Archive for نوامبر, 2012

یه مشت حرف دل…

زمان نمی گذرد
عمر ره نمی سپارد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است…

نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است!
جوان و پیر کدام است؟
زود و دیر کدام است؟

اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست که زیر سیلی تکرار دست و پا زده ای…

زمان نمی گذرد
عمر ره نمی سپارد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است…

Advertisements

نوشتن دیدگاه

بابام رو تو ندیدی..؟

گنجشک ناز و زیبا که می پری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک، دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت اون بالا بالاها رفت
پیش ستاره ها رفت، یواش و بی صدا رفت…

ستاره آی ستاره، پولکِ ابر پاره
خاموشی و می تابی، بیداری یا که خوابی؟
به من بگو وقتی که خواب نبودی بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت، اون بالا بالاها رفت
از اون طرف از اون راه رفته  به خونه ی ماه

ماه سفید تنها که هستی پشت ابرا، نقره نشون کهکشون، چراغ سبز آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی بابام رو تو ندیدی؟

همینجا پیش من بود نموند و رفت زوده زود
اون بالا بالاها رفت، بابات پیش خدا رفت…

خدا که مهربونه…
پیش بابام میمونه؛
گریه نمی کنم من که شاد نباشه دشمن…
گریه نمی کنم من که شاد نباشه دشمن…

نوشتن دیدگاه

الکی

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم
تا به جای تو بمیرم…

نوشتن دیدگاه