Archive for اوت, 2011

همیشگی

رفتن به مسافرت و خیلی دوست دارم مخصوصا اگه تنها برم. برم به جایی دورتر از نزدیکی های اطرافم، به جایی که بشه برای چند روز هم شده از این حلقه ی زندگی خارج شد. قبل از ورود به این حلقه با خودم فکر می کردم من آدمی نیستم که تو روال های زندگی اسیر بشم اما به این نتیجه رسیدم که بازی زندگی مثل جریان یک رودخونه ی قدرتمند میمونه که اگه نخواهی تو مسیرش قرار بگیری به زندگیت امیدی نیست.
همه ی ما تو زندگیمون دنبال آرامش هستیم. یکی حس آرامش و در کنار پول میبینه یکی در کنار کارش و … اما در اکثر مواقع به آرامش واقعی نمیرسن و به نظر من این یعنی مرگ. با اینکه شمارنده ی حلقه ی زندگی فقط زمانی با شرطش برابر میشه که آخرین روز زندگیمونه اما احساس می کنم می دونم از زندگی کردن چی می خواهم. اینکه چه زمانی به موفقیت میرسم و نمی دونم اما موفقیت برای من یعنی رسیدن به آرامش که صد البته اگه پول و … نباشه به اون حس نمیرسی و نمیرسم اما تا چه اندازه؟
اگه اشکام شده جاری، بهونش غم چشماته
می دونم یاد من یک شب تو هر جا باشی همراته …

Advertisements

نوشتن دیدگاه

خلاصــــــــــم کن …

می خواهم مثل همون روزا که بارون بود و ابری شم، دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم …
چه راهی رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست؛
 خلاصم کن از عشق هایی که گاهی هست و گاهی نیست …
که گاهی هست و گاهی نیست …

نوشتن دیدگاه

دنیای این روزای من …

http://www.4shared.com/audio/Di8VXbIB/Nima_Chehrazi_-_Darya.htm

«آهنگ فراموش نشدنی نیما چهرازی»

نوشتن دیدگاه

منو رها کن از این فکر تنهایی …

منو رها کن از این فکر تنهایی …
نه تو نرفتی، نه، تو هنوزم اینجایی؛

منو رها کن از این فکر تنهایی …

نوشتن دیدگاه

خداحافظ

دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما، زنجیر اجبار به پاش بود
می شنیدم هق هقش رو

که می گفت تا فردا بدرود …
لحظه های تلخ بود اما، دل من منتظرش بود …
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
می دونم دلت همینجاست، از دلم سفر نکردی …

خیلی زود رفتن و جاده اما من اونو میدیدم
خداحافظ گفتنش رو خیلی روشن می شنیدم …

نوشتن دیدگاه

یک دقیقه سکوت

تو میری آره می دونم، نمیگم که بمون پیشم؛
ولی تا لحظه ی رفتن یه عالم عاشقت میشم …

نوشتن دیدگاه

از همیشه تا همیشه

دو تا چشم بی تکلف
یه صدای خشک زخمی
یه نگاه بی ستاره
دو تا دست پینه بسته
دو تا پای خرد و خسته که دیگه رمق نداره …
از سر صبح تا دل شب میپیچه صدای بارون تو گوش کر خیابون
توی گرما، زیر آفتاب، توی سرما، زیر بارون، سر چهارراه، دور میدون

می خواهم از شما بخونم شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها از همیشه تا همیشه
دستاتون و هدیه کردین به نگاه سرد ماها …

«روحت شاد ناصر عبدالهی عزیز»

نوشتن دیدگاه

Older Posts »