همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود!

اونور این شب کلک، منو ترانه تک به تک خونه می ساختیم روی باد، دریا می ریختیم تو الک
مسافرای کاغذی، رد شده بودن از غبار تو قصه باقی مونده بود، شیهه ی اسب بی سوار
گفته بودن صد تا کلید برای ما جا میذارن مزرعه های گندم و برای فردا میذارن
فردا رسید و خوشه ای تو دست ما باقی نموند سقف ستاره ها شکست، رو سرمون طاقی نموند
با کلیدای زنگ زده، قفلای بسته وا نشد سکه ی دلسپردگی، تو جوب ما پیدا نشد

تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست؟ آهای درختای انار دیکته ی بی غلط کجاست؟ چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده؟ چرا نمی رسیم به هم؟ چرا همیشه دیر شده؟
تو دفتر سک سکه مون چن تا ترانه خالیه؟ چن تا ترانه قصه ی ممتد بی خیالیه؟ چن تا صدای بد صدا سکوت رو فریاد می زنه؟ زغال شام آخر و دستای کی باد می زنه؟ تو غیبت حنجره ها ترانه سازیمون چیه؟ یکی به من جواب بده، آخر بازیمون چیه؟ تو بازی کلاغ پر، هیشکی نشد برنده قصه ی ما همین بود: پرنده بی پرنده …

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: