Archive for اوت, 2010

ابرای پاییزی دلگیر من …

Comments (1)

از کافی نت تا حراست!

داستان از اونجایی شروع شد که منو محسن تو دانشگاه داشتیم می چرخیدیم و حوصله ی رفتن به کلاس و نداشتیم. خیلی اتفاقی تصمیم گرفتیم بریم تو کافی نت دانشگاه و یکم با کامپیوتر ور بریم. که باز هم خیلی اتفاقی دیدیم یکی از بچه ها ایمیلش و sign in کرده اما sign out نکرده! تو همون لحظه بود که شیطون رفت تو جلدمون و inbox و sent mail یارو رو کاملا به چالش کشیدیم و از قرار متوجه شدیم که این ایمیل برای یکی از دخترهای هم کلاسیمون هستش! و البته باید به این موضوع نیز خاطر نشان کرد که حالمون از این دختر بهم می خوره چون تو دست همه ولو هستن! خلاصه وقتی inbox ایشون و مطالعه کردیم دیدیم که با یکی از آقایون اساتید حسابی گُل میگن و گُل میشنفن! از همین رو بود که تصمیم گرفتیم با همون ایمیل یه پیامی رو برای همون استاد send کنیم و توش اراجیف بنویسیم. وظیفه ی مهم نگارش اون نوشته به عهده ی اینجانب بود! خلاصه از لحاظ متن نگارشی پیام طوری استعداد خودم و نشون دادم که با خوندنش خودمون از خنده پس افتاده بودیم. بعد این پروژه ی بزرگ با محسن وارد کلاس شدیم و از کاری که کردیم بسیار خرسند بودیم. گذشت و گذشت تا دو روز پیش! که دیدیم حراست دانشکده ریخته تو کلاسمون و نمیذاره کسی امتحان بده! بله درست فهمیدید. نمی دونیم اون استاد در جواب اون ایمیل به اون دخترک چی گفته بود که دخترک موضوع رو به حراست کشونده بود و حسابی هم آه و ناله می کرد! تازه تو اون لحظه بود که منو محسن فهمیدیم که چه گند بزرگی زدیم و اندکی نادم شدیم! از همه پرس و جو کردن و تذکر دادن که فیلم های آرشیوی دوربین های مدار بسته رو تو همون ساعتی که اون ایمیل ارسال شده می خواهن چک کنن! خلاصه منو محسن حسابی یخ کردیم! الانم به عنوان یک نادم با ظاهری شطرنجی شده در خدمتتون هستم و کمی تا قسمتی نگرانم! اما نمی دونم چرا پشیمون نیستم ..! خیلی اتفاقی اگه تو فیلم افتاده باشیم و یا … شاید اخراج بشیم و یا در بهترین شکلش تعلیق بشیم برای چندتا ترم! نتیجه ی اخلاقی اینه که مرگ بر سری که درد می کنه برای همین شیطنتها با انسانهایی خاص!

Comments (2)

طلوع من

یه دونه قرص برنج کنار تختم وجود داره، تا بفهمم که چقدر آسون میشه رفت …
یه قلبی تو سینم وجود داره که میگه درمان دردش بوسیدن یک دختر نیست …
یه جفت پای خسته دارم برای قدم زدن با خودم …
یه گردنبند ارزون که روش نوشته شده: با سلام خدمت بابا …
یه پاکت دارم که توش یه شاخه گُل خشک شده وجود داره …
یه جفت چشم دارم که همیشه بارونیه …
یه گوشی تلفن دارم که همیشه خاموشه …
یه جفت دست دارم که همیشه سردن …

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره …

Comments (3)

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو جامعه ای که هر جنس مونثی به دیده ی سکسی نگاه بشه …
تو جامعه ای که هر کسی به خودش اجازه میده به سادگی دروغ بگه …
تو جامعه ای که فوحش و حرفهای رکیک یعنی گفتمان روزانه …
تو جامعه ای که زندگی روزانش یعنی کابوس …
تو جامعه ای که دخترهاش تو دست پسرهای مختلف ولو هستن …
تو جامعه ای که مانیفست روشنفکریشون عینک دودی و امثالهم هستش …

تو اون جامعه جای من نیست. میرم و آدمکا رو جا میذارم. قانون همتون و زیر پا میذارم.
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
. من نمی تونم تو جنگل بمونم. دلم و می برم با خودم به جای دیگه. اونجا که خدا برام لالایی میگه. می دونم میبینمتون یه روز دوباره، توی دنیایی که آدمک (آدمک) نداره …

Comments (1)

یک شب بارونی بسه …

یک شب بارونی بسه برای از نو تَر شدن، یک گُل شمعدونی بسه برای عاشق تر شدن …

نوشتن دیدگاه

عشق یعنی تنهایی

مدتها بر این عقیده استوار بودم که چیزی به نام عشق وجود خارجی نداره و علاقه ی یک دختر و پسر به هم تنها یک کشش جنسی هستش. اما مدتی میشه که به این نتیجه رسیدم که شاید میل جنسی نقش مهمی رو تو عشق ایفا کنه اما تمام عشق میل جنسی نیست. همه ی ما پدر و مادرهامون و عاشقانه دوست داریم. آیا اون عشق با این عشق فرق میکنه؟ به هر حال پس از مدتی با یکی آشنا میشید و احساس می کنید که عاشق شدید. حالا باید چیکار کرد؟ حالا فقط باید تنها موند. حتی اونهایی که به عشقشونم رسیدن پس از یه مدتی تنها میشن. چون اصولا هر کدوم از ما آدمها اهل یه دنیایی هستیم و خیلی کم پیش میاد دنیای هممون شبیه هم باشه. من احساس می کنم عاشق یک دختری شدم، با وجود تمام مشکلات. همیشه از خودم می پرسم وضعیتم نسبت به گذشته چه جوری شده؟ تنها جوابی که دارم اینه که قبول دارم که سرم و به شدت مشغول کرده و این مشغولیت ممکنه به کارهای مهمم جواب رد بزنه. اما دوست دارم با وجود تمام مشکلات کوچیک و بزرگ همیشه عاشق باشم.

Comments (1)

شبیه من

یه آسمون آبی سقف اتاق منه، شب های من پر خورشید مثل روزهام روشنه …

Comments (1)

Older Posts »