سخت گذشت

ته قصه خودش و پیدا کرد اونکه بین جمعیت گم شده بود
ته قصه خودش و پیدا کرد اونکه بین جمعیت گم شده بود

نوشتن دیدگاه

شروع من یه پایانه

photo_۲۰۱۷-۱۰-۲۲_۰۷-۵۱-۲۶

اینجا کسی تنهاتر از من نیست
معنی تنهایی رو فهمیدم
هر کی واسه دلداری بام حرف زد
یه جمله از حرفاش و نشنیدم
اونقد حواسم به خودم نیست که نزدیک ترینام و نمی شناسم
دنیا با من غریبه تر میشه، من دیگه دنیام و نمی شناسم…

نوشتن دیدگاه

آزادی

سال ها گذشت تا فهمیدم چرا تصویر عقاب در قفس غم انگیزه. سال ها گذشت تا فهمیدم مفهوم جمله ی «شما جون ما رو شاید اما آزادی ما رو هرگز نمی تونید بگیرید» یعنی چی. سال ها گذشت تا بفهمم که عموم مردم بیشتر از هرچیزی به دنبال همبرگر هستند. سال ها گذشت تا مفهوم فیلم هایی شبیه به پاپیون رو درک کنم. سال ها گذشت تا بفهمم چرا دلای دریایی تو زندون جا نمی گیرن. سال ها گذشت تا معنی واقعی Now we are Free رو بفهمم. آزادی از زندان؟ زندان استعاره از چیه؟ بعضی از آدم ها در پس تمام اهداف زندگیشون فقط راه نجاتی می خوان برای آزاد شدن از زنجیرهای اطرافشون و در نهایت فرار از این زندان. بعضی از آدم ها به مفهوم واقعی آزادی پی  بردن و دیگه هیچ چیزی براشون اون لذت واقعی رو نداره چون در نگاه اونها هیچ پدیده ای واقعی نیست. سال ها گذشت تا بفهمم در پس تمام اندوه درونی ام چیزی جز یک دیدگاه آزادی خواهانه نبود. سال ها گذشت تا بفهمم من یک آزادی خواه هستم.

نوشتن دیدگاه

جاده

دقیقا یادم میاد شروع وبلاگ نویسی من به صورت جدی از سال 87 و ورودم به دانشگاه بود با عنوان «خاطرات دوران دانشجویی مجتبی» تو سیستم بلاگفا. البته سالهای قبلش هم وبلاگ هایی جسته گریخته داشتم که بیشتر محیطی برای ورود من به دنیای وب و اینترنت بودن و همون سالها بود که بی اختیار بجای محتوا به قالب وبلاگ جلب شدم و آلوده شدنم به این محیط و علاقه ای که درونم می دیدم البته از تاثیر گذاری وبلاگ آقای علیرضا شیرازی به عنوان یک مهندس کامپیوتر هم نمیشه گذشت. یه جورایی الگوی من بود و خودم و تو نوشته هاش می فهمیدم! اون سالها گرما گرم وبلاگ نویسی مخصوصا بین دهه شصتی ها بود. باور کردنی نبود میشه یه صفحه شخصی تو اینترنت داشت که برای خودته و آدرس مختص به خودت رو داره. تو اون سالها حوصله خوندن و خونده شدن خیلی بیشتر از امروز بود. یادم میاد جمعی ایجاد شده بود بین منو چهار پنجتا وبلاگ دیگه که واقعا نوشته های همدیگرو می خوندیم و نظرات درست حسابی برای همدیگه می نوشتیم. اما خب، بنا به دلایلی اون جمع تو مرور زمان از هم پاشید. وبلاگ من خواسته یا ناخواسته حذف شد و شروع مهاجرت من به وردپرس. اوایل که wordpress دات کام فیلتر نشده بود مخاطب های خاص خودم و هر از گاهی داشتم اما از اون جمع های صمیمی وبلاگ نویسی خبری نبود. طی سالها اینجا برام شد جایی که میشه توش نوشت و ادامه دادش، میشه توش خاطرات سالها رو مرور کرد، ابراز عقیده کرد و شاید در آینده به یادگار بمونه و فرزندم بگه بابام تو مغزش این چیزا بود! بعد از این  همه سال و این همه نوشته می تونم بگم اینجا خودم بودم و هستم، خواسته ای که زندگی ازم گرفت.

با عبور هر ستاره، روح سبز تو رو دیدم
زیر قطره های بارون، صدای پات و شنیدم

نوشتن دیدگاه

همیشه آخر حرفا، پر از حرفای ناگفته ست
همیشه حال ما اینه، همیشه دنیا آشفته ست…

نوشتن دیدگاه

خطوط نقش زندگی

photo_۲۰۱۷-۰۷-۲۷_۲۳-۳۱-۳۴

انگار جایی برای من و آدم هایی شبیه به من در این شهر وجود ندارد. نه مراسم هایش برایم قابل فهم است، نه نوع تفکراتشان. انگار از یک سیاره ی دیگر آمده ام. انگار هیچ وقت به اینجا تعلق خاطری نداشتم. تو گرما گرم این مراسمات محرم به خانه ی یک دوست رفتم، در حال خوردن نسکافه و شیرین عسل بودم که کامم تلخ شد. یکی دیگر از دوستانم نیز می خواهد مرا در این برزخ تنها بگذارد و برای همیشه از این جهنم فرار کند. ساعت ها با هم گپ زدیم، قهوه و نسکافه نوشیدیم. ساعت ها من را ملامت کرد که ماندنت در این کشور اشتباه است. ساعت ها و ساعت ها. میزان خستگی این روزهایم برای کسی قابل درک نیست. خستگی که شاید در ساعت 24 مقابل درب بسته یک فست فودی با چیز برگرهای خوشمزه اش در قالب یک عکس تصادفی غوطه ور باشد. فست فودی که دست کم به من یادآور شود که این مردم بیشتر از فرهنگ و حقیقت به دنبال خوردن چیزبرگر هستند.

نوشتن دیدگاه

رفیقم رفت. لوتی رفت. تموم شد.

در طول دوره دانشگاه وقت و بی وقت در خانه اش درس می خواندیم. مادر بزرگ مهربان و گرمی بود. سیگار می کشید و سبکش همانند آن مادر بزرگ های قدیمی مشتی بود. برایمان غذاهای خوشمزه درست می کرد و مدام به من می گفت «بخور، مرد باید بیشتر بخوره». سال ها گذشت که مدتی پیش دوست دوران دانشگاهم پیشنهاد سر زدن به وی را مطرح کرد و من نیز با سر پذیرفتم. چند روز بعد در حالی که در فودکورت بودم با این پیغام در تلگرام مواجه شدم؛ رفیقم رفت. لوتی رفت. تموم شد.

درسته عصر اون روز زمستونی هیچ وقت کوفته ی با مغز گردوت رو نخوردم؛
اما بدون مزش همیشه تو دهنمه…

نوشتن دیدگاه

Older Posts »