Archive for مارس, 2012

یک سال بعد

تو منو بالا می بری بسوی آسمونها …

Advertisements

نوشتن دیدگاه

بهار نزدیکه، نقد عید نوروز

بسیاری از رسم و رسوماتی که در محیط اطرافم اجرا میشه منو آزار میده. یعنی به شکلی می تونم بگم کدهایی که از اطرافیانم دریافت می کنم با مغزم هماهنگی نداره. البته این مشکل ممکن تا حدی به محیط بستگی داشته باشه و اکثر نا هماهنگی کدها از طرف من باشه. اما هر چیزی که هست منو بسیار آزار میده. یکی از اون رسم و رسومات عید نوروز هست. رفت و آمدهای 5 دقیقه ای فقط برای اینکه این مشکل بزرگ (دید و بازدید) از سرشون وا شه بر قرار میشه و این وسط پارازیت هایی مثل عیدی ($) میره رو اعصابشون. جالب اینجاست هر دو طرف (میزبان و مهمان) می دونن جریان منطقی نیست. من خودم اصلا با فلسفه ی نوروز و دید و بازدید و عیدی مخالف نیستم بلکه می تونم بگم خیلی هم موافق هستم، چون هم رسم باستانی ماست و هم اینکه برای انسان لازمه!

عید نوروز به سبک مجتبی
عادت ندارم موقع سال تحویل از جمله هایی تو پیامک های تبریک عیدم استفاده کنم که دیگران برام فرستادن و توش یه سری جملات الکی نوشته شده. متن پیامک های من تو این شرایط اکثرا اینه: «سال نو مبارک، به امید بهترین ها …» دوست دارم اگه روزی خواستم به کسی عیدی بدم بجای پول یک هدیه بهش بدم، مثلا: کتاب، سی دی مناسب، یک خودکار! البته فکر نکنید خیلی فرهنگی هستم و این حرفا اما به هر حال اینطوری دوست دارم دیگه. دوست دارم اگه روزی با همسرم می خواستم برم عید دیدنی خونه ی کسانی برم که با تمام قلبم و وجودم رفته باشم و نه برای رفع مسئولیت. دوست دارم موقع پذیرایی از مهمان اصلا بهش تعارف نکنم و فقط به این جمله بسنده کنم: «بفرمائید» دوست دارم اگه موضوعی منو ناراحت میکنه و یا جمله ای از طرف مقابل شنیدم که منو آزار داده باهاش به شکل مستقیم مطرح کنم اگه قانع نشدم ایشون و cut کنم! کلا فکر می کنم معادله ی پیچیده ای نیست اما در عین حال خیلی میتون بپیچه! سال نو برای من تعریف یک روز آفتابیه و دوست ندارم موضوع های الکی ذهنم و خراب کنه.

و شاید عید نوروز به سبک من گوش کردن به سیروان خسروی در ساعت  1بامداد به وقت قدیم و 2 بامداد به وقت جدید باشه!
آره …

نوشتن دیدگاه

سال نو

نه هوای تازه و نه لباس نو می خواهم …

نوشتن دیدگاه

هنوز بارونه …

یه شب که سردم بود،  به پدرم گفتم؛
هوا که سرد میشه یاد تو میافتم …

ببار تا دم صبح به فکر هیچی نباش …

نوشتن دیدگاه

هر روز پاییزه …

هر روز پاییزه …
هر هفته پاییزه …
هر ماه پاییزه …
هر سال پاییزه …

نوشتن دیدگاه

بدم میاد از این چیزا، تا آخر..!

بنده خدا اصلا نمیدونه به کی داره رای میده، اما میده
یارو فقط برای این باهات دوسته که ازت استفاده کنه و نیازهای عادیش و بر آورده کنه
خواننده های پیزوری که زیر ابروهاشون و گرفتن و صداشون و نازک کردن و یه کلیپی زدن که بگن ما هم آره
دوستان دانشجویی که به زور می خواهن با هر روش کثیفی از استاد نمره بگیرن
استادهایی که اسم استاد خیلی سنگین براشون و شاید اسم آدم
عید و جمله ی سال نوی شما هم مبارک
دخترایی که می خواهن بگن روشنفکرن پس باید با همه …
از اینکه تحت یک نیازی با یکی باشی و اونم تحت یک نیاز دیگه با تو باشه و هر دو هم اینو بدونید
تنهایی در جمع در تنهای تنهایی …

همه ی جملاتی که گفتم برام آزار دهندست مثل یک کامپیوتر گیج. خسته مغز و خالی و پر حرف. زخم ما رشد می کند به درون. بوق گوساله ها ماشین ها. بچه ماهی خیال دریا داشت، گاو هم دوستان خود را داشت. پخش ساندیس در خیابان ها بازی موز بود با میمون … بحث در معضلات خوشبختی سریال جدید تلویزیون …

پشت این عکس های گوناگون …

نوشتن دیدگاه