنها پاسخ نخواهم داد. اکنون من در رویاهایم می توانم نور را ببینم. نوری در دور دست. قلبم برای زنده بودن به هم می پیچید. من هنوز درد را احساس می کنم. هرگز بر نمی گردم. در نور سحرگاهی قدم می زنم. زنده بودم اما زنده تر نه…

۱ دیدگاه »

  1. الی said

    100بار خوندمش.
    در حالی که ترس توان قدم هایم را محدود کرده است از افکارم می گریزم …

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: