پلک میزنم

Untitled

در حال گذر از خیابانی بودم که در آن طرف پنجره اش چیزی جز بوی غذایی که از سر بریدن موجودی زنده نشات گرفته بود، نبود. کودکان سرگرم بازی و نگاه پیرمردی با چشمانی آکنده از اشک به آنها. صدای خش خشه برگ های خشک زیر پا، که تا همین چند روز قبل فرزندان درختان مجاور بودند. مرگ تدریجی یک رویا در اعماق خیال وقتی که کلاغ های سیاه زنده زنده در حال تکه پاره کردن آن هستند. من همه ی این تصاویر را همچون پرده ی یک سکانس واقعی در چشمانم می بینم و پلک میزنم. آنقدر پلک میزنم که دیگر چیزی نبینم تا از این خیابان هولناک به گوشه ی تاریک خیال خود پناه ببرم. پناه ببرم از شر خدای رانده شده به روح خسته ی خود در دود یک سیگار. شب است. در حوالی همین فصل. از سیطره ی شتاب لحظه ها به هیاهوی دیگران می روم و ناچار به خیابان وارد می شوم. وارد می شوم تا بگویم من هم هستم، من هم می توانم از تنهایی خویش خارج شوم. اندکی جلوتر می روم و به رویای از دست رفته نگاه میکنم. پلک میزنم و نگاه می کنم. آنقدر پلک میزنم تا به واهی بودن تصویر مقابل آگاه شوم. آری آن رویا، خود من بودم. پلک میزنم…

نوشتن دیدگاه

خسته شدم…

من از این درد خسته شدم
از جنگیدن با قلب خودم
من با این زخم ها چه کنم
خسته شدم از حال خودم…

نوشتن دیدگاه

دنیای این روزهای من…

Untitled

Comments (1)

ما چیستیم بر در کوزه…

مادر مداد قرمز من کو؟
کو لقمه های نان و پنیرم؟
آخر چگونه بیست بگیرم…
وقتی که دست های فقیرم
فردای درس آن همه باید
در جستجوی کار بمیرد…

نوشتن دیدگاه

زیر نور ماه

20181025_213432

نوشتن دیدگاه

مشکلات ساختاری انسان از چیست یا کیست؟

عده ای واحد سنجش پول را مسبب مشکلات انسان می دانند و آن را عاملی برای ایجاد مشکلات بشری می دانند. می گویند پول ملاک سنجش مناسبی برای کسب امکانات بیشتر نیست. اما خب سوالی که برای من پییش می آید این است که اگر الزامی به نام پول به این شکل است آیا در گذشته های دور که کالای کشاورزان با یکدیگر تبادل می شد پس چرا در آن جامعه ی اجتماعی هم مشکلات ساختاری مانند سرقت، قتل، غارت و موارد این چنینی حال کم یا بیشتر وجود داشت؟ آیا عاملی فرای ملاک های سنجش وجود دارد؟ راستش را بخواهید از دیدگاه من بله عامل دیگری در کار است. پول (به عنوان یک ارزش انتزاعی)، مبادله کالا به کالا و دیگر موارد به خودی خود مشکل آفرین نیستند. اصلا مشکل از عوامل خارجی نیست. مشکل دقیقا خود ما هستیم. انسان خود به دلیل غرایز درونی خود (ترس، قدرت طلبی) همیشه و در هر شرایطی ساختارها را به نفع خویش تغییر می دهد. انسان در عین پیچیدگی موجودی حریص و مفلوک است که با وجود اینکه به پایان خود آگاه است اما در جهت ارضای حس های درونی خود دست به هر کاری می زند و اگر هم بنا به دلایل گوناگون چنین اعمالی را انجام ندهد اما دست کم در ذهن خود پرورش دهنده مجموعه ای عظیم از باکتری های تعفن آور است که در صورت باز کردن درب آن تمام اطرافیان خود را از دست می دهد. همواره می کوشیم که اتاق های تاریک ذهنی خود را پنهان کنیم و عموما در این کار نیز موفق هستیم. دریچه ای رو به روشنایی نیست و همه ی ما در حال دویدن در پیست مسابقه ای هستیم که حتی در صورت جلو زدن از دیگران به پایانی تلخ گرفتار هستیم. آری ریشه ی تمام مشکلات دقیقا خود ما هستیم.

مهر ماه 1397 / مجتبی گل نوری

نوشتن دیدگاه

دیگه می خواست خراب شه

یه دیوار آجری، ته این کوچه بن بست
کم شده دیگه طاقتش آخه فرسوده و خستس

 پُره تنش از خاطره، خط خطی های قدیمی
یه دنیا حرف از خوشی، از دوری و اسیری

تو نمیدونی، چی گذشت به دیوار
وقتی کوبید سرش رو به سینش، عاشق بیمار

از پی و بن، دیگه میخواست خراب شه
وقتی میسوخت صورتش، با مرگ هر ته سیگار

نوشتن دیدگاه

Older Posts »