Archive for اکتبر, 2010

روح من عشقی به موندن نداره …

Comments (1)

غریبه در شهر

امروز دوستم به گوشیم زنگ زد و با خوشحالی و شور زیاد بهم گفت که بابام داره میاد خونه و پس از این چند روز دلم به اندازه ی یه دنیا براش تنگ شده و همین صحبتها. چند روز بیشتر سپری نشده که به این حد حس دلتنگی رو تجربه کرده بود اما اون نمی دونه چه حس دلتنگی تو قلب مجتبی وجود داره … پدری که تنها یادگاریش برای من صدای پر شدش تو نوار کاست هستش. برادری که هیچ یادگاری ازش ندارم. دوستی که غریبانه سفر کرد. از پدر و برادرم یاد گرفتم که اگه روزی من هم خواستم برم بدون هیچ یادگاری برم.

آره من غریبه ام، غریبه ام با تمام رنگ هایی که تو زندگیتون جریان داره؛
غریب شهرم و غریبه با همه کس …

Comments (2)

تنها در مشهد!

الان این پست و دارم از یه کافی نت در نزدیکی های حرم امام رضا ارسال می کنم. تا به این لحظه از سفرم چندان رضایت بخش نبوده. مردم بسیار جاه طلب و حریص، بافت شهری نا مناسب و خشک،  آب و هوای سرد و … از جمله ویژگی های شهر مشهد از دیدگاه من بود. اگه بخواهم یک اسم برای این شهر انتخاب کنم میگم: سرد و سیاه.

Comments (1)

بدون مرز با من باش

کم کم دارم راه میفتم. دارم میرم. کوله پشتیم و بستم. کارام و کردم. اما دلم شور میزنه …
اگه یادم باشی زود بر می گردم …

Comments (1)

آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست …

یادم میاد یه آرامشی بعد از خوندن نماز داشتم که دوست نداشتم با هیچ چیزی عوضش کنم. یادم میاد صورتم بوی جا نمازم و می گرفت. یادم میاد مادرم وقتی منو میدید می گفت چه صورت روشنی، چه چشمهای بارونی داری. یادم میاد به حال اکثریت این مردم تاسف می خوردم. یادم میاد اون شبی رو که جا نمازم جلوم بود، قرآن کنارم و صدای بارون تو گوشم. من تو اون لحظه روح بارون بودم. اما مدتی میشه که گول دوست داشتنهای الکی دیگران و خوردم. منم شدم مثل همون اکثریت. خدایا یه کاری کن مثل همون روزها که بارون بود، ابری شم … خدایا لذت بوسیدنت، لذت در آغوش گرفتنت و لذت بارونی شدن و با هیچ لذتی با هیچ غریبه ای عوض نمی کنم. درسته لبهام، صورتم، چشمام آلوده ی گرمای دیگران شدن، درسته تونستن با دوست داشتن های الکی منو از تو بگیرن. اما وقتی امروز داشتم تو آینه به خودم نگاه می کردم دیگه مثل گذشته نبودم.
 چه راهی رفتم که بفهمم جز تو راهی نیست، خدایا خلاصم کن از عشقهایی که گاهی هست و گاهی نیست …

نوشتن دیدگاه

یه آدم معمولی

دوشنبه 19 مهر ساعت 17:55 وقته رفتنمه! بلیت قطار گرفتم. می خواستم بلیت هواپیما بگیرم اما به شکلی عجیب و باور نکردنی بلیت 50000 تومانی تبدیل شد به 70000 تومان! با اون پروژه هایی که انجام دادم پول خوبی دستم اومده، نمی دونم باید چیکار کنم، انگار هیچ آرزویی ندارم! احساس می کنم کلاسهای دانشگاه برای آدمهای خنگ و کودنه، حوصله ی رفتن به کلاسها رو ندارم، می دونم اگه نرم یا برم آخرش نمرم از خیلی ها بهتره!  یه دختره تو دانشگاه جلوی بوفه از من شماره خواست، منم با خودکار شمارم و کف دسته خودم نوشتم! خندش گرفت. اتاقم و با دقت تمیز می کنم و چند ساعت بعدش به سادگی پوست تخمه ها رو توش به پرواز در میارم! علاقه ی بسیار شدیدی به خرید خودکار بیک دارم!

Comments (4)

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه

به احتمال زیاد دوشنبه ی هفته آینده میرم مشهد …

Comments (1)