شکل نجات من شدی

index

چوبینه پای رفتنم، تا مقصد اما دور
شن باده این بیراهه، ذوق تماشا کور

شکل نجات من شدی، آسیمه و تنها…
با این شکسته سایه کن، تن سوزه این صحرا

نوشتن دیدگاه

30 سالگی

وقتی شیری در جنگل زخمی میشه، کفتارها با فاصله ی زیاد تعقیبش میکنن تا شیر رو در خسته ترین و تنهاترین حالت خودش پیدا کنن و تو همون لحظه حاصل تفکراتشون رو ذره ذره از وجود شیر جدا میکنن. شیر کاملا به این موضوع آگاهه، گاهی سعی میکنه با تلاش زیاد با وجود تن زخمیش تنهاترین قسمت جنگل رو برای مردن انتخاب کنه و گاهی دست از ادامه دادن بر میداره و با چشم های باز تیکه تیکه کردن جسمش رو توسط کفتارها میبینه. تو همون لحظه غمگین ترین سکانس زندگی رخ میده، جایی که کفتارها منتظره شکار شیرها هستن جایی برای ادامه دادن نیست. با هر قدم نگاه کفتاری رو میشه در سایه ای دید که چگونه در آرزوی از پا افتادن یک آرزو در انتظاره…

نوشتن دیدگاه

حال همه ی ما بد است اما…

اکنون ما از مرگ می ترسیم، زیرا هزینه های درمان و خدمات پزشکی حتی نزدیک به طبقه اجتماعی عموم مردم نیست. از هزینه های خدمات دندانپزشکی نیز حرفی نزنم بهتر است. شهر چهره اش بیش از پیش تغییر کرده است به گونه ای که تا به حال چنین روزهایی را به یاد نمی آورم. مردم را در مراکز خرید می بینم که با نگاهی به قیمت اجناس آهی می کشند و همچون سایه ای از پس خواسته های کوچک خود می گذرند. بحث دیگر در مورد آزادی های اجتماعی، اهداف و خواسته های به باد رفته نیست. بحث بحث نان است و تلاش برای زنده ماندن. دیگر حتی صحبت از مرام و ایدئولوژی نیست. صحبت در مورد مردی و مردانگی است. چگونه می توانید حرف از ماهیت خدا بزنید و زنی را ببینید که برای خرید آشغال گوشت های فاسد به قصابی محل آماده است. ننگ بر شما و مردانگی شما. ننگ بر لبخندهای شما. محصول جامعه ای که در آن متخصص های آن نقش پالان خر را برای طبقه ثروتمند بازی می کنند و افراد فرو مایه ی آن در جایگاه های خاص اجتماعی فعالیت می کنند چیزی جز شرایط این روزها و حتی روزهای پیشین نیست. خارج از گفته ها که گفتنش در فرای این سکوت خفه کننده دردی را دوا نمی کند می خواهم بگویم هم زمان با این شرایط هولناک اجتماعی مردمی را در اطراف خود می بینم که همچون موریانه هایی بار کش، اجناس فروشگاه ها را خالی می کنند و در دالان پست خود انبار می کنند تا مبادا شکمشان از پرتوی این نعمات الهی خالی شود! این مردم که بسیاری از جامعه ی ما  را در بر می گیرند حاضر هستند که برای حفظ خود، دیگران را زیر پای خود له کنند. از این مردم دو رنگ که فریادشان فقط برای یکدیگر بلند است جامعه ای فراتر از این را نمی توان انتظار داشت. این روزها حال همه ی ما بد است اما حال من بدتر…

نوشتن دیدگاه

آه ای باران

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری دلگیر است و سکوت تو، سخت دلگیرتر
خاکستری ست این سکوت
چه داستان تازه ای به پیش رو نهاده ای
که بر گیردم از این شب سیاه
آه ای باران

نوشتن دیدگاه

پلک میزنم

Untitled

در حال گذر از خیابانی بودم که در آن طرف پنجره اش چیزی جز بوی غذایی که از سر بریدن موجودی زنده نشات گرفته بود، نبود. کودکان سرگرم بازی و نگاه پیرمردی با چشمانی آکنده از اشک به آنها. صدای خش خشه برگ های خشک زیر پا، که تا همین چند روز قبل فرزندان درختان مجاور بودند. مرگ تدریجی یک رویا در اعماق خیال وقتی که کلاغ های سیاه زنده زنده در حال تکه پاره کردن آن هستند. من همه ی این تصاویر را همچون پرده ی یک سکانس واقعی در چشمانم می بینم و پلک میزنم. آنقدر پلک میزنم که دیگر چیزی نبینم تا از این خیابان هولناک به گوشه ی تاریک خیال خود پناه ببرم. پناه ببرم از شر خدای رانده شده به روح خسته ی خود در دود یک سیگار. شب است. در حوالی همین فصل. از سیطره ی شتاب لحظه ها به هیاهوی دیگران می روم و ناچار به خیابان وارد می شوم. وارد می شوم تا بگویم من هم هستم، من هم می توانم از تنهایی خویش خارج شوم. اندکی جلوتر می روم و به رویای از دست رفته نگاه میکنم. پلک میزنم و نگاه می کنم. آنقدر پلک میزنم تا به واهی بودن تصویر مقابل آگاه شوم. آری آن رویا، خود من بودم. پلک میزنم…

نوشتن دیدگاه

خسته شدم…

من از این درد خسته شدم
از جنگیدن با قلب خودم
من با این زخم ها چه کنم
خسته شدم از حال خودم…

نوشتن دیدگاه

دنیای این روزهای من…

Untitled

Comments (1)

Older Posts »