همیشگی

رفتن به مسافرت و خیلی دوست دارم مخصوصا اگه تنها برم. برم به جایی دورتر از نزدیکی های اطرافم، به جایی که بشه برای چند روز هم شده از این حلقه ی زندگی خارج شد. قبل از ورود به این حلقه با خودم فکر می کردم من آدمی نیستم که تو روال های زندگی اسیر بشم اما به این نتیجه رسیدم که بازی زندگی مثل جریان یک رودخونه ی قدرتمند میمونه که اگه نخواهی تو مسیرش قرار بگیری به زندگیت امیدی نیست.
همه ی ما تو زندگیمون دنبال آرامش هستیم. یکی حس آرامش و در کنار پول میبینه یکی در کنار کارش و … اما در اکثر مواقع به آرامش واقعی نمیرسن و به نظر من این یعنی مرگ. با اینکه شمارنده ی حلقه ی زندگی فقط زمانی با شرطش برابر میشه که آخرین روز زندگیمونه اما احساس می کنم می دونم از زندگی کردن چی می خواهم. اینکه چه زمانی به موفقیت میرسم و نمی دونم اما موفقیت برای من یعنی رسیدن به آرامش که صد البته اگه پول و … نباشه به اون حس نمیرسی و نمیرسم اما تا چه اندازه؟
اگه اشکام شده جاری، بهونش غم چشماته
می دونم یاد من یک شب تو هر جا باشی همراته …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s