Archive for ژانویه, 2011

آبی بیکران

شبی دیدم توی خوابم ته دریا زیر آبم
زیر آبها میزنم ساز توی آبها می خونم باز

شبی دیدم توی خوابم روی ابرا پیش ماهم
ماه و ناهید، منو خورشید، خدا تا صبح منو میدید …

تا صبح شد زنگ ساعتها در اومد؛
بازی شبونم بازم مُرد …
تا صبح شد بوق ماشینها در اومد؛
آبی بیکران بازم مُرد …

توی پرواز ته دریا، بازی موج، روی ابرا …
دوباره صبح، دوباره رنگ، دوباره روز، دوباره جنگ …

نوشتن دیدگاه

تجربه های کاری من

تو فعالیتهای کاری چند ماه اخیر به نکات مهمی دست پیدا کردم.
روابط بین صاحب کار و طراح پروژه باید بسیار رسمی باشه. از توضیحات بی مورد در مورد پروژه باید خوداری کرد. در ابتدای انجام پروژه باید در مورد پول صحبت کرد. در ابتدای انجام پروژه باید یه مبلغی رو گرفت، مثلا 30%. پروژه ای که طراحی میکنی رو باید به شکلی معماری کنی که ضریب نفوذت در اون پروژه بسیار زیاد باشه (به دلایل گوناگون) در صورتی که اقوام پروژه ای رو ازت درخواست کردن اگه پول مناسبی نداره باید گفت: در حوزه ی تخصص من نیست! از دوست، اقوام، اشنا برای هر پروژه ای باید کسب پول کرد. پروژه ی انجام شده با کیفیت مناسب باید ارائه بشه. هزینه ی پشتیبانی حتما باید لحاظ بشه. نباید زیاد با صاحب کار face to face شد، اگه به شکل الکترونیکی اکثر موارد انجام بشه خیلی بهتره. از زیاد شدن درخواستهای صاحب کار باید جلوگیری کرد، سقف درخواستها باید روی یک گراف به انتها برسه. در هنگام محاسبه ی قیمت پروژه بسته به نوع کار نباید قیمت کم گفته بشه و حتی بهتره در مواردی روی یک خط صعودی قرار بگیره.

نوشتن دیدگاه

شعرهای سپید من

دیروز عصر عموی دامادمون رفت به دیار باقی. حالش خوب بود. به زنش گفت تشنمه. وقتی زنش براش آب آورد، آبی که خورد و بالا آورد و مُرد! به همین سادگی. این و گفتم که بگم یا من خیلی دیوانه ام یا اینکه دیگران نمیفهمن. وقتی کمی به زندگی فکر کنی میفهمی چند روز (چند روز) هستی و می خواهی بری. تا به حال فکر کردید آخرین لحظه ی عمرتون کیه؟ تو آخرین سکانس چه تصویری رو میبنید؟ و یا اینکه چه جوری میمیرید؟ فکر کردن به این موضوع ها از نظر من که یه دیوانه ام بد نیست، بلعکس خیلیم خوبه. وقتی به این چیزا فکر کنی، وقتی به این درک برسی که تو یک لحظه همه ی خونه هایی که چیدی رو باید بذاری و بری به داستان اصلی زندگی پی می بری البته اگه دارای فکر باشی و مثل من دیوانه باشی. فکر اینکه حالا باید اون مرد و بکنن زیر خاک واقعا عجیبه، کسی که صورتش تکون می خورد، راه می رفت و زنده بود، حالا دیگه وقتی نگاهش می کنی انگار خوابیده و می خواهن خاک بریزن رو سرش. خیلی عجیبه نه؟ راستی چند سال عمر می کنیم؟ تو این شرایط و با این وضعیت اعصاب فکر نمی کنم به 60 برسیم؟ قبول داری؟ یه دفعه ای پشت کامپیوتر قلبت میگیره، دهنت کف میکنه و میمیری و یا تو خیابون به شکلی اتفاقی می خوری به یه ماشین و یا شایدم ماشینه به تو بخوره و یا … به همین سادگی!
حالا نمی دونم تو این چند روز باقی مونده می خواهی تو این دنیا چیکار کنی تا بگی من خوب زندگی کردم و بازیچه ی این زندگی نشدم؟ لیسانس، فوق لیسانس، کار، کار، کار، یاد گرفتن N، یاد گرفتنY، گرفتن مدرک X، رفتن به طبیعت، خوردن غذا در کنارش رفتن به WC، آخرش که چی؟ خیلی مسخرست نه؟ راستی مارک گوشیت چیه؟ مارکت شلوارت چیه؟ میگن Nick برند خوبیه. حافظه ی داخلی گوشیت چقدره؟ از آقای T چقدر بدت میاد؟ خونتون کجاست؟ شماها رو نمی دونم اما من مثل میشه کله شقم. واسه من هیچ کدومه اینا مهم نیست. در حد کار راه انداختن باشه خدا بده برکت. با پولمم حسابی حال می کنم، من از مسافرت خیلی خوشم میاد. دوست دارم یه روزی کل دنیا رو بگردم، همه جا رو ببینم. اینکه آقای X یا خانوم Y در مورد من چی فکر میکنن برام اصلا اهمیت نداره. حوصله ی چرندیات و هم ندارم. حوصله ی هیچ آدم احمقی رو ندارم. مادرم میگه عقایدت آیندت و خراب میکنه. مفهوم لغوی مادرم از آینده رو درک نمی کنم. برای من مرگه مثل شماها بودن.

نوشتن دیدگاه

از خودم، از دنیا …

دستات و می بوسم، می پرستم بابا، از خودم از دنیا خیلی خستم بابا …

نوشتن دیدگاه

به همین سادگی

در ابتدا باید بگم بر خلاف انتظارم این ترم و با بهترین شکل ممکن و با نمره های مناسب از میان برداشتم (YES) و در ادامه می خواهم بگم متنفرم از این کشور. حس تنفرم روز به روز داره بیشتر میشه. اوایل ورودم به دانشگاه فکر می کردم که وقتی وارد بازار کار بشم دست به ابتکارات بزرگی در رشته ی تخصصیم میزنم اما پس از مدتی که محیط کاری رو تجربه کردم فهمیدم که چیزی که از دیگران شنیدم یک حقیقت تلخ بود. به مدیر شرکت میگم بیا فلان پروژه ی منو با فلان شرایط تو جشنواره شرکت بدیم، میگه من فقط دنبال پول هستم! یک پروژه ای رو طراحی می کنم و در انتهای طراحی وقتی با یه دنیا ذوق میرم تا براش نتیجه ی تلاش چند روزم و شرح بدم تا تشویقم کنه با یک سری از ایرادات عجیب و غریب می خواهد تا بیشتر از پیش ریاستش و به رخ بکشه! (مدیر شرکت سیکل داره!) واینکه من چقدر برای اون پروژه زحمت کشیدم باد هواست. این اولین محیط کاری نیست که دارم از نزدیک تجربه می کنم (CURSE) حمید و چند شب پیش تو کوچه دیدم (حمید عبارت است از: مهندس سیستم های حرارتی و برودتی، مدتی در هواپیمایی کار می کرد و به دلیل انتقادش اخراج شد، چند ماه است بیکار است، مشغول کسب مدارک مهم زبان انگلیسی برای ترک ایران اسلامی می باشد) ایران نون خور اضافی نمی خواهد و همه ی ما یک نون خور اضافی هستیم برای این کشور! اینکه با ادامه دادن تو این کشور باید یک زندگی سگی رو تجربه کرد و سپس خیلی زجر آور منتظر رسیدن به خونه بود مثل روز برام روشنه. کشور چرند، مردم چرند.
ای کاش، ای کاش؛ با ازدواج، با … اسیر این کشور نشم و روزی که توان علمیم بیشتر از شرایط کنونیم شد بذارم و مثل یک مرد برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم. سبز و سفید و قرمز بی ارزش ترین رنگ های زندگیم هستن. حتی اگه پنجاه درصد شانس پیروزی در کشوری دیگه رو داشته باشم اون روز دیگه مجتبی تو این کشور نیست.

نوشتن دیدگاه

یه مشت حرف دل

خدایا خدایا
توی دنیا به این بزرگی پوسیدیم که
می خواستیم مثل این روز و نبینیم، دیدیم که …
هر چی باید همه تک تک بکشن ما کشیدیم که …

زندگی میگن برای زنده هاست، اما خدایا
بس که ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که

وای بر ما، خبر از لحظه ی پرواز نداشتیم
تا می خواستیم لب معشوق و ببوسیم ، پریدیم که

زندگی قصه ی تلخیست که از آغاز است
بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم …

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت
دنبال هم امروز و فردا گذشت
دل میگه باز فردا رو از نو بساز

ای دل غافل دیگه از ما گذشت …

Comments (2)

عزیزترین سوغات

وقتی تو نیستی قلبم و واسه کی تکرار بکنم؟
گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترهای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه …

عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن تو …
عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن تو …
عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم
نه از سر هوس می خواهم
عمر دوباره ی منی  تو رو واسه نفس می خواهم …

نوشتن دیدگاه

Older Posts »