Archive for مه, 2010

My Immortal of Evanescence

تو این پست می خواهم یک آهنگ فوق العاده از امی لی رو بهتون معرفی کنم. نمی دونم در مورد آهنگ My Immortal چی می تونم بگم اما همین بس که این آهنگ واقعا منو تحت تاثیر قرار داد. معنی خارق العاده ی اشعار، موسیقی پس زمینه ی بسیار زیبا و سنگین و همچنین صدای بسیار زیبای امی لی از جمله ویژگی های آهنگ My Immortal  می باشد.
از اینجا بودن خسته شده ام، هراس های کودکی ام میل به رفتن را از من گرفته اند. اگر مجبوری که بروی، امیدوارم همین الان بروی. خیلی تلاش کرده ام که با خود بگویم تو مرده ای، اما هنوز فکر می کنم با من هستی. در حالی که از مدتها پیش تنها بودم … (بخشی از اشعار این آهنگ)
در مورد این آهنگ فقط می تونم بگم که حسابی منو بارونی کرد و منو با خودش پیش پدر و برادرم برد. برای دانلود آهنگ My Immortal از Evanescence (امی لی) کلیک کنید.

Comments (1)

تو رو جون ستاره ها …

مجتبی هستم، یک مسافرهر انسانی تو زندگی لذتهای خودش و داره. اما میون این همه لذت، لذت ما یکم با شماها فرق داره. وقتی میریم رو بالا پشت بوم و رو اون موکت خاکی میشینیم و به آسمون نگاه می کنیم، انگار که دیگه رو زمین نیستیم. میشینیم به آسمون نگاه می کنیم، حتی اگه آسمون ابری باشه. وقتی میرم بیرون، وقتی که خسته میشم از این همه سر و صدا فقط به این امید دارم که شب بشه، مامان بخوابه و من برم اون بالا. میشینم و نگاه می کنم. خیره میشم. تو با چی لذت می بری؟ چقدر با لذتت آروم میشی؟ وقتی به آسمون نگاه می کنم و میفهمم که میون این همه ستاره من یک شهاب بی نشونم بغض گلوم و می گیره اما بازم نگاه می کنم، گاهی شده که همون بالا خوابم برده و با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم. دلم برای صداشون تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده. دلم برای کمردرد بعد از بیدار شدن تنگ شده. چقدر زیبا میشد که آخرین سکانس من رو همون بالا پشت بوم، رو همون موکت خاکی رقم بخوره و با صدای پرنده ها برسم به خونه …  تو رو جون ستاره ها، میفهمی چی میگم؟

Comments (3)

دنیای این روزهای من

دیروز صبح قرار بود ساعت 8 برای درس خوندن خونه ی آرش باشم. خواب موندم و با صورتی پُف کرده ساعت 10 از خواب بیدار شدم و سریع رفتم به سمت مترو. ساعت 11 رسیدم خونشون. خیلی خوب درس خوندیم و تونستیم پروژه ی درس تجزیه و تحلیل سیستمها رو رسم کنیم (با هزارتا بدبختی!) نهار چلوکباب زدیم و کلی خندیدیم. تقریبا ساعت 19 بود که دیدیم حسابی خسته ایم و باید یه کاری بکنیم! پس طبق معمول شبهای قبل از امتحان زنگ زدیم به مجید و گفتیم بیاد خونه ی آرش اینا به همراه آب شنگولی (شامپاین!) مجید به همراه گیتار و آب شنگولیش نیم ساعت بعدش اومد خونه ی آرش اینا. آرش آهنگ ابی رو گذاشت، برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم، بهترین قلب و تو دنیا برای عاشقی دارم … خوردیم، مجید هم شروع کرد به نواختن گیتار و واقعا هم گُل کاشت. همراه با زدن مجید و خوندن ابی منو آرش هم بلند بلند داشتیم به همراه ابی می خوندیم. تقریبا ساعت 9 شب شده بود. خیلی شارژ بودیم، مثل آدم رفتیم سر درس و تا ساعت 11 یک ضرب خوندیم، بعدش با مجید برگشتیم به سمت خونه. دیروز خیلی روز خوبی بود، به قول مجید (سهراب) ای کاش؛ هر روز امتحان داشته باشیم!

Comments (2)

یه ترانه بوی دریا …

وقتی که دلم می گیره، از تو پنجره نگام کن
با نگاهت پشت شیشه، از ته دلت دعام کن
دستت و بزار رو قلبم، بزار قلبم جون بگیره
یه نفس بده به ابرا که شاید بارون بگیره
یه نفس بده به ابرا که شاید بارون بگیره …

Comments (2)

با اینکه غم زیاده

با اینکه کوه دردم، با اینکه غم زیاده، همین که با تو باشم از سرمم زیاده …

نوشتن دیدگاه

یه پارک پر از سکوت

برق اتاق و روشن نکردم. در اتاق و بستم. رو تختم دراز کشیدم. صدای زنگ گوشی، پتو رو کشیدم رو صورتم. مامان گوشی رو برداشت. مجتبی امیر زنگ زده کارت داره. سریع بلند شدم. سلام. چه خبر داداشی. صدای گریه ی امیر. مجتبی سر کوچتونم لباس بپوش بیا. سر کوچه امیر تو ماشین نشسته، سرش رو فرمونه. بوسیدمش. بدون هیچ حرفی جلوی پارک جوان وایسادیم. امیر حسابی بارونی بود. چرخ عقب ماشین رفت تو جوب. چندتا از همون جوانهایی که به دیده ی حیوان نگاهشون میکنن بدون هیچ در خواستی اومدن کمکمون کردن. دمتون گرم. حوصله ی قدم زدن هم نداریم. یه گوشه ی خلوت پارک نشستیم، همونجایی که هیچ نوری وجود نداشت. امیر و بغل کردم، یکم گریه کرد. گفت مادرش پس از هشت ماه جواب کردن. دیگه شیمی درمانی جواب نمیده، داریم برق میدیم. خیره شدیم به مردم روبرو. سکوت … سکوت … شونه هاش و فشار دادم. امیر امشب داشت از غصه … امیر گریه نکن. بلند شدیم رفتیم به سمت ماشین. هیچ حرفی نزدیم. سر کوچمون، حسابی خسته ایم، مثل همیشه دعا کردیم که به خونه برسیم، خسته شدیم از هر چی … یه موز بهم داد گفت از خونه واست آوردم. یه سی دی بهش دادم، گفتم از خونه برات آوردم. کنار خیابون. رفیق من سننگ صبور غمهام … آره محسن چاوشی … بوسیدمش. پیاده شدم نگاهش کردم، نگاهم کرد. بازم همون خیابون تکراری. از وسط راه میرم. فاصله تا خونه زیاد شده چقدر … دارم بالا میارم … خیابون خلوت … خودم و رسوندم خونه. موز و گذاشتم رو میز. دارم نگاهش میکنم …

Comments (2)

کوه یخ

به شانه ام میزنی که تنهایی ام را تکانده باشی؟
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف از شانه آدم برفی …

Comments (1)

Older Posts »