Archive for آوریل, 2010

چت روم به سبک ایرانی

امروز تقریبا یکی دو ساعت تو محیط چت فارسی بودم در نرم افزار Yahoo Messenger. واقعا نمی دونم چی میشه گفت، فقط با یک برسی مختصر تو پایگاه های Asian Market, Asian Global,  PersianChat (البته به این نکته اشاره کنم که جمعیت باور نکردنی اتاق های هم جنس بازان ایرانی رو مورد برسی قرار ندادم!) تقریبا می تونم بگم 8 الی 9 هزار نفر ایرانی Online بودن. با برسی اتاق های مختلف به این نکته کاملا پی بردم که ما ایرانی ها چت کردنمون هم به آدم نرفته! رو Voice تنها صدای فحش های رکیک به گوش می رسید. تو General Page تنها نوشته های سکسی به چشم می خورد و تنها جمله ی ارتباطی در نگاه اول پرسش سوال؛ M/F بود! چندتا نکته برام خیلی جالب و تاسف بار بود، مثلا یک خانوم میومدن و مینوشتن»یه شارژ Irancell میگیرم و وب میدم!» البته وبشون بر پایه ی برهنگی طرح بندی شده بود! یا در شرایطی دیگه یکی شماره تلفن همراه عشقش رو (عشق و این چیزا رو هم ما ایرانی ها گند زدیم توش) به حراج کشونده بود و به همه می گفت با این شماره تماس بگیرید و این دختر فاحشه است! خلاصه اینکه واقعا محیط تاسف باری در چت فارسی حاکم هستش.
نکته ی مهم این بود که همین 8 الی 9 هزار نفر با رابطه ای مستقیم تو اجتماع قرار دارن و باید این و بدونیم که این تعداد جمعیت از سیاره ی دیگه ای نیومدن! تو مترو، تو اتوبوس، تو خیابون همین آدم ها رفت و آمد می کنن. برای همینه که اجتماعمون هم واقعا وضعیتش تاسف بار هستش پس اگه کسی تو مترو با سیخ کباب اومد و یا بدون دلیل تو خیابون بهتون فحش داد و … زیاد دلخور نشید. یه مشت مریض (روحی و جسمی) داریم میلولیم کنار همدیگه و به قول خودمون داریم زندگی می کنیم. چت فارسی محیطی شده برای: عشق های واهی، هم جنس بازان و دو جنسه ها، کسب درآمد برای خود فروشان، ایجاد گروه ها و انجمن های خاص و محیطی برای تخلیه ی فرهنگهای کهن ما ایرانی ها از قبیل: فحش های رکیک و …
تو ارتباط با این محیط باید به چند نکته ی مهم توجه داشت. به هیچ عنوان رابطه ای را در این محیط آغاز نکنید زیرا مبنای تمام روابط در این محیط با دروغ همراه است. حتی برای روابط علمی و این قبیل مسائل هم شماره تلفن خود را به کسی ندهید. در Profile شناسه خود، از نام و نشانی و یا تصاویر خود استفاده نکنید. بدون پشتیبانی امنیتی از تصاویر و فیلم های خانوادگی در کامپیوترتان وارد محیط چت نشوید و هزاران نکته ی دیگر که رعایت آنها ماهیت چت کردن را به چالش می کشد. میشه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با منه دیوانه باشه …

Advertisements

Comments (6)

آره مردم، هنوزم یادم میاد

آره مردم هنوزم یادم میاد، یه روزی هزار هزارتا مرده مرد؛
کوله ها رو بستن و زدن به راه، مردهای همیشه ی درد و نبرد. بعضی هاشون به همیشه پر زدن، بعضی از پرنده ها اسیر شدن، بعضی هاشون همه ی جوانی رو بیست و چند سال روی تختها پیر شدن. دیروز صبح با مجید رفتیم بهشت زهرا، اول رفتیم قسمت هنرمندان، جمعیت زیادی اونجا بود، دلمون گرفت، رفتیم پیش شهدای گمنام، هیچکس اونجا نبود، خیلی خلوت بود، تا آخر پیش شهدای گمانم موندیم و سر قبرشون قدم زدیم. مرد بودن به زیر ابرو گرفتن و موهای دست و زدن و … نیست، مرد بودن یعنی عاشق بودن، یعنی مرد بودن. مخاطب پستم تمام آدم های مذکری هستند که بویی از مردونگی نبردن و ماهیتشون و به غرایز جنسیشون فروختن.
به عنوان یک منتقد شدید حکومت فعلی؛ شهدا نوکریم …

Comments (1)

صدای زنگ بارون میاد

صدای زنگ بارون میاد، احتمال گریه کردنم زیاده …
ای فلانی صدای بارون و می شنوی؟

Comments (1)

کسی به یاد غربت این همه سوته دل نبود

میون شهر قصه مون صدای آشنایی نیست
تو جاده های عاطفه نشون رد پایی نیست
ستاره‌ی ترانه رو کسی دیگه تو شب ندید
یکی رو دفترچه عشق با رنگ تیره خط کشید
قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تمام كوچه هامونم مسیر دلتنگی شدن
ترنم پرنده ها تو بغض باد شب شكست
لشكر لحظه های شاد نیومده عقب نشست
تو این هیاهوی مهیب كسی به فكر دل نبود
كسی به یاد غربت این همه سوته دل نبود

قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تمام كوچه هامونم مسیر دلتنگی شدن
كسی به یاد غربت این همه سوته دل نبود …

نوشتن دیدگاه

جبر جغرافیایی

جبر یعنی در انجام دادن فعلی هیچ اختیاری نداشته باشی و یا به عبارتی میشه گفت یعنی یک اتفاق اجتناب ناپذیر. به دنیا آمدنم در ایران را یکی از بزرگترین جبرهای جغرافیایی می دانم.

Comments (4)

سیم آخر

حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم، همه ی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم، بذار صحبت کنیم اینبار جای اینکه بنویسیم، راجع به دوجین سوال و یه سری عقده ی بدخیم. می دونم که دیگه مُردم، مرگمم موقتی نیست، این جواز کفن و دفنه یه صدای لعنتی نیست … توی این بحبوحه ی شک وسط این همه بحران، خودم و گوشه ی آسفالت جا گذاشتم تو اتوبان. ژستِ بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره، کسی که جلوت نشسته عصبی و لت و پاره … من دیگه اصلا نمی خواهم تیغ و رو رگم بسُرم، پایتخت دود و گوگرد، قهرمان قصه منم من.
توی پاییز مجاور وسطهای ماه آذر شد قرارمون که با هم بزنیم به سیم آخر …

نوشتن دیدگاه

و شاید زندگی …

سالهای زیادی سپری شده و نفهمیدم که چرا باید 50 الی 60 سال زندگی کنم و بعدش به شکلی کاملا ناگهانی خداحافظی کنم و نتیجه 50 الی 60 سال زندگی رو به باد بسپرم. نمی دونم به ماهیت زندگی کردن به چه شکل نگاه می کنی. نکته های زیادی در ذهن های مختلفی شکل گرفته که اکثر اونها مورد قبول من نیست. اما تو این 21 سال فهمیدم که تنها باید به این اهمیت بدم که به هیچ چیز اهمیت ندم. نکته های ذهنم به من میگه، زندگی یعنی همون لحظه ای که توش هستیم. الان داری چیکار می کنی؟ الان داری زندگی می کنی ها! و شاید زندگی خوردن نون پنیر گوجه در خفا باشد. و شاید زندگی جویدن یک آدامس به همراه گوش کردن به یک موزیک لایت باشد. و شاید زندگی ..؟ اما رفیق اگه از من میشنوی در مجموع همه چیز دایورت!

نوشتن دیدگاه

Older Posts »