Archive for ژوئیه, 2012

تو کوری

تو کوری نمیبینی چقدر سنگینه این بار، یه روزی کم میارم
میگم خدانگهدار …

نوشتن دیدگاه

مهاجرت

وقتی به شرایط سیاسی و فرهنگی این کشور نگاه می کنم بیشتر از پیش به این نتیجه میرسم که موندن تو این کشور یعنی چند صباحی رو زنده بودن همراه با استرس های گوناگون و در نتیجه فوت کردن و به نیستی پیوستن. اما به مهاجرت هم نباید به صورت غیر منطقی نگاه کرد چون سختی های خاص خودش و داره. مثل: دوری از نزدیکان، حس دلتنگی و … با این حال مهاجرت تو شرایط فعلی این کشور بهترین گزینه ست. این قفس چون دلم تنگ و تار است …

نوشتن دیدگاه

همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود!

اونور این شب کلک، منو ترانه تک به تک خونه می ساختیم روی باد، دریا می ریختیم تو الک
مسافرای کاغذی، رد شده بودن از غبار تو قصه باقی مونده بود، شیهه ی اسب بی سوار
گفته بودن صد تا کلید برای ما جا میذارن مزرعه های گندم و برای فردا میذارن
فردا رسید و خوشه ای تو دست ما باقی نموند سقف ستاره ها شکست، رو سرمون طاقی نموند
با کلیدای زنگ زده، قفلای بسته وا نشد سکه ی دلسپردگی، تو جوب ما پیدا نشد

تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست؟ آهای درختای انار دیکته ی بی غلط کجاست؟ چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده؟ چرا نمی رسیم به هم؟ چرا همیشه دیر شده؟
تو دفتر سک سکه مون چن تا ترانه خالیه؟ چن تا ترانه قصه ی ممتد بی خیالیه؟ چن تا صدای بد صدا سکوت رو فریاد می زنه؟ زغال شام آخر و دستای کی باد می زنه؟ تو غیبت حنجره ها ترانه سازیمون چیه؟ یکی به من جواب بده، آخر بازیمون چیه؟ تو بازی کلاغ پر، هیشکی نشد برنده قصه ی ما همین بود: پرنده بی پرنده …

نوشتن دیدگاه

وقتی رفتی …

رفتی از کنار من
نمونده بود قرار من
دل بکن که دیگه دیره …

یه روز بودی همه کسم
خاطره هات برام بسن
دل بکن که دیگه دیره …

نوشتن دیدگاه