Archive for مارس, 2015

The endless river

زمان مفهوم خودش را از دست داده بود، شب بود اما شب تر نه، سرد بود اما سرد تر نه. مه صبحگاهی عجب گیرایی داشت! از روی پل می گذشتم و به خاکستر گرم پشت سرم نگاه می کردم. به جا نمی آوردم چه بر سرم آمده بود. قدم های خودم را آهسته بر می داشتم. همه چیز واژگونه بود. آسمان در زمین و من در آسمان. غیر واقعی تر از حد واژه ها. خسته بودم اما خسته تر نه. من زیر و رو شده ام. نوری نیست. صدایی نیست. می ایستم. کمی به خود مجال می دهم تا به هوش بیایم. حس دنبال کردن نگاهی در نزدیکی. در حالی که ترس توان قدم هایم را محدود کرده است از افکارم می گریزم و هرگز به آنها پاسخ نخواهم داد. اکنون من در رویاهایم می توانم نور را ببینم. نوری در دور دست. قلبم برای زنده بودن به هم می پیچید. من هنوز درد را احساس می کنم. هرگز بر نمی گردم. در نور سحرگاهی قدم می زنم. زنده بودم اما زنده تر نه…

Comments (1)