سر آغاز یک سکوت بی بازگشت

شروع تابستان امسال، پایان تابستان سال پیش بود. گرم و درد آور. البته گاهی هم در کنج خالی ذهن تماشا می کنم تمام آنچه از زندگی نداشتم و برای آنها سال های داشته ام را به بهای ارزانی می فروشم. آنهایی  که خود می دانم ارزش احمقانه ای در طبیعت اطراف دارند اما خب گویا چاره ای نیست. هم مسیر شدم با گوسفندانی که مسیر زندگی خود را به دست سرنوشت تعلقات فکری یک چوپان رها کرده اند. چوپانی که خود هم در دام گذشته خویش است و در حالی که به پشت سر نگاه می کند به جلو حرکت می کند. در طول این مسیر در حالی که نور زیبای خورشید، پوست بدنم را بی رحمانه می سوزاند و هنگامی که زوزه ی گرگ های اطراف، گوشم را آزار می دهد، گام بر می دارم. هر چند کوچک، هر چند احمقانه و خود را در صدای آهنگ گام های خویش گم می کنم. مسیر طولانی است اما گویی برای گوسفندان همراه چندان هم سخت نیست. پس چیزهایی هست که من نمی دانم. آنها به دانسته های ذهن خود و من به ندانسته های خود آگاهم. با اینکه خود برای من مفهوم نا آشنایی است اما همین دیگر. در طول مسیر از ترس تمام شدن داشته هایم همه چیز را پنهان کردم تا بلکه به جایی برسم که دیگر نیازی به رسیدن نباشد. اما اکنون در حال عبور هستم و با لبخندی تلخ به این فکر می کنم که این جاده ساحل آرامشی ندارد اما نقطه ی پایان چرا و چیزی غمین تر از این هم حتی…

2 دیدگاه »

  1. الی said

    تلخ بود…
    هر چند کوچک، هر چند احمقانه و خود را در صدای آهنگ گام های خویش گم می کنم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: