Archive for دسامبر, 2010

پیامک بارونی

دیشب نشسته بودم که بعد از مدتها صدای پیامک گوشیم و شنیدم. مجید بود اما نه مثل همیشه. اینبار متنی که برام فرستاده بود بیشتر از همیشه بوی بارون می داد.
متن پیامکش این بود:
«سلام، یه نفر کارت داره. میشناسیش. نپرس که نمی گم! بهش زنگ بزن. سلام منم بهش برسون 05112003334 همین حالا.» کنجکاو شدم و همون لحظه زنگ زدم. با صدای اون پیام خودکار متوجه شدم که این شماره مال کجاست. صدای حرم امام رضا، صدای سر و صدای حرم؛ منو با خودش برد به اون لحظه هایی که تو اون شهر تنها بودم و جایی رو جز حرمش نداشتم. دیشب بعد از مدتها یکی از شب های بارونی من بود و چشم خشکیده ی من پس از مدتها تونست خیس بشه. درسته خاطرات خوبی رو نسبت به اون شهر ندارم اما به هر حال توی حرم آروم بودم.

نوشتن دیدگاه

یک لحظه خوشی

اصلا حس خوبی به دخترهای اطرافم ندارم. با این تفکر مطمئنم که هیچ وقت نمی تونم تشکیل خانواده بدم. یه جورایی فکر افزارم به نوعی فقط می تونه تنها تصمیم بگیره و نمیتونه تفکر دیگه ای رو تو خودش وارد کنه. دخترهای گوناگونی رو در اطراف خودم میبینم، مادرم دخترهای زیادی رو بهم معرفی میکنه و علاقه ی زیادی به تشکیل خانواده توسط من داره. اما من واقعا از آینده ی خودم تصویری روشن رو نمیبینم. اصلا معلوم نیست که بعد از پایان تحصیلاتم تو این کشور میمونم یا نه اما چیزی که برام روشنه اینه که اخلاقیات و خصوصیات منحصر به فرد من باعث میشه در تمام مسائل، مشکلاتی خاص برام ایجاد بشه. تولید بچه، روابط جنسی، و تمام این مسائل بعد از چند ماه اپیدمی میشه برای هر انسانی، مخصوصا من! احساس من اینه که بعد از اون چند ماه باید همدیگرو تحمل کنیم و تا آخر عمر این کار و ادامه بدیم.

شاید تنها ادامه دادن بهترین راه باشه. یه خونه ی دنج برای خودم. یه کار خوب. به دور از مشکلات اقتصادی و تعهد به کسی زندگی می کنم. مسافرت میرم، تفریح می کنم و دور دنیا می چرخم و جاهای مختلفی رو میبینم. به جایی وابسته نیستم. به کسی جواب پس نمیدم. راحت و بدون هیچ فکر آزار دهنده ای زندگی می کنم. اماوقتی با کسی ازدواج کردی اون وقت مشکلات اقتصادی شروع میشه. سر کار رفتن و اومدن به خونه و یک زندگیه حلقه ای شروع میشه. مهمونی های الکی، آدمهای الکی و … حس بر آورده کردن نیازهای مختلف همسر، نگرانی در مورد همسر (مخصوصا در جامعه ی کنونی) تفکر در مورد اینکه کسی که الان بهت میگه دوست داره در گذشته به چند نفر این جمله رو گفته و یا ایجاد رابطه ی همسر با شخص دیگه ای که نمونه هاش و به شدت داریم تو اجتماع خودمون میبینیم و همه ی این مسائل دست به دست هم میده که امتیاز بیشتر و به تنها زندگی کردن بدم.

6 دی 1389
مجتبی

نوشتن دیدگاه

ایران اسلامی

ده تا سنگک خریدیم، ملت یه جوری نگاه می‌کنن انگار پرادو سوار شدیم! مملکته داریم ..؟!

Comments (2)

کربلایی به وسعت دریاها

چرا باید ناراحت باشم از چیزی که می دونم هیچ ارزشی نداره؟ چرا باید دلتنگ باشم وقتی می دونم روزی میرسه که دل دیگران هم برای من تنگ میشه. نا مردمی های این مردم چرا باید دل منو بشکنه؟ من که می دونم سخت در اشتباهن. اگه صحبت نابجای یک انسان منو آزار بده، نشون میده که من تو دونسته های خودمم استوار نیستم. من به رفتن زیر خاک اعتقاد دارم، من به روح، به خدا، اعتقاد دارم. من میفهمم که زندگی شاید 5 دهه بیشتر طول نکشه. این نکته رو درک می کنم که 2 دهه از زندگیم به اتمام رسید و تقریبا 2 سال هم از دهه ی سوم به اتمام رسیده. سال به سال، روز به روز، ثانیه به ثانیه داریم به خونه نزدیک میشیم اما خودمون و با یه مشت اراجیف سرگرم کردیم. خدایا به همون شکل که زمینه ای رو برای من فراهم کردی تا به حقیقت زندگی که همون رسیدن به خونه است پی ببرم؛ به همون شکل هم به من قلبی آروم بده تا بتونم این مسیر و با درک از مقصد سپری کنم. درسته دل پر غمی دارم، درسته دلم برای عزیزانم به وسعت یه دریا تنگ شده اما هرجا بودم، با اونها بودم؛ هرجا رفتم اونها رو دیدم، تو سبک شدن تو رویا همه جا به اونها رسیدم …
مجتبی هستم، یک مسافر …

