خداحافظ

دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما، زنجیر اجبار به پاش بود
می شنیدم هق هقش رو

که می گفت تا فردا بدرود …
لحظه های تلخ بود اما، دل من منتظرش بود …
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
می دونم دلت همینجاست، از دلم سفر نکردی …

خیلی زود رفتن و جاده اما من اونو میدیدم
خداحافظ گفتنش رو خیلی روشن می شنیدم …

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: