چشمام و می بندم حتی تو بیداری

index
چشمام و می بندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی می گیره تموم دنیامُ
کسی نمی فهمه معنی حرفامُ…

نوشتن دیدگاه

زمستان شکست و رفت

نشو تسلیم، هنوزم میشه سر کرد
میون آتیش و خاکستر و باد
هنوز میشه از این روزا گذر کرد، هنوز حتی تو این دیوانه آباد

مدارا کن شب یخ بستگی رو، زمستون پشت دیوار اتاقه
نذار گلای گلدونت بمیرن، اگه این آخرین میراث باغه…

نوشتن دیدگاه

Only Time

چه کسی می تواند بگوید جاده به کجا می رود؟
گردش روزها به کجا می رسد؟
فقط زمان

چه کسی می تواند بگوید زمانی که روز به پایان می رسد
شب نگهدار قلب شما خواهد بود؟
فقط زمان

یک صدای جادویی، موسیقی دلپذیر و ترانه ای پر مغز.
https://www.youtube.com/watch?v=7wfYIMyS_dI

نوشتن دیدگاه

آزادی

وقتی در اعماق وجود خودم به ماهیت زندگی فکر می کردم، وقتی خودم رو پشت کلمات پنهان می کردم، وقتی از روزمرگی های زندگی خسته بودم، وقتی نگاهم به سیاست، جان و زندگی با عموم مردم متفاوت بود، همیشه به دنبال یک مفهوم واقعی برای تعریف دلتنگی های درونیم بودم. چیزی که بتونم دلیل این احساسات ناخواسته رو با اون مشخص کنم. سالها گذشت تا بفهمم واژه ی گم شده ی من، حس درونی من، دلتنگی قلبی من، تنها و تنها به مفهوم آزادی خلاصه میشه. مفهومی برای جنگیدن. مفهومی برای زندگی کردن و مفهومی برای مُردن. انسان در بند و زنجیر به جهان دعوت می شود. با زجر و درد ادامه می دهد و با زجر و درد از بین می رود. در این میان عده ی محدودی در راه آزادی قدم بر می دارند. آزادی از تعلقات شخصی، آزادی از هم رنگ جماعت شدن. مفهوم آزادی با توجه به عالم هستی و شرایط وجودی شاید بی معنا باشد. همه ی ما در زندان طبیعت هستیم. همه چیز به این شکل برنامه ریزی شده است اما بین زندانی که در حال چوب خط کشیدن است و زندانی که برای آزادی جان خود را از دست می دهد من قطعا دومی را انتخاب می کنم و اگر این چنین نشد من نیز با وجود سلامت جسمانی یک روح متحرک هستم. به شکل مداوم کار کردن برای رسیدن به چیزهای بی ارزش، خوردن و عمل دفع را انجام دادن به شکل روزانه. آهسته آهسته حرکت کردن برای مرگی با درد کمتر و ادامه دادن در مسیری که انتهایش به نا کجا آباد ختم می شود چیزی جز بوی تکرار و خریت را برایم تداعی نمی کند.

نوشتن دیدگاه

دراکولای غمگین

من هم یواشکی در خواب تو راه میروم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر

نوشتن دیدگاه

سال نوی میلادی

18517969میون این شهر دود آلود، ترافیک، بی آبی، زلزله، شرایط اقتصادی و ریخته شدن خون مردم تو کف خیابون ها، شروع سال 2018 رو به همه و به خودم تبریک میگم. البته به نظرم همونجور که فرهنگ های دیگه می تونن جشن نوروز رو داشته باشن ما هم می تونیم عید سال نوی میلادی رو جشن بگیریم و این داستان مختص یک دین یا یک فرهنگ نیست. با وجود اینکه آینده تاریک و سخت این سرزمین با وجود همه زیبایی هایی که داره برام مثل روز روشن هست اما به سمت اهدافم با چشمهای بسته حرکت می کنم. توی کشور دود و تاریکی حرف از چشم های باز فقط یک مانیفست روشنفکریه. من روشنفکر نیستم.

نوشتن دیدگاه

خط خطی

در هیاهوی این تکرار، اتفاقاتی نیز رخ می دهد. مگر می شود در چنین اجتماع بی در و پیکری خاطره ای، دل نوشته ای یا شعری برای رفع دلتنگی ها ننوشت. دلتنگی از جنس خود و برای خود. اما هنگامی که چشمه ی زندگیت از دستت دلگیر است دیگر مجالی برای نوشتن هم وجود ندارد. نوشته های گذشته ات را می خوانی و به آرامی از کنارش عبور می کنی. مدتی است از صدای خواندن نیز خسته شده ام. دلم نوازش مستقیم موسیقی را طلب می کند بدون هیچ واسطه ای برای بیان احساسات. اینبار اما موسیقی از جنس هنس زیمر روح من را با خود به پرواز در آورد.

نوشتن دیدگاه

Older Posts »