نوشتن دیدگاه

کوه یخ

تو سرزمین یخ ها پر از سکوت غمناک
همیشه باد قطبی
همیشه برف و کولاک
رو سردی لب من ملال غم نشسته
طوفان وحشی شب کوه یخ و شکسته

کوه یخم من که رو آب شدم شناور
داغ حوادث میکنه آبم سراسر …

نوشتن دیدگاه

دليل بروز مشکل در قالب هاي سرويس WordPress

اگر قالب وبلاگتان به تازگي در سرويس WordPress بهم ريخته است و يا … تعجب نکنيد. اين مشکل نه به دليل قالب وبلاگتان است و نه به دليل وجود مشکل در سرويس اصلي. بلکه اينبار دامنه ي فيلترينگ به اين شکل نمايان گشته است! با تمام اين احوالات تا آخرين روز وردپرسي خواهيم ماند و با حرکات کودکانه ي يک مشت بي سواد (Unlettered) جهت وبلاگ نويسي خود را تغيير نخواهيم داد.

نوشتن دیدگاه

اینجا ایرانه!

اینجا ایرانه یه گربه ی هفت هزارساله، که زندست تاوقتی که نفت خام داره
اینجا چهارفصله ولی تو دل مردمش، فقط برف زمستون و سرمایه داره
اینجا آیینه ها تو رو به تو نشون نمیدن، ببین گربه منو به کجا کشونده میگم
مردم همه توی رویاهاشون قدم میزن، تقدیرو واسه همدیگه رقم میزنن
اینجا چوبه ی داره تنبیه انحراف، واژه ی تظاهره معنی احترام
اینجا آبرو سی دی تو دسته بچته، چیزی که دستتو بگیره دست حسرته
اینجا دین من توجیه کثافت کاریه منه، تو یه مجرمی و حکم اسارت دادی به تنت
چی دوست داری بشنوی از این بشر، خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم!
اینجا صف اول نماز پست و مقامه، علم و تجربه رو از بین برده روابط
اینجا ریش بذار یقه ببند کارت رو غلتکه، خنجرو غلاف کن بشو وارد تو محلکه
اینجاگفتن حقیقتم جواز نداره، اونقدر مشکل داری که واست حواس نذاره
اینجا بچه ی 10ساله قمه به دسته، مرض غرب زدگیه حالا زده به نسله

اینجا زندگی نمیکنن نفس میکشن، طعم خون برادرو از رو هوس میچشن
اینجا مادربزرگامون قصه نمیگن، آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن
اینجا منتو به تلاش ترجیح میدن، سر صندلی تو مترو هم درگیر میشن!
اینجا گوش های مردم شعار پرستن، به هم میگن پیدا نمیکنی تو هارتر از من
آخه تفریح سالم جوونا سیگاریه، دخترو زمین زدن از روی بیکاریه
اینجا ایرانه و از بالا خشگله همین، توش که بیای یه چیزایی هست مشکله نگی
اینجا جای بحثای سیاسی فقط توی تاکسیه، مهندس مملکتم پشت دخل واکسیه
اینجا نابغه هامون همشون بورسیه تو غربن، نخوانم برن مجبورن راضی بشن قلبن
اینجا هرکی به خودش میگیره ژست سرباز، حتی پرنده ها هم ندارن حس پرواز
اینجا واسه ی خودش داره هر کی قبله ای، کسی فکر تو نیست تا وقتی زنده ای
کناره هر راه راست هزار تا بیراهه هستش، آینده ای نداری چون ایران بیمار نسلش
تا بخوای بجنبی پشتیا زیرت میکنن، خیلی راحت سختیا پیرت میکنن …
چشمای منه بازم میشه از غم خیس، قلم و میندازم توانی تو دستم نیست
فقط با رفتن راه میشه به جایی رسید، اینجا واسه رسیدن راهی جز رفتن نیست

نوشتن دیدگاه

Older Posts »