Archive for دسامبر, 2013

دوباره بر می گردم…

قسم به این همه که در سرم مدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده…
قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام
دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام…

به بحث علمی بی مزّه ام در گوشت
دوباره بر می گردم به امن آغوشت
به آخرین رویامان به قبل کابوسم
دوباره بر می گردم به آخرین بوسه…

نوشتن دیدگاه

We’re going now here

I sometimes wonder
Where do we go from me
Why won’t you talk to me?

I feel like I’m drowning
You know I can’t breathe now

We’re going now here…

نوشتن دیدگاه

بازم تو خواب من…

بعضی از حرف ها و نوشته ها تو پهنای ادبیات گفتاری و نوشتاری جا نمی گیرن. کمی بزرگتر از این حرف ها هستند. کمی بارونی تر، کمی با احساس تر، کمی رنگی تر. بعضی از حرف ها با عمق نگاه، سکوت و یا یک شعر خودمونی قابل بیان شدن به هم قبیله ای ها هستن. اما بعضی از حرف ها هم اصلا قابل بیان شدن نیستن. بعضی از حرف ها رو فقط باید خواب دید. خواب دیدن که کار همه ی آدم ها نیست. فقط بعضی از آدم ها می تونن بگن «من هنوزم خواب می بینم…» آره، بعضی از حرف ها رو فقط باید خواب دید. یک خواب آروم، آرامشی به وسعت همه ی عزیزانی که به خونه رسیدن. یادت باشه تمام دلخوشی آدم هایی که اهل خواب دیدن هستن بیدار نشدن از اونه… پس بذار به آرزوشون برسن. بذار تو خوابشون قدم بزنن با تمام عزیزان از دست دادشون. بذار تو خوابشون به آغوش بکشن تمام دلتنگی هاشونو، بذار تو خوابشون آزادانه گریه کنن بی هیچ ترس و واهمه ای. گاهی اوقات بیان رو هم باید خواب دید. این خواب ها از جنس بیداری هستن. کمی بیدارتر از خواب آلودگی مردم شهر خاموش. مردم شهر صدا، مردم شهر گناه، مردم شهر… پس از ثبت این پست بیدار میشم!

بازم تو خواب من، با من قدم بزن
آروم و سر به زیر
میمیرم از غم و بیخود سراغمو از آدما نگیر
بازم تو خواب من…

Comments (1)

نزدیک تر از من

Sarneshinدریا واسه کشتی های بی سرنشین جا نداره
پس من چرا غرق بودم تهران که دریا نداره…

این گوشه از شهر امنه
من سعی کردم نمیرم
انقدر نمیرم که آخر این گوشه پهلو بگیرم

تو سالها سرنشین این گوشه از شهر بودی…

Comments (1)