Archive for ژوئن, 2014

سر آغاز یک سکوت بی بازگشت

شروع تابستان امسال، پایان تابستان سال پیش بود. گرم و درد آور. البته گاهی هم در کنج خالی ذهن تماشا می کنم تمام آنچه از زندگی نداشتم و برای آنها سال های داشته ام را به بهای ارزانی می فروشم. آنهایی  که خود می دانم ارزش احمقانه ای در طبیعت اطراف دارند اما خب گویا چاره ای نیست. هم مسیر شدم با گوسفندانی که مسیر زندگی خود را به دست سرنوشت تعلقات فکری یک چوپان رها کرده اند. چوپانی که خود هم در دام گذشته خویش است و در حالی که به پشت سر نگاه می کند به جلو حرکت می کند. در طول این مسیر در حالی که نور زیبای خورشید، پوست بدنم را بی رحمانه می سوزاند و هنگامی که زوزه ی گرگ های اطراف، گوشم را آزار می دهد، گام بر می دارم. هر چند کوچک، هر چند احمقانه و خود را در صدای آهنگ گام های خویش گم می کنم. مسیر طولانی است اما گویی برای گوسفندان همراه چندان هم سخت نیست. پس چیزهایی هست که من نمی دانم. آنها به دانسته های ذهن خود و من به ندانسته های خود آگاهم. با اینکه خود برای من مفهوم نا آشنایی است اما همین دیگر. در طول مسیر از ترس تمام شدن داشته هایم همه چیز را پنهان کردم تا بلکه به جایی برسم که دیگر نیازی به رسیدن نباشد. اما اکنون در حال عبور هستم و با لبخندی تلخ به این فکر می کنم که این جاده ساحل آرامشی ندارد اما نقطه ی پایان چرا و چیزی غمین تر از این هم حتی…

Comments (2